X
تبلیغات
رایتل

استاد راهنما مقالم رو خوند. به جز غلط های تایپی ایراد دیگه ای نداشتم. اونارو اصلاح کنم میفرستم برای چاپ :)

فکر نمیکردم بدون غلط باشه و حدس میزدم باید تغییراتی توش ایجاد کنم. خوشحالم که اینطور نبوده....


همین الان توی همین لحظه که چای با شکلات تلخ خوردم، و بوی کولر میاد خیلی حس خوب و رهایی دارم...از اینکه بالاخره داره تموم میشه...



........................................................................


دیروز توی یکی از پیج هایی که عکس خونه هاشون رو میفرستن عکسی رو دیدم که حس کردم عه چقدر شبیه به منه سلیقش...بعد دیدم ایده ای برای ساعتش پیاده کرده که دقیقا چیزی بود که من بدون اینکه جایی دیده باشمش توی فکرم بود و حتی مقدماتش رو هم فراهم کرده بودم...از اینکه میدیدم یکی اینقدر سلیقه اش مشابه منه و حتی ایده ی عین من داشته متعجب و هیجان زده شده بودم! اینکه چطور ممکنه دوتا آدم غریبه اینقدر نزدیک به هم فکر کنن و چیزی رو خلق؟!!


برای ساعت خونمون قرار بود که (فک کنم قبلا نوشته بودمش یادم نیس) به جای عدد از عکس های خودمون استفاده کنم. قاب های عکس کوچیک تهیه کردم و به مارس هم گفتم برای یکی دو هفته ی اخیر آماده باشه برای عکس گرفتن...واسه عقربه هاش هم یه فکری داشتم که هنوز تصویب نشده...


...............................................................................


امروز از صبح بی حوصله بودم. خواب های مزخرفم هم به بی حوصلگیم دامن میزد. صبح نرفتم پیاده روی و باشگاه. عصر قبل از کلاسم میرم. یه چندتا از این برچسب های رنگی به لپ تاپم زدم با اینکه کار قدیمی ای شده ولی رنگ رفته ی قسمت تاچش اعصابمو میریخت بهم. اینجوری کاورش کردم. یکمی شلوغ شد ولی خب به نظرم رنگی بودن بهتر از بی رنگ بودنه!


دلم میخواد تا شب یه کار خوب بکنم. یه کاری که کمی سرحالم بیاره...که خوابمو فراموش کنم...

هرچندوقت یه بار خواب میبینم مارس بهم خیانت کرده! از همون روزای اول دوستیمون تا الان این موضوع خواب های هفتگی منه و من واقعا خسته شدم از این خواب تکراری...من بهش بارها گفتم که انتظار ندارم برای تمام عمرت با من باشی. اینکه بعد از چندساااال ازم خسته بشی یه چیز طبیعیه ولی بهم درخفا خیانت نکن...بهم بگو که منو نمیخوای و بعد برو پی زندگیت...میدونم الان کلی فکر و حرف میاد توی ذهنتون و منو دعوا خواهید کرد که این فکرا چیه و ال بل...ولی موضوعیه که من توی مغزم دارمش. منی که خدای مثبت اندیشی و دور ریختن افکار مسخره  ام این موضوع رو نمیتونم بذارم کنار و همیشه ته مغزم بهش فکر میکنم!

نمیدونم این  طبیعیه یعنی؟؟

+ date دوشنبه 27 اردیبهشت 1395time 15:28 by eskey | نظرات (17)