X
تبلیغات
رایتل

پستی که دوست داشتم این روزا بذارم و مطمئن نبودم که تاریخش کی باشه، یعنی مصادف باشه با سالگرد عقدمون یا چی! ولی خب الان که مودم خوبه و صبح هم زود پاشدم و تایم دارم ، دلم میخواد که بگمش. راستش شروعش سخته  ولی فکر میکنم کمک کننده باشه برای بقیه، ضمن اینکه دوست دارم شماها هم تجربیاتتون رو باهام درمیون بذارید :)


.....................................................................................................


یک سال گذشت تقریبا، از رسمی شدنه من و مارس عزیزم...

یک سالی که اصلا هیچیش شبیه به دوسال قبلترش نبود. هیچیش شبیه نبود! 

مطمئنا همه میدونن که دوران دوستی متفاوته از ازدواج. مگر در شرایط خاص، کسایی که مثلا با هم زندگی کردن . یا رابطه ی خیلی نزدیک و طولانی داشتن...

برای ما ولی، که تایم خیلی کمی برای دیدارهامون داشتیم، که هر دیتمون بیشتر از دو ساعت نمیشد نهایت، به جز اون چندبار معدودی که خلوت داشتیم و خب تعدادش برای دوسال دوستی واقعا کم بود، میتونم الان، بعد از گذشت یکسال رسمی شدن بگم که تقریبا شناختم به مارس صفر بود!!!

یعنی اینو عمرا اگه پارسال میگفتم و فکر میکردم من آدمم رو خوووب شناختم، و درسته که زیاد تایم حضوری نداشتیم ولی شناختمش...ولی حالا میگم که اشتباه میکردم. ما همیشه توی بهترین حالت همدیگه رو دیده بودیم! یا که اونقدر همو ندیده بودیم که وقتی به هم میرسیدیم بیشتر تایممون به فان داشتن میگذشت...

و خب، میدونی چی؟ از وقتی رسمی شدیم و تونستیم بیشتر و توی اوقات مختلف با هم باشیم، من افتادم توی یه لوپ جدید پر از چلنج!

که هرثانیه اش بی اغراق برای من با کلی فکر و خیال میگذشت!

من تازه داشتم مارس واقعی رو میشناختم، نه که بد باشه یا هر صفت دیگه ای، منتها چیزایی رو میشناختم که قبلتر ندیده بودم. نمیتونستم بگم عوض شده، یا من عوض شدم، فقط میدونستم که باید تایم بذارم، صبوری کنم و بدونم که چطوری میشه رفتار کرد...

همون روزا به این نتیجه رسیدم که چرا قدیمی ها میگفتن ازدواج های مدرن خوب نیس! خب چون تو آدمت رو توی بهترین حالت دیدی و بعد از ازدواج میبینی عه، اونم میتونه گاهی خسته و بی حوصله باشه، میتونه عادت هایی داشته باشه که تو برات عجیبه...و خب درکش سخته، همونطور که برای من هم بود...ولی وقتی سنتی ازدواج میکنی، اون آدم رو از اول با تمام ویژگی هاش میشناسی...

مثلا من نمیدونستم که مارس از مهمونی های طولانی مدت خوشش نمیاد! چون پیش نیومده بود مهمونی بریم...یا نمیدونستم حتی از خرید کردن طولانی مدت هم خوشش نمیاد. چون پیش نیومده بود خرید بریم ضمن اینکه منم اصلا دوست نداشتم همون موقع هم دنبال خودم بکشمش این ور اون ور، ولی خب بعضی خریدا مثل خریدای عقد و عروسی باید دو نفره انجام شه... یا خیلی عادت های دیگه، که من منتظرش نبودم!

و خب حالا میتونم بگم که چندماه اول بعد از عقد من به شدت درگیر بودم با خودم...بعد یه روزی شد که با خودم گفتم بهتره ایده آل هایی که توی ذهنمه رو بریزم دور، بهتره ببینم مارس توی لحظه چه رفتاری داره و من همون رفتار رو بپذیرم. نه که از قبل منتظر یه چیزی باشم و وقتی خلافش رخ داد بخوره توی ذوقم...وقتی این تصمیم رو با مارس درمیون گذاشتم ازم تشکر کرد، و گفت که میلو فکر نکن میخوام دعوا کنم یا قصد تخریب داشته باشم، ولی خود تو هم خیلی جاها رفتارت منو اذیت کرده ولی من شکایتی نکردم چون دیدم بهتره خود تورو دوست داشته باشم و بذارم راحت باشی و هرطور میخوای رفتار کنی...

راستش تعجب کردم! یعنی حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم که من باعث رنجشش شده باشم، ولی خب شده بودم و اون آدمی نبود که مثل من از کاه کوه بسازه یا ایده آل گرا باشه....

و خب کاملا این روش نتیجه داد و ما باز برگشتیم به روزای اوج خودمون! همون وقتی که رابطه ی سالم و دور از تنش و عاشقانه داشتیم...

حالا میدونم که بعد از اینکه بریم خونمون، با چلنج های جدیدی روبه رو میشم، ولی منتها خوبیش اینه که ما یاد گرفتیم چطوری مقابله کنیم!

مثلا اگه آدم من دوست نداره تا دیروقت توی مهمونی باشه و من برعکس دوست دارم تا آخرین لحظه اونجا باشم ناراحت نشم! به این فکر کنم که خب میتونست نیاد، ولی اومده، منم بخاطرش حالا زودتر بلند میشم! حق هم ندارم از ترفندهای احساسی استفاده کنم که بگم حالا همین فقط یه شبه و خیلی وقته ندیدم این مهمونا رو و ال بل! ما توافق کردیم و باید به تعهدم پایبند باشم! تو منو میبری مهمونی و باهام همراهی میکنی، منم تا وقتی خسته نشدی میمونم و بعدش بهت احترام میذارم و بدون گله و شکایت و دلخوری بلند میشیم میریم...


تو منو میبری خرید، و قرار بوده ده تا جنس بخریم، وقتی میشه پنج تا، و میبینم خسته ای، حق ندارم بگم دیر میشه و وقت نداریم و باااااید خریدا تموم شن و الان دو هفته ست برنامه چیدیدم این کارا رو بکنیم و باز نصفه می مونه...من میگم خسته ای؟ تو میگی آره. منم میگم اکی پس برگردیم...

دقیقا این اتفاق بارها افتاده این روزا و من حتی به خودم دیگه اجازه نمیدم بشینم فکر کنم اوه دیدی بی حوصلس، یا دیدی پایه نیست اصن، دیدی بقیه ی دوستام چقدر آدماشون پایه ان و این آدم تو فقط یه ساعت دووم میاره؟؟

به جاش میشینم به قابلیت هاش فکر میکنم! به کارایی که برای من، برای هردومون میکنه فکر میکنم، به  خوبیاش و اینکه توی چه چیزای دیگه با هم خیلی خوب میشیم و پایه ی هم...

شما اینجور وقتا چکار میکنین؟؟ 


.................................................................................................


عکس تخت رو فرستادیم برای سازنده... گفت که چقدر شیک و خاصه و تا حالا همچین چیزی ندیده :) گفت فکر میکنه بتونه برامون دربیاره...امیدوارم خوب بشه، خصوصا توی فضای اتاق ما، چون عکسی که دیدیدم تخته توی یه اتاق نسبتا بزرگ بود، دوست ندارم کل فضای اتاق رو اشغال کنه...با اینحال هربار با دیدن عکسش، با اینکه خیلی ساده س عاشقش میشم و هیجان زده!

حالا الان من هی دارم هربار تاکید میکنم ساده ست، بعد وقتی عکسشو جایی منتشر میکنم همین شنونده ها یکیشون پیدا میشه میگه این بود که انقد ازش میگفتی؟ خیلی دم دستی و فلانه! یعنی میخوام بگم با اینکه خودت میای میگی فلان چیز از نظرت چطوریه ولی بعضیا کلا سادیسم مردم آزاری دارن که دست برقضا از همه هم بیشتر اصرار دارن تا توی زندگیت باشن و هر دقیقه ریکوئست هاشون رو توی جاهای مختلف میبینی و دیده شده که حتی تو یارو رو نمیشناختی ولی اون نه تنها آی دی اصلیت رو میشناخته بلکه به ای دی  بلاگیت هم هزاردفعه ریکوئست فرستاده بعد که دیده اکسپت نشده یا بنا به دلایلی بعدا ریموو شده و بلاک، نشسته به قول آژو حرف رایگان زده و گفته فلانی خیلی ضایع ست و ال بل... یعنی خنده دار ترین آدمای دنیا از نظرم همین دست پیش گیرندگانن! نکن عزیزم نکن! 

گاهی پیش اومده بود که این پاراگراف رو بنویسم ولی هربار میگفتم حس منفور بودن بهم دست میده نسبت به خودم، ولی اینبار دلم خواست که حتما بنویسمش بدون اینکه فکر کنم بقیه چی فکرمیکنن...

...........................................................................


امروز بیشتر از همیشه دوییدم! یهویی وسطای دوییدن به خودم گفتم اگه یهو رگ قلبم بگیره چی؟؟ اینایی که از ورزش زیاد یه طوریشون میشه چقدر فلکی ان :( 

..........................................................................


صبح هایی که خواهر کوچیکه نیست و رفته شرکت، مارس هم رفته، و من میرم تنهایی سر میزنم به مادر مارس، صبح های خیلی خوبی ان! آشپزخونه توی یه آفتاب ملایمه، باد خنک میاد، بوی پیپ پدرش از بالکن میاد، و من و مادرش میشینیم کمی حرف میزنیم... برام از قدیما میگه، که چطوری زندگیشون رو پیش بردن، از بچگی های مارس میگه و یا وقتی داشنجو بوده.. هربار هم میگه که دیگه همه فکر میکردم قرار نیس ازدواج کنه و چقدر بعدش همه خوشحال شدیم وقتی فهمیدیم کسی رو انتخاب کرده برای ازدواج و همه منتظر بودیم ببینیم کیه این دختری که پسر سفت و سخت ما رو بعد از سی و اند سال درگیر خودش کرده... اصن من صبح ها میرم که اینارو بشنوم و بعدش برم ورزش کنم!


..........................................................................


جمعه ای که گذشت غمگین ترین عروسی دنیا رو رفتم! یعنی همون شب میخواستم بیام بنویسم ولی دیدم که همش میشه از این و اون بد گفتن و اعصاب خراب میشه...فقط در همین حد که با اصرار من رفتیم عروس رو گردوندیم، اونم درحالیکه فامیل های درجه ی یک داماد توی ماشین عروس پشت نشسته بودن و میخواستن دوماد برشون گردونه به خونشون چون ماشین نداشتن!!! و موقع گردوندن عروس هم مشغول حرف زدن و گوشی چک کردن بودن، انگار نه انگار که یه عروس جلو نشسته و دوماد هم پسرشونه و اینا با هزار امید و آرزو دارن میرن سر خونه زندگیشون...!

تنها رقصنده های جشن من و دخترک چشم سیاه و خاله زیبا بودیم و تمام! 

تا فرداش من قلبم از غم توی سینم سنگینی می کرد...

توروخدا هرچقدر هم یه عروس بده، یا دوستش ندارید شب عروسیش رو خراب نکنین... گناه دارن به خدا...قشنگ ترین شب زندگیشونه...توی ایران با این فرهنگ هم که دیگه شانس دوباره شون برای یه عروسی دیگه تقریبا صفره...همون یه شب فقط کینه ها و دلخوریها رو بذارید کنار، برقصونیدش، براش شلوغ کاری کنین، بهش بگید که زیباترین شده و دوماد خیلی برازنده اشِ...

نه که چون عروسی خودم نزدیکه، نه، من از قدیم هم همین تفکر رو داشتم...آخه نگاه غمگین مامانم توی تماااااااااام عکسای عروسیش از بچگی تا حالا توی ذهنم حک شده! سی سال گذشته ولی اون نگاه غمگین لعنتی مگه از توی عکساش پاک میشه؟؟


+ date یکشنبه 9 خرداد 1395time 14:00 by eskey | نظرات (22)