X
تبلیغات
رایتل

کار آماری پایان نامم هم تموم شد. به معنای واقعی خسته شدم! ولی خب میدونستم این بار نتیجه بی نهایت متفاوته از کار قبل... وقتی برای استاد راهنما و مشاورم فرستادم، جوابی که امروز از هر دوشون گرفتم اشک خوشحالی رو نشوند توی چشمام!استاد راهنمای سخت گیرم گفته بود که گرچه کار قبلیت هم خوب بود و من معتقدم فقط خودتو اذیت کردی با موضوع جدید، ولی نمیتونم بگم که چقدر این یکی با ارزش تره و نتایجت خوب شدن... استاد مشاور سخت گیرترم که برام نظر اون خیلی مهم تر بود تو دوتا قسمت برام کامنت گذاشته بود، برای اولین قسمت نوشته بود: this part is good/ برای دومین قسمت نوشته بود:

 this part is excellent! u have to publish your work, I can say that it is significant 


وقتی این جمله اش رو خوندم گوشیمو بدو بدو بردم پیش مارس بلند بلند براش خوندم گفتم نگاه کن چی گفته!!! مارس پیشونیمو ماچ کرد گفت ممنون که اونهمه زحمت کشیدی... :)

خستگی همه ی این دو ماه آخر از تنم در رفت...برام  انگار اون همه خستگی و دوندگی و کار سخت با اون آدما الان یه خاطره ی دور و شیرینه و فقط لبخندش برام مونده....هیچی از سختیاش یادم نمیاد. یعنی نمیخوام که یادم بیاد...شاید بهترین و طلایی ترین دوره ی ارشدم کار با همون آدما و تجربه ی فوق العاده ای بود که تونستم باهاشون داشته باشم... 



...........................................................................................



بابا و مارس نمیذارن برم خونمون رو ببینم!!! فقط رفتم از پایین بیرونش رو دیدم که ببینم پنجره اش رو به چه منظره ای باز میشه...میگن بذار تعمیر و بازسازی شه بعد برو! امروز با یه مظلومیت و التماس خاصی گفتم توروخدا بذارید برم ببینم من میخوام ببینم آفتاب اتاقاش و پذیراییش چطوره، آشپزخونم چقدریه یا حتی بالکن خونم چقدره آخه لامصباااا! بابا میگه اینجا تو این ساختمون همه ی خونه ها متراژ و معماری یکی ای دارن! همینجا خونه ی خودمون رو فکر کن خونه ی خودته! میگم بابا خونه ی ما رو به خیابونه، خونه ی من  و مارس ولی رو به باغچه و درخت و سرسبزی، این برام مهمه... نمیذارن که ولی :| من ولی فردا یواشکی میرم میبینم :|


............................................................................................


دو سه روزیه سحر خیز شدم! یعنی اصلا فکرشم نمیکردم که روزی بخوام بیکار باشم ولی ساعت نه بیدار شم!! اوه بله، الان همه ی سحر خیزای اینجا میان میگن ساعت نه هم شد زود بیدار شدن؟؟ بله برای منی که وقتی کار نداشتم تا ساعت یک/دو میخوابیدم این یکی معجزه!! تایم ورزش کردنمو اوردم توی صبح، چون اغلب توی بعدازظهرا تایم مفید کاریم میره برای ورزش و خب به هیچی نمیرسم...

بعد واقعا سحر خیزی توی این هوا عالیه چون وقتی چشامو باز میکنم میبینم آفتاب پهن شده توی خیابون، یه باد ملایم و خنک همراه با عطر گل ها توی هوا پراکنده ست.. برخلاف زمستون که وقتی صبح زود بیدار میشدم میدیدم شیشه از سردی بخار گرفته، اونقدر هم سرد بود که نمیشد یه ذره در بالکن رو باز کرد، یا هوا همش ابری و بارونای سرد.... اه...تصورشم دلگیره...


.........................................................................................

شاید شما اگه از زبون مارس بشنوید که بگه از میلو راضی نیستم یا رابطم خوب نیست شاک بشید! بگید برو بابا عمرااااا میلو که اینهمه با تو خوبه و اینهمه اینجا از خوبیات میگه!! ولی واقعیت اینه که شما کنار ما حضور ندارید و گویا من، همین منه عاشق و محتاط، انگاری خیلی جاها ناخواسته دلشو شکوندم که اصصصصلا حواسم نبوده...خواستم بگم آدما ممکنه از خودشون تصور خوبی داشته باشن ولی شاید به بقیه لطمه میزنن و اصلا حواسشون نیست...اینجور وقتا اگه میبینید آدمتون ذاتا خراب نیست و فقط حواسش نبوده و قصد بدی هم نداشته، باهاش نجنگید، باهاش دعوا نکنین چون اون فقط جبهه میگیره و همه چی بدتر میشه... بگید بیا بشین کنارم میخوام بهت بگم به من آسیب زدی....

گفته بود بیا حرف بزنیم...ما خوب بودیم، هیچی عوض نشده بود، چیزایی که عوض شده بودن خیلی ریز و جزیی بودن ولی به کلیتِ "ما" بودن لطمه میزدن... گفتم واقعا حرف بزنیم؟؟؟ گفت آره واقعا حرف بزنیم... براش یکی یکی گفتم... شنید... جواب داد.. هردو متعجب شده بودیم از چیزی که فکر میکردیم و چیزی که واقعا وجود داشته...گفتم چی باعث اینهمه تغییر شده مارس؟ گفت باور کن میلو نمیدونم، ولی خوشحالم که مثل همیشه حرف میزنیم و خب لازمه آدما هر از گاهی اینطوری زیر و روی رابطه رو بکشن بیرون، گرد گیری کنن دل هاشون رو...

اونجاش که بهش گفتم مارس تو واقعاااااا لازم نیست که اینقدر پرفکت باشی واسه من...توام میتونی و حق داری اشتباه کنی...گفت واقعا؟؟؟ یه جوری با چشای زیتونیش بهم خیره شد که من آروم شدم خودم هم... بعدش گفت اینو خیلی به من گفتی ولی اینبار انگار از ته دل تره! گفتم هربار از ته دل بوده، ولی شاید توی چشام نگاه نکردی اینقدر عمیق! 

گفتم من تورو واسه خوده خودت انتخاب کردم...من عاشق تو شدم و هیچ وقت این عشق با هیچ کس دیگه قبلا تکرار نشده بود و نخواهد شد...تو هرطوری باشی انتخاب اول و اخر منی...

مردا نیاز دارن اینو بدونن...اگه مردتون رو دوست دارید، همینقدر قاطع و محکم، بهشون بگید عاشقشون هستین...هرچی که باشن، با هر نقص و کمبودی...

مردای سختی مثل مارس ماه ها میریزن توی خودشون و به هر دری میزنن تا رضایت دختر مورد علاقشون رو جلب کنن. دیگه نمیدونن که بابا لامصب تو خودت نشستی توی دلم داری واسه خودت پادشاهی میکنی، اینو که نمیدونی هیچ، خودتم زدی داغون کردی آخه....

بهش گفتم ببخشه منو اگه باعث شدم ناخواسته حس سرخوردگی داشته باشه... هیچ وقته هیچ وقت حرفی رو نزدم که بخوام تخریبش کنم حتی  غیر مستقیم...ولی مارسِ من، علیرغم اون اخم همیشگی و ظاهر خونسردش انگاری خیلی حساس تر از این حرفاس...از چیزایی میرنجیده که من حتی یه درصد هم بهشون فکر نمیکردم ولی خب نتونسته بودم خوب منظورمو برسونم...

مواظب مردامون باشیم اگه جنسشون خوبه، اگه اونا هم مواظب ما هستن... :) شاید اگه غم توی دلشون زیاد شه دیگه حتی به حرف زدن هم تن ندن...


+ date دوشنبه 6 اردیبهشت 1395time 01:26 by eskey | نظرات (13)