X
تبلیغات
رایتل

اونجاییکه دیشب رفته بودیم مهمونی رو خیلی دوست دارم....کلا هم جای خونشون خوبه! هم خود خونشون خیلییی خوبه، هم آدمای توش خوبن و من دوستشون دارم، و هم یه دختر کوچولوی فوق العاده شیطون ولی بامزه دارن که من به معنای واقعی عاشششقشم! یه دختر با موهای فرفری و قیافه ی فوق العاده کیوت، ولی شیطون، اونقدر که واقعا واقعا از دیوار راست میره بالا!

مارس دفعه ی اول بود که میومد اونجا. وقتی بهش دخترک رو نشون دادم اونم با اینکه از بچه ها خوشش نمیاد بهم گفت که خیلی بامزس! 

میخواستیم میز غذا رو بچینیم، گیر داده بود که من خودم میخوام دیس برنج رو ببرم! فکر کنم این موضوع واسه همه ی بچه ها همه جاییه! من خیلی از بچه ها رو دیدم که دوست دارن ظرف های گنده رو ببرن!

از اون اصرار از مادرش انکار، آخر گفتم بهش که من بلد نیستم دیس برنج رو ببرم، میای یه گوشه اش رو تو بگیری یه گوشه اش رو من و بهم یاد بدی چطور ببرم؟؟ گغت که باشه بهت یاد میدم ولی نمیذارم شما دست بزنی بهش و وایسا منو نگاه کن :)))

خلاصه گولش زدم که بذاره منم یه گوشه ش رو بگیرم و آسته آسته دوتایی تا سر میز بردیم، بعد یکی دوتا دونه از مغز پسته های روی برنج افتاد زمین. وقتی دیس رو گذاشتیم گفتم مرسی عزیزممممم یاد گرفتم! به اون مغز پسته ها اشاره کرد گفت اینا ریختن که خسته نباشی با این یاد گرفتنت :)))

وای خدایا :))

یه اتاق فوق العاده خوشگل هم داره، روی میز توالتش چندتایی ادکلن و اسپری بچگونه داره، هربار که میرم اتاقش بهم اونا میده که بو کنم :))

یه برادر چهارده ساله داره...پسره یکمی سربه سرش میذاره و این خوشش نمیاد و لجبازی میکنه با داداشش!

بعد یه بار انگاری داداشه اذیتش میکنه و بعد میره جلوی تی وی و دراز میکشه...

این دخترک هم بی سر صدا میره یه قاشق برمیداره و میذاره روی گاز (بله دختر پنج ساله بلده گاز رو روشن کنه) و صبر میکنه تا حسابی قاشقه داغ شه! بعد بی هوا میره و قاشق رو میچسبونه به دست داداشش :|

دیشب وقتی خوابید مامانش داشت یکی یکی از شیطنت ها و کارای عجیبش میگفت! که یه بار خودشو از بالکن خونشون که طبقه ی پنجمه آویزون کرده بود بیرون و فقط دستاش به میله ها گیر بود و تمام بدنش به سمت بیرون آویزون بود...

بی نهایت جسور و نترسه! یعنی من دست و پام شل شده بود وقتی میشنیدم مامانش چیا میگفت!!


................................................................................................


کلی غذاهای خوشمزه بود سر میز...من طبق معمول این مدت رژیمی و کم خوردم. مارس یواشکی بهم گفت دختر تو چه اراده ای داری ...من لپام گل انداخت اون لحظه از خوشحالی! این مدت چندبار هم بستنی و خوراکی های خوشمزه توی مهمانی ها و این ور اون داشتیم که من نخوردم و مارس تا حالا ندیده بود که اینطوری میتونم چیزای مورد علاقم رو نخورم. حتی سس گلوریا و چیپس سوپر رو هم نخوردم که بهش یه جورایی اعتیاد دارم... و خب دیروز که خودمو وزن کردم فک میکنین چی؟؟ دقیقا توی یک ماه و یک هفته چهار کیلو کم کردم!

دلم داره پر میکشه برای یه قاشق بستنی شکلاتی، یه شیک موز،  بستنی سنتی و فالوده، یه تیکه پیتزا، کیک، ساندویچ پر از پنیر، شیرینی های وسوسه انگیز دم آموزشگاه اصلی...ولی من تا نرسم به وزن دلخواهم از این خبرا نیست! حتی اون روز که شاگردام بستنی اوردن سر کلاس من یکی دو گاز بیشتر نخوردم و معذرت خواهی کردم  گفتم نمیتونم قولم رو بشکنم.


+ date شنبه 15 خرداد 1395time 11:10 by eskey | نظرات (15)