هی توی ذهنم پست نوشتم هی گفتم تکراریه بیخیال...

ولی خب حقیقتش اینه که من دارم تا مرز دیوونگی از این هوا لذت میبرم!!

از اینکه شبا زود میخوابم و صبح ها زود بیدار میشم، ورزش میکنم و پیاده روی، اونقددددددددر حالم خوب میشه که دلم میخواد این نوشته رو به صورت ثابت توی همه ی پستام تکرار کنم!

شبا برگشتنی از سر کار، صدای موزیک ماشینو کم میکنم!!! بله من وقتی دارم از کار برمیگردم دیگه رمقی ندارم و صدای آروم دلم میخواد! مارس هم طفلک از وقتی من بی ماشین شدم همش ماشینشو داده دست من... میگه من با سرویس میرم شرکت صبح ها و تو بیشتر لازمت میشه وقتی چندجا هی  میری و میای... داشتم میگفتم!برگشتنی درحال گوش دادن به موزیک، یه کیسه گوجه سبز هم میخرم و تا برسم خونه تمومش میکنم! 


امروز یه اتفاق هیجان انگیز افتاد! رفته بودم یه باشگاهی برای رقص دو نفره سوال کنم. همونطور که خانومه داشت واسم تایم ها رو روی کاغذ می نوشت، یه دختره اون کنار وایساده بود. بهم گفت من تورو کجا دیدم؟؟؟؟ 

منم به نظرم آشنا اومد.. هی فک کردم بعد کاشف به عمل اومد که هم کلاسی بودیم توی دبیرستان و اون چندتا میز جلوتر بود ولی خب رابطه ی خوبی داشتیم با هم... همین که شناختمش اولین چیزی که ازش یادم اومد این بود که زیاد می رقصید توی کلاس و اون وقتا یه رقص باحال خارجی طور داشت که ما عاشق تماشا کردنش بودیم.. بعد گفتم آرهههه می رقصیدی اون وقتا؟؟؟ میگفت آره من الان اینجا مربی رقصم :) 

ازم پرسید تو چیکار میکنی؟ گفتم که مدرس زبانم. گفت که عه توام اون وقتا زبانت خوب بود و یادمه که معلمه هروقت خوابش میومد به تو میگفت جاش درس بدی..

گفتم میبینی؟ آدما انگار شغلشون از همون اوایل زندگیشون مشخص میشه...گفت که آره... تازه خبر نداشت که من نصف بازی های بچگیم واسه معلم بازی بود! تمام بچه های همسایه ها رو میشوندم توی حیاطمون! بهشون یادم نیست چی ولی یه چیزایی یاد میدادم :)


خلاصه...

گفت که اونم میخواد زبان یاد بگیره... گفتم بیا معامله ی پایاپای کنیم! تو رقص دو نفره یادم بده من زبان!

کلی درباره ی برنامه هامون حرف زدیم و میگفت که توی عروسی ها یه سری سوپرایزایی دارن با گروهشون که وقتی برام میگفت من اونقدر هیجان زده شده بودم که بلند میخندیدم هی!

ایده هامو بهش گفتم، گفت که میتونه کمکم کنه...

این روزا به طرز معجزه آسایی از این ور اون بهم کمک میرسه. دارم میبینم که من توی دنیا و مخصوصا اینجا تنها نیستم. اونقدرا که فکر میکردم بی دوست و تنهام اینطوریا هم نیست... این روزا مدام با اون همکارم که همزمانه عروسیمون هی حرف میزنیم و اونقدر به هم ایده میدیم و حاضریم به هم کمک کنیم که میگم واقعا؟؟؟

حتی عسل هم اینجا گفته بیا من میبرمت آرایشگاه های خوبی که میشناسم رو نشونت میدم...یا مهدیه یه منبع موثق واسه کمک گرفتنه که من ازش ممنونم که اینجا بهم اعلام آمادگی برای کمک کرده...

یا حتی صبا دوست صمیمی خودم، اونقدر این روزا پیگیر کارامه و بهم ادوایس میده که من نکات مهم رو یادداشت میکنم!

اون یکی همکارم هم که رابطمون معمولیه اون روز برام آلبوم و فیلم عروسیشو اورده بود-که بی نهایت از این مهربونیش شاک شدم و انتظارشو نداشتم که برام همچین کاری کنه- گفت کارای فیلمبردارمو ببین اگه دوست داشتی برو پیشش!!



همه ی این آدما با هم اینقدر بهم لطف داشتن و از اینکه میبینم حالا برای هرکاری یکی هست که خواسته کمکم کنه دلگرم میشم...



.................................................................................................................


فردا یکی از همکارام دفاع پایان نامه اش رو داره... میگفت که فردا شب این موقع دیگه آزادم!! حتی تصور کردنه حسش بهم انگیزه میده تا منم زودتر به همچین چیزی برسم...به شدت به انرژی مثبت نیاز دارم و دیگه وقتم هم رو به اتمامه...

+ date سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395time 23:46 by eskey