X
تبلیغات
رایتل

امروز واسه من یه روز پر از کادو و گل بود!

الان اتاقم پر از بوی گلِ... این چند روز کلی از اطرافیان تبریک دریافت کردم. 

هرسال توی جلسه ی قدردانی از اساتید توی آموزشگاه اصلی احساس راحتی بیشتری میکنم و بیشتر بهم خوش میگذره!

...........................................................



امسال دارم به بهترین شکل ممکن از اردیبهشتم لذت میبرم! هرسال دلم میخواست میرفتم پیاده روی صبحگاهی توی هوای اردیبهشت ولی تنبلی میکردم یا فرصت نمیشد، یادمه پارسال وقتی اردیبهشت تموم شد کلی حسرت خوردم و گفتم اگه تا سال بعد زنده باشم حتما جبران میکنم! حالا از همون روزای اولش هرروز پیاده روی صبح گاهی داشتم. 

خوابم داره بعد از دو هفته تنظیم میشه! یعنی صبح ها زود میخوابم و شبا هم زود خوابم میبره و کار به دو ساعت غلت زدن توی جا و تا دیر وقت بیدار بودن نمیکشه!

خیلی احساس بهتری دارم اینطوری.

حتی فکر میکنم پوستم هم سالم تر شده و شفاف تر شدم! 


.............................................................................


وزنم آسته آسته داره میاد پایین! فکر نمیکردم اینطوری بدنم باهام همکاری کنه و بتونم به این زودیا برسم به عدد دلخواهم. ولی حالا که اینطوریه خب چرا که نه! اصلا هم به خودم گرسنگی نمیدم. من دیگه اشتباه قبلم رو تکرار نمیکنم. شده با چندتا کشمش یا توت خشک خودمو سیر میکنم و نمیذارم دل ضعفه داشته باشم!


...............................................................................


امروز وقتی داشتم از کار برمیگشتم بوی طالبی توی هوا پراکنده شده بود! گرچه عاششششق میوه ام ولی تا حالا نشده بود هوسی میوه بخرم ( به جز میوه های نوبر) رفتم میوه فروشی و چندکیلویی برای خودم میوه خریدم. اومدم خونه و همشون رو میکس کردم و یه اسموتی خوشمزه دراوردم! بعدم نشستم با لذت قلپ قلپ سر کشیدم و خستگیم در رفت...


..............................................................................


رفت ماموریت باز... :( هربار میره با اینکه در حد یکی دو روزه ولی قلب منم کنده میشه.... دیشب دیروقت که کلاسم تموم شده بود رسیدم خونه، بهم گفت چرا نیومدی ببینیم همو؟ من فردا میرم...

گفتم مگه فردا آخر شب نمیری؟ گفت نه فردا عصر..

نمیتونستم عصر ببینمش..

بلند شدم سریع لباسا و وسایلم رو جمع کردم که برم پیشش. ماشینش دستم بود وگرنه خودش میومد پیشم... نگفتم بهش که دارم میام..

رفتم خونشون، توی اتاقش داشت شام میخورد، تا منو دید قاشق توی دستش روی هوا موند و بعد مدل سوپرایزی همیشه اش خندید!

قاشق رو انداخت پایین و رفتم توی بغلش...

انگاری که صد ساله همو ندیدیم. انگاری قراره بره اون سر دنیا...

تا صبح توی آغوشش جام گرم بود و صبح با یه دنیا دلتنگی و انرژی مثبت راهیش کردم رفت...

الان که دارم این پست رو می نویسم توی هواپیماست...نگاهم به ساعته و گوشیم... بیدار می مونم تا بشینه...

از اینکه رابطمون این شکلیه خوشحالم البته! میدونم اونقدری کارش شیک و خوب هست که مجبوره به این سفرا بره، میدونم که به بودنش نیاز دارن و برای داشتنش هر کاری میکنن...اینه که باعث میشه مهندس خوبم رو با یه دنیا عشق و انرژی راهی ماموریت هاش کنم....


................................................................................



عاشق یکی از دختربچه های کلاسمم...دخترک فوق العاده مودب و با فهم و شعوره. با اینکه فقط نه سالشه و خیلی ریزه میزه ست ولی از اوناست که درست تربیت شده، خوش تیپه و باهوش...

یه بار که همزمان با هم وارد کلاس شدیم دو دستی بهم اشاره کرد که یعنی شما اول بفرمایید.. انقدر از حرکت دستاش خوشم اومد که خد میدونه!

دوستش یکمی ضعیف تره... وقتی برگه های امتحانیشون رو میدادم  همین دوستش نمره  کمتری گرفته بود ولی این  ازش نپرسید چند شده! یکی دیگه از بچه ها هی داشت از اون میپرسید چند شدی؟ بعد این به اون دختره گفت مگه نمیبینی که ناراحته قیافش؟ لابد دوست نداره که جواب بده دیگه برای چی میپرسی؟؟

اوه من خشکم زد! یعنی از الان حرمت و حریم ها رو بلده...بعدها چندتا چیز دیگه هم ازش دیدم که فهمیدم روحیه ی رقابتی نداره، روحیه ی همکاری و تعاون داره، چیزی که بین ما و حتی نسل جدیدمون اصلا دیده نمیشه...چیزی که بهمون یاد ندادن و ما هم بلد نیستیم که یاد بدیم...

جلسه ی قبل مادرش اومده بود تا ازم وضعیتشو بپرسه! گفتم من باید ازتون تشکر کنم! متعجب پرسید چرا؟ گفتم بخاطر تربیت فوق العاده ی دخترتون.. گفتم بی نهاااایت مودب و عالیه... از اوناست که معلومه با ذهن سالم و روح آزاد تربیت شده... 

مادرش فکر نمیکرد همچین چیزایی رو بشنوه.. ولی دیدم که خوشحال شده بود...یکی باید ازش تشکر میکرد. یکی که فرق بچه اش رو به وضوح با بقیه ی بچه ها میبینه...


............................................................................



چیدمان کلاس من همیشه با کلاسای دیگه فرق داره. طفلک مستخدم آموزشگاه هربار بعد از تموم شدنه تک تک کلاسام باید بیاد صندلیا رو بذاره سرجاش. یعنی من خودم چندباری خواستم اینو بر عهده بگیرم ولی اولا خودش نمیذاره دوما تا بخوام اونارو درست کنم تایم استراحتم تموم میشه و باید برم کلاس بعدی. 

از در که میام تو تا جای شاگردامو درست نکنم و همه گرد و مشرف به هم دیگه و مشرف به من نشینن ول کن نیستم. معمولا هم جلسات اول مخصوصا توی کلاس آقایون یا پسرا، گارد میگیرن و حاضر نیستن جاشون رو عوض کنن حتی گاهی دیده شده رفتم از یقه ی لباساشون بلندشون کردم و جاشون رو عوض!!

دوست ندارم جای نشستنشون جوری باشه که حتی یه لحظه از دیدم دور باشن یا بتونن کاری کنن که از دیده من مخفی بمونه یا اگه یه لحظه حواسشون پرت شد توی دیدم نباشن. علاوه بر این، همیشه چک میکنم که آفتاب توی چشم یا کتاب کسی نیفته، سرما کسی رو اذیت نکنه، باد مستقیم کولر به کسی نخوره، اونی که چشمش ضعیف تره جلو بشینه، اونی که سمعک داره هم همینطور...

یکی دیگه از چیزایی که رعایت میکنم با خط درشت و خوانا نوشتن روی تخته ست. گاهی اونقدر درشت می نویسم که بعضیا میگن خانوم کاف مگه کوریم ما؟ :)) ولی این خیلی مهمه که کلمه ها از هم جدا و خوانا باشن، که بعدا هیچ عذر و بهانه ای وجود نداشته باشه. ضمن اینکه خط ریز یا بد ذهن شاگرد رو هم درهم بره میکنه! خود من که اینطوری ام، استادی که دست خطش بد باشه براحتی میتونه تمرکزمو برای یادگیری بهم بزنه!

این دوتا چیزایی بود که چندسال پیش یکی از اساتید مجرب تربیت معلم بهمون در کنار چیزای دیگه گفته بود. میگفت اگه میخواید یه مدرس خوب باشید باید تمام رفتاراتون حرفه ای باشه. من نمیتونم اونقدر خوب باشم ولی چیزایی که از دستم برمیاد رو انجام میدم. 

خواستم اینارو بگم که اگه کسی اینجا تازه کاره یادش بمونه که این  نکته ها مخصووووووصا چیدمان صندلی فوق العاده راندمان یادگیری رو میبره بالا...



.........................................................................................

یه قسمت جدید به آپ هام از این به بعد میخوام اضافه کنم تحت عنوان #جمله ی صحیح تر!

این البته فقط تجربه ی شخصیه من توی رابطه ی خودمه و اصلا قرار نیست برای همه یکسان باشه یا برای همه اینجوری جواب بده. درضمن خوشحال میشم شما هم نکته ای هربار یادتون میاد بهش اضافه کنین.


#جمله ی صحیح تر:

وقتی دیر میکنه به جای اینکه بگم چقدر دیر کردی میگم = فکر میکردم زودتر میای! 

حوصله ی بحث کردن ندارم = دوست دارم تایممون رو الان جور دیگه بگذرونیم.

لباس سبزه ات رو بپوش= اون لباس سبزه رو توی تنت بیشتر دوست دارم.

برو امتحانت رو بِده، حیفه= به نظرم با امتحان دادن چیزی رو از دست نمیدی، ضرر نداره. (جمله ی اول بار منفیش بیشتره)

اینا همین چندروز اخیر بوده که بیشتر یادمه، و دقیقا داشتم جمله های اول رو میگفتم که یهو صبر کردم و عوضش کردم. مارس به شدت آدم حساسیه و اگه حس کنه کمی لحنم تنده، دستوریه، گله منده سریع عقب نشینی میکنه و دیگه نمیشه باهاش اوضاع رو فیکس کرد. متقابلا خودش هم همینطوره و توی انتخاب کلمات و جمله هاش خیلی سنجیده ست، همینه که کار منو هم سخت میکنه... شاید بعضیاتون بگید ول کن بابا چه کاریه انقدر رابطه سخت باشه و اینهمه مبادی آداب بودن و اینهمه ملاحظه کاری و دقت دیگه صمصمیتی توش نیست... ولی ما معتقدیم مقدم بر صمیمیمت احترامه، وقتی میشه قشنگ تر حرف زد چرا این حقو از هم دریغ کنیم؟؟ ما مهمترین آدمای زندگی همیم، و مادامیکه ما بهم احترام میذاریم به بقیه هم اینو یاد میدیم که با ما چطور رفتار کنن، و ما هم با بقیه رفتارمون بهتر خواهد بود...


+ این احترام فقط برای کسایی که احترام رو میفهمن ضروریه، با بقیه که بی احترامی میکنن مثل خودشون باشین، کم هم نیارید :)) مارس با این قسمت موافق نیست ولی من موافقم ^_^

+ date سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395time 23:23 by eskey | نظرات (15)