X
تبلیغات
رایتل

راستش دیشب، یه جایی یه متنی خوندم که کل محتواش این بود که کسی رو مخصوصا همجنس هامون رو بخاطر ظاهرشون، مثل قد خیلی بلند یا خیلی کوتاه، چاقی بیش از حد یا لاغری بی اندازه مسخره نکنیم... داشتم فکر میکردم نکنه منی که اینجا هی می نویسم از لاغری خوشم میاد و از چربی داشتن متنفرم اینجا کسی ناراحت شه؟؟! داشتم فکر میکردم من وقتی می نویسم فقط و فقط از ایده آل های شخصی خودم می نویسم..هیچ وقت حتی توی ذهنم هم به این فکر نمیکنم که کسی که معیارای منو نداره پس چقدر داغونه. حتی یه لحظه هم همچین فکری به مغزم خطور نمیکنه...یعنی آخه اصلا آدم این فکرا نیستم و واقعا واقعا واقعا مدل زندگی هیچکس برام ذره ای هم مهم نیست.

من یکی از وابستگان نزدیکم که از بچگی با همیم وزن بالایی داره. من اونو همیشه همینطوری دوست داشتم هیچ وقت حتی وقتی خودش از هیکلش ایراد میگرفت به خودم اجازه ندادم بگم عه چرا به فکر لاغری نیستی، یا چرا چاق شدی . ال بل...


دیشب فکر کردم نکنه کسی رنجیده باشه ناخودآگاه! عمیقا ناراحت میشم اگه بدونم کسی رو ناخواسته رنجوندم درحالیکه حتی یه درصدم قصدی نداشتم. گرچه اگه بخوام میتونم این کارو در بی رحمانه ترین حالت ممکن بکنم ولی همیشه گزینه ی آخرمه اونم برای کسی که بارها اذیتم کرده باشه.

گفتم اینجا بگم اینهمه علاقم به لاغری و چربی نداشتن فقط و فقط برای خودمه، خودم رو اینطوری دوست دارم اگه این مدلی باشم (و هیچ وقت هم اون مدلی لاغر نمیشم البته :)) ) کسی ناراحت نشه، کسی فک نکنه خوب نیست...هرکس باید با ورژن خودش حال کنه، من ورژن تپلی خودم رو دوست ندارم...من اینجا صرفا انگشت اشاره ام سمت خودمه...


................................................................................................................



یه خانمه جلوتر از من داشت راه میرفت. عین مامان بود. همون مدلی چادرش رو نگه داشته بود. همون مدلی راه میرفت. همون مدلی خریدهاشو زیر چادرش نگه داشته بود...

دلم واسه مامان تنگ شد دلم خواست زودتر برم خونه ببینمش...

مامان آدمیه که زندگی کردن براش اهمیتی نداره. هیچی نه خوشحالش میکنه خیلی، نه خیلی غمگینش... هیچی براش اونقدرا مهم نیست که بخواد براش ناراحت شه یا خوشحال شه....یه وقتایی یه چیزایی بابا رو تا حد انفجار عصبانی میکنه ولی مامان همیشه با بیخیالی میگه ول کن بابا حالا چی شد مگه!!! 

وقتایی که بابا ازش انتقاد میکنه میخنده، میگه خب بابا باشه!!!

آدمی نیست که به آشپزخونه هم علاقه ای داشته باشه. میگه آشپزی رو دوست داره ولی چیزی نیست که براش وقت صرف کنه. دستپختش خیلی خوبه اینو همه میگن، ولی وقتی خودمون توی خونه ایم خیلی این هنرشو رو نمیکنه! آدمی نیس که دنبال طعم های جدید باشه، دلش بخواد شیرینی بپزه، کیک بپزه، یا کارای این شکلی کنه... 

اینا ویژگی های بارز مامانه. ولی همیشه صبور بوده. همیشه آروم زندگی میکنه. اهل رقابت نیست. برای هیچی نمیجنگه. فک میکنه آرامش داشتن واسش از هرچی مهم تره. واسه ماها دل میسوزونه ولی آدمی نیست که بهمون بگه چیکار کنیم چیکار نکنیم..خودشو درگیر زندگی ماها نمیکنه...من ازش صبر رو یاد گرفتم. ازش اینو یاد گرفتم که مهم نیست بقیه دارن چیکار میکنن، من راه خودمو آروم آروم برم...


.............................................................................................



کارت ملیش رو مارس گم کرده. گفته بودم که مدام وسیله هاشو گم میکنه و ترفند کیف رو شونه ای هم جواب نداده! 

امروز از باشگاه گفتم برم بهشون سر بزنم. پدرش چندوقتیه که کسالت داره، یه عمل جراحی هم انجام داد. چند هفته ی اخیر حال مساعدی ند اشت و خیلی همه نگران شده بودیم. از این موضوع چیزی ننوشتم، مثل همه ی اتفاقای ناراحت کننده ی دیگه... چون اولا امید داشتم به زودی خوب میشن، و هم اینکه دوست نداشتم تکرار کنم واسه خودم که حال مردِ همیشه بشاش خونه ی مارس اینا خوب نیست...غمگینم مکرد این موضوع...

داشتم میگفتم، امروز از باشگاه برگشتنی دیدم وقت دارم، و ممکنه تا هفته ی بعد دیگه نتونم ببینمشون، وفتی رفتم، دیدم که پدرشون نشستن توی بالکن و مثل همه ی وقتایی که حالش خوبه پاهاش رو بالا تکیه داده به دیوار و داره پیپ میکشه...دیدم که بوی پیپ پیچیده توی خونه... آخه این مدت که اکی نبود نمیکشید..

با هم حرف زدیم، گپ زدیم، مادرش برام چای اورد و میدیدم که اون نگرانی از توی صورتشون رفته کنار...

خوشحال شده بودم...


مادرش گفت میلو، مارس نتونست کارت ملیشو پیدا کنه، بی زحمت توام برو یه نگاه بنداز به اتاقش و با دقت نگاه کن...

از اینکه خود مارس نبود و من میتونستم توی اتاقش واسه خودم جولان بدم هیجان زده شده بودم! از اینکه میتونم با خیال راحت لابه لای کتاب هاشو ببینم! آخه همیشه وقتی هست میگه میلو حوصلم سر میره اونا رو ول کن بعدا بیا ببین...


بهش تکست زدم که میخوام بگردم دنبال کارت ملیت، این وسط مسطا شاید کتاب ها و نوشته هات نظرمو جلب کرد، میتونم بخونمشون؟؟


یه عالمه خنده فرستاده بود و نوشته بود یااااا علی خدا رحم کنه، بگرد... :)


پرواضحه که غرق نوشته هاش شده بودم! نوشته هایی که اگه بیرون از این اتاق میخوندم باورم نمیشد مال مارس باشه... بارها از این ذوق ادبیش شگفت زده شدم و همیشه و هربار میگم آخه مگه میشه این آدم سخت اینهمه لغات لطیف بلد باشه و تازه روی کاغذ هم بیاره؟؟

راستش دلم نمیومد با دقت و همه رو بخونم، با اینکه اجازه داده بود و میدونستم مشکلی نداره ولی یکمی عذاب وجدان گرفته بودم، سرسری نگاه میکردم و توی اونایی که فکر میکردم خصوصی نیست عمیق میشدم...

لابه لای کاغذها نامه ای رو پیدا کردم که برای یکی از هم اتاقی های خوابگاهش نوشته بود! نامه ای برای ده سال پیش  یا شاید هم بیشتر. نامه رو روز آخری که اونجا بود نوشته بود. متنش به قدری قشنگ و گیرا بود که به سختی تونستم خودمو قانع کنم همه اش رو نخونم. خط اخر نوشته بود با اینکه امروز درسم و کارم توی این شهر تموم شد و برمیگردم تهران، ولی حتم داشته باش که مثل همیشه حمایت من رو خواهی داشت...

حالا اینکه چرا نامه دست خودش بود رو نمیدونم. شاید چرک نویسش بوده باشه...ولی چیزی که برام جالب بود این بود که پسرا هم به حمایت هم نیاز دارن انگاری...اینکه بگن حواسم بهت هست و میتونی روم حساب کنی، میتونی حرفاتو بهم بزنی و اوضاعت رو اکی کنیم... برام جالب بود واقعا....

یه کشوش هم تماااام چیزایی بود که بهش داده بودم! نمیدونستم نگه میدارتشون. تمام نت ها، تمام نامه ها و نوشته ها، تمااام کاردستیام براش و کادوهاش و حتی جلدکاغذ کادوها...داشت از خوشی و شوق قلبم کنده میشد...

بعدا نوشت: وقتی از خونشون اومدم بیرون بهش زنگ زدم گفتم چقددددر خوبه هروقت میخوام میرم خونتون! چقددددر خوبه که من اونجا مجوز ورود خروج تایید شده دارم!!!

................................................................................


پستم طولانی شد؟؟ نگم یادم میره آخه :))


چندروز قبلتر، وقتی داشتیم پیاده روی میکردیم، دوتا پسر کم سن و سال افتاده بودن دنبال دوتا دختر همسن خودشون. همیشه این برام سوال بود که چطوری اینجور وقتا هرکدوم از پسرا به سمت یکی میره؟؟ مگه ممکنه که یکی از اون خوشش بیاد اون یکی از یکی دیگه؟؟ اصلا پیش نمیاد که هردو از یکی خوششون بیاد؟؟

از مارس پرسیدم جریان چیه! اول که طبق معمول کلی خندید و روش نمیشد راجع به این چیزا حرف بزنه! مارس آدمیه که ممکنه خیلی کارا کرده باشه ولی دوست نداره دربارشون حرف بزنه. اینو گفتم که بگم نمیخوام فکر کنین  دارم میگم آدم من مقدسه و چشم و گوش بسته!

خلاصه، گفت بهم که پسرا از قبل هماهنگ میکنن. گفتم اگه یه وقت از یکی خوششون بیاد چی؟؟ گفت که پسرا تو این چیزا واسه هم از خودگذشتگی میکنن و واسشون داستان همونجا تموم میشه! بعد دیگه وقتی رابطه شکل میگیره ممکنه نسبت به آدمای دیگه حساس بشن و رابطشون رو بخوان با غیرت و هرطور شد حفظ کنن ولی اون اول قبل از شکل گیر رابطه دوست خودشون براشون مهم تره...



....................................................................



شماهایی که در حد یه پاراگراف پست میذارین بهم بگید چجوری میتونین آخه؟؟؟ گاهی وقتا روم نمیشه میگم بابا مردم کار دارن، وگرنه که ولم کنن وقتی حرفم بیاد دیگه ول کن این صفحه نیستم من!

+ date چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395time 13:45 by eskey | نظرات (11)