X
تبلیغات
زولا

هرکی بهتون گفت از کرج تا تهران که راهی نیست باور نکنین! اگه ماشین داشته باشید آره ولی اگه بی ماشین باشید خیلی هم راهه!


.......................................................................


من کلی چیزای خوشگل دیدم. ولی هی جلوی خودمو نگه داشتم که خریدای بیخودی نکنم. فعلا چندتایی خرت و پرت گرفتم که فقط دستم بیاد چی به چیه...


.......................................................................


فک میکردم که لازم بود همونقدر تند و جدی حرف دلمو بهشون بزنم. فکر میکردم که بسه هربار وقتی میریم یا میان یه چیزی میگن که درسته از روی دلسوزیه ولی خبر نداشتن که چقدر ما اذیت میشیم با حرفاشون...یعنی باز مثل سری های قبل داشتن حرف میزدن. میدیدم که مامان کلافه شده. میدیدم که هی میخواد بپیچونه ولی اونا ول کن نیستن...

آخرش یادم نمیاد حرفامو با چه جمله ای شروع کردم! فقط یادمه که دستامو به هم قفل کردم جلوی صورتم، و گفتم دیگه بهتون اجازه نمیدم راجع به اون حرف بزنین....گفتم زندگی شخصی ما به خودمون ربط داره و فقط به خودمون مربوطه که چه اتفاقایی میفته.. گفتم این حرفا دلسوزی نیس، شما ساااالهاس دارید بنیاد مارو سست میکنین درحالیکه هیچ کاری هم از دستتون برنمیاد. گفتم بذارید خودمون این مشکلات رو حل کنیم و من و مامانم میتونیم کنار بیاییم با این قضیه...

گفتم اگه بنا به بد بودن باشه ما هم میتونیم از تک تک اعضای شما بد بگیم...اون گارد گرفت گفت مثلا چه بدی ای از فلانی میتونی بگی؟؟ منم صاف توی چشمهاش نگاه کردم و مثال زدم! بعد گفتم فقط همین یکی رو میگم که بدونی میتونم، ولی نمیخوام...

یادمه وسطاش با اینکه خیلی تلاش کرده بودم سفت و محکم باشم ولی اشکام ریخت پایین، گفتم چه میفهمین بچه ای که چهارسالشه با چنگ و دندون میخواد آدماشو کنار هم نگه داره. گفتم نمیدونین که چقدر سخته بیست و پنج ساله دارم به زووووور آدما رو کنار هم نگه میدارم و شما با یه حرف، یه تلنگر بیجا، یه دلسوزی بیهوده همه چی رو خراب میکنین... مامان داشت گریه میکرد گفت میلو بسه. گفتم نه بس نیست. گفتم بذار بدونن چی به حال دلمون میارن.. ما دلسوزی نمیخوایم. ما فقط آرامش میخوایم..کنارمون باشین، انقدر بدی ها رو نزنید توی صورت آدم وقتی نه ما میتونیم کاری کنیم نه شما...

یادمه داشتم از خوبی های بابا میگفتم....اون گفت اینایی که میگی خوبی نیس وظیفه ست... گفتم فرق من با شما همینه. شما وظیفه میبینی ولی  من هررررکاری که به نفع من در حقم انجام میشه رو لطف میبینم، واسه همینه که میتونم درکنار همچون آدمی با اوووووونهمه اخلاقای عجیب دووم بیارم و بقیه رو هم به زندگی امیدوار کنم..

گفتم فکر میکنین دلم میخواد زندگیم این باشه؟؟ گفتم منم خسته ام از اینهمه مثبت اندیشیریال از اینهمه دلداری، از اینکه نذاشتم کسی اشکامو ببینه و هی بلند شدم گفتم امید بقیه به منه، من بگم نیمتونم اونا داغون میشن، من خسته ام ولی تنها راهم همینه...


بلند شده بود اومده بود سرمو گرفته بود توی بغلش ماچم میکرد...گفتم معذرت میخوام، تند حرف زدم ولی لازم بود، هزااارساله این کارو میکنین و من هیچی نمیگم، ولی دیگه نتونستم...



شبش موقع خواب از عذاب وجدان و احساس گناه داشتم خفه میشدم... گفتم حالا لازم بود اونقدر تند بشی؟؟ ولی هی به خودم گفتم من داشتم از حریممون محافظت میکردم، دفعه ی اول هم نبود که اینطوری حمله میکردن، من به اندازه ی کافی فرصت دادم خودشون نخواستن یه جایی به خودشون بگن بابا بسه دیگه، پس یکی دیگه بهشون میگه بسه..

ولی هنوزم ناراحتم...دوست نداشتم این اتفاق میفتاد...دوست نداشتم این برخورد بینمون پیش میومد...گرچه بعدش مجبورم کرده بودن بیام خریدامو نشون بدم و منم سعی میکردم با همون لحن شوخی و مسخره بازی همیشگیم حرف بزنم ولی فایده نداشت، صدام میلرزید از بغض...


...................................................................................................


مارس خریدارو دوست داشت. راجع به هرچی نظر میداد و به دقت ببرسیشون میکرد... بعد گفت برو فلشمو بزن به لپتاپت میخوام چندتا عکس نشونت بدم...

چندتا ایده ی مبل و چیدمان خونه و اینجور چیزا سیو کرده بود...از اونهمه سلیقه ش و چیزای خاصی که پسندیده بود حسابی خوشحال شده بودم ولی فکر میکردم خیلی آرمانیه، یا مثلا حتی ممکنه نتونیم پیدا کنیم همچون مدلایی رو. نه که حالا خیلی خفن باشن، اتفاقا با چیزای ساده یه چیزای عجیب خلق کرده بودن..ولی از اینکه میبینم مارس هم دنبال خلاقیته، و میخواد که از ساده ترینا چیزای دیگه درست کنه خوشم اومده بود...بعد اون وسط مسطا خیلی بی ربط داشتم فکر میکردم خونه ی اول و آخرم مارسه، اونه که بهم آرامش میده و من درنهایت حمایت اون رو دارم...هچ وقت از داشتن حمایت کسی اینقدر مطمئن و خوشحال نبودم...یادم رفته بود که چی شده، همین که مارس برام میگفت واست این گلدون عجیب غریب رو میسازم واسم بس بود....


..................................................................................................


توی تاکسی جا نبود، مسیر کوتاه بود برای همین دیگه صبر نکردم تا ماشین بعدی...دخترک چشم سیاه روی پام نشسته بود، بعد یهویی توی همون تاکسی دستشو حلقه کرد دور گردنم! بهم گفت تو خیلی دختر خوبی هستی!! با تعجب گفتم وااات؟؟؟ گفت هروقت که ناراحتم منو خوشحال  و آرومم میکنی!!

بعد تا برسیم همونطوری سفت چسبیده بود بهم...

میدونم که تاثیر شنیده هاش از حرفای اون شب بود و چقدر متاسفم که فهمید چه دردی توی دلمه، و چه سختیایی بوده قبلا....دوست نداشتم لااقل این بفهمه... دوست نداشتم بدونه...ولی همین که بهم اینو میگفت من تا آخرشب لبخندم محو نمیشد...گفتم با خودم شاید آدم گهی باشم، شاید نچسب باشم از نظر بقیه، ولی خیالم راحته آدمایی که واسم مهمن دوستشون دارم/دوستم دارن. همین بسمه. حالا حتی اگه این آدما سه نفر بیشتر نباشن توی کل دنیای من...همین بسمه...من کلا آدم قانعی ام!!!



..........................................................................


شاگردم، توی همون کلاس بچه های کوچیک، امتحانش رو بد داده بود. سی دقیقه بی وقفه گریه کرد! هیچ رقمه آروم نمیشد! اعصابم ریخته بود بهم. داشتم دیوونه میشدم! هرچی میگفتم فایده نداشت...

تا شب حالم گرفته شده بود و لحظه ای اشکاش از جلوی چشمم نمیرفت کنار. خب لعنت به این سیستم امتحان و کوفت و زهرمار که بچه ها رو اینطوری میکنه...نمیتونستم هیچ کاری کنم براش... حالا تصمیم گرفتم واسه همشون جایزه بخرم، بعد بگم هیچکس حق نداره به بقیه بگه نمره اش چند شده، همه هم جایزه میگیرن، اونایی که کم شدن واسه تشویق و انگیزه، اونایی که بالا شدن هم واسه تشویق...

بعد میخوام از سوپروایزره عاجزانه تقاضا کنم دیگه منو توی این کلاسا نذاره! من واقعا نمیتونم با بچه های این سنی کار کنم. بدجوری درگیرشون میشم و نمیتونم تمرکز کنم روی کارم...


.....................................................................................

بعد از اینهمه روزای گریه دار و اعصاب خوردیا، امروز که تعطیلم پاشدم جمع کردم باز رفتم پارک بانوان. چشم زدم اونجارو! از ساعت ده به بعد دیگه نمیذارن بی حجاب باشیم :|| 

ملحفه ام رو پهن کردم روی چمنا و داشتم حرکتای پیلاتس رو میرفتم که دیدم یه خانومه گفت میتونم کارتون وایسم منم انجام بدم؟؟ گفتم آخه بلد نیستم زیاد (واقعا هم با اینکه سه ساله دارم میرم نمیتونم حرکات رو به مرتبی و ترتیب مربیمون انجام بدم بس که حرفه ای کار میکنه) بعد ولی گفت اشکال نداره..

اومد وایساد، دیدم الان من مسئول اینم شدم که! بعد یه جاهایی که خسته میشدم کم نمیورمدم میگفتم من شل بگیرم اینم ول میکنه!! هیچی دیگه با هر زوری بود تا آخر انجام دادیم حرکات رو، کلی تشکر کرد و گفت که چقدر عضله هاش درگیر شدن! بعد پرسید بازم میام یا نه. گفتم من الان یه ماهه تقریبا هرروز میام ولی واسه دوییدن فقط. امروز همینطوری تصمیم گرفتم واسه ریلکس کردن اعصابم پیلاتس انجام بدم...


تا یک ساعت دوییدم، خسته نمیشدم امروز نمیدونم چرا...فردا خودمو وزن میکنم. دلم میخواد که یه کیلو دیگه کم کرده باشم!



...............................................................................


ویرایش نکردم. پوزش بابت غلط های احتمالی. 

+ date یکشنبه 26 اردیبهشت 1395time 15:17 by eskey | نظرات (8)