X
تبلیغات
زولا

وقتی تصمیم گرفته بودم دوباره پایان نامه رو استارت بزنم با موضوع جدید، واسه خودم ددلاین رو گذاشتم تا آخر تیر. حالا میگم تا آخر خرداد! با اینکه هنوز خیلییییی ریزکاری داره و مدونم عملا میکشه تا همون موقع. یعنی مثل یه کیسه ی برنج سوراخ شده ست. از هر طرف مواظب باشی بازم میریزه و پروسه ی تکمیل کردنش وقت گیره. ولی وقتی هدفی رو سفت و سخت برای خودم تعیین میکنم سعی میکنم انجامش بدم.

اینطوری شد که کل  پنج شنبه جمعه رو نشستم و وقت گذاشتم و مقاله ا م رو نوشتم. فکرشم نمیکردم همون چند صفحه که تازه هشتاد درصد مطالبش رو توی پایان نامه دارم اونقدر وقت بگیره. ولی بعدش بی نهایت حس خوبی داشتم. از اینکه یه چیز رو تموم میکردم و یه بخش مهم رو از لیستم خط میزدم خیلی خوش خوشانم شد...


.........................................................................................


کادو خریدانای شاگردام همچنان ادامه داره!! امروز که رفتم دیدم یکیشون اومد یه گیفت کوچولو گذاشت دستم، بازش کردم دیدم یه دستبند خیلی خوشگله که گفت خودش درست کرده. وسطش یه دونه ی مهره ی خورشیده که عاشقش شدم! گفتم میدونستی من عاشق آفتابم؟؟

طبیعتا نمیدونسته ولی من خودم انگاری اینو توی ذهنش فرستادم تا برام همچین مهره ای انتخاب کنه :) 


یکی از دخترای بزرگسال کلاس های قبلیم هم امروز اومد پیشم، و دیدم که توی دستش یه کتابه. بهم گفت که رفته بوده نمایشگاه کتاب و وقتی غرفه ی کتابای انگلیسی رو دیده یادم افتاده و برام کتاب خریده. کتابش البته از این کتاب داستانای زبان آموزاست و خودش هم گفت نمیدونسته باید چه کتابی بخره ولی فقط یادم بوده...چیزی که توجهم رو جلب کرد عکس روی جلدش بود که یه زوجی هستن که هم رو بغل کردن! 


گفت که چون اینو دیده یادم افتاده... قضیه از این قراره که یه بار سر کلاسشون وقتی داشتن تمرین حل میکردن همون موقع هم مارس بهم تکست زده بود و من طبق عادت همیشه با ذوق و لبخند گوشیمو نگاه کرده بودم، وقتی سرمو اوردم بالا دیدم که همشون دارن منو نگاه میکنن و خب یهویی هممون خندمون گرفت! بعد خب بهم گفتن که هربار مارس بهم تکست میزنه یا زنگ من همینطوری نیشم کش میاد ناخودآگاه...


راست هم میگفتن. من هنوزم با گذشت اینهمه مدت هربار که بهم زنگ میزنه حتی توی دلخوریا وقتی اسمش رو میبینم لبخندم میشه! حتی گاهی موقع سلام خندم میگیره و قشنگ تابلو میشم که دارم با عزیزترینم حرف میزنم!

یه بار کنار خواهر کوچیکه بودم که مارس زنگ زد من از جام پریدم با ذوق گفتم عه مارسه! بعدش خواهر کوچیکه بهم گفت مگه از کِی بهت زنگ نزده بود؟؟...



..........................................................................................................................



مشغول انجام کاری بود، برای اینکه حوصلم سر نره رفتم سراغ کتابای شلف فروشگاهش. کتاب صدسال تنهایی رو برداشتم و شروع کردم به سرسری خوندن! برام جالب شد! یهویی وقتی صدام کرد دیدم که چندین صفحه اش رو خوندم و حواس نبوده!

با خودم اوردمش که بخونم بین استراحت...

کتاب رنگ امیزیم رو جز همون صفحه ی اول دیگه رنگ نزدم. آخه قرار بود برم از صفحات سفیدش کپی بگیرم که داشته باشم ذخیره. وقت نشده چون سایزش هم بزرگه زورم میاد ببرم بیرون... ولی در اولین فرصت میرم توی کارش.. میخوام  که چندتایی از این نقاشیارو تابلو کنم و بزنم به دیوارپذیراییمون یا بالای تخت دونفرمون...تصویرم از تابلوها اینه که یه نور کمرنگ و ملایم رو روشون تنظیم کنم که عصرا وقتی تاریکتره بخوره به اون نقاشیای رنگی...رنگای تند و جیغ هم داشته باشن...تصویر توی ذهنم خیلی خوشگل میشه، نمیدونم واقعا همینطوری هم دربیاد یا نه...


......................................................................................


حواسش به برنامه ی پیاده روی من هست...وقتی میخوایم جایی بریم یا کاری داریم یادش هست که ازم بپرسه کی میخوام برم پیاده روی تا برنامه ی من بهم نخوره....





+ date یکشنبه 19 اردیبهشت 1395time 00:20 by eskey | نظرات (13)