اون روزی به استادم زنگ زده بودم. گفتم میخوام دفاع کنم. گفت فلان تاریخ که خیلی هم نزدیکه میتونی؟ گفتم هنوز یه سری بخش هاش تکمیل نیست، مثلا فصل آخر نتیجه گیری رو ننوشتم. گفت پس نمیتونی، و دیر میشه، گفت اگه بتونی توی همین دو سه روز تکمیل کنی شاید بتونی...

خب منم که انگار تنها جمله ای که باعث میشه سرعتم هزاربرابر بشه همینه که کسی بهم بگه نمیتونی! فک کنم خیلی های دیگه هم مثل من باشن. و اینطوری شد که سه روز به معنای واقعی نشستم پی کارم. حتی وقتی خسته و کوفته از کار صبح تا شبی برگشتم به خودم اجازه ی استراحت بیشتر از یه ربعی ندادم، با مارس بیرون نرفتم و خونشون نیز هم، و اینطوری شد که دیشب دقایق آخر تمومش کردم. حس بی نظیری داشتم! بغضم گرفته بود ولی  با ریلکسی دراز کشیدم توی جام و بعد از ادوایس دادن به یکی که کمک میخواست کم کم خوابیدم  و امروز صبح برخلاف این مدت نه باشگاه رفتم و نه دوییدم، تا ساعت دوازده خواب بودم!! 

حالا میدونم که البته کلی اصلاحات باید روش انجام شه و استادم باید بخونتش و صدالبته باید بازم روش کار کنم، و میدونم که احتمالش هست اون تاریخ دفاع نکنم ولی همین که تمومش کردم و دیگه لازم نیست هی مقاله ها و کتاب ها رو بالا پایین کنم و خلاصه نویسی خیلی حالمو خوب میکنه!!


بعد تا توی اینستای  شخصیم اعلام کرده بودم که کارم تموم شده و ایکون اشک و خوشحالی گذاشته بودم یکی دوتا از دوستای قدیمی دوره ی کارشناسیم که اونا هم الان توی دوره ی نوشتن پایان نامه هستن سریعا بهم پی ام زدن توی تلگرام که خوش به حالت و ما تازه اول راهیم و بهمون بگو چیکار باید کنیم!!

یاد روزای گیجی شروع خودم افتاده بودم. با این استادی که هیچ وقت درست راهنماییم نکرد و همیشه فقط تنها چیزی که میگفت این بود که u need to be quick! و از بچه هایی که دفاع کرده بودن راهنمایی میخواستم، و اونا در کمال اکراه سوالامو جواب میدادن و اونقدر کوتاه و مختصر که من بدتر گیج میشدم! 

دلم واسه این دوستام سوخت! رفته بودیم برای مارس دندون پزشکی. تا بره و کارش رو انجام بده من شروع کردم به نوشتن برای دوستام و چیزایی که فکر میکردم لازمه رو نکته به نکته بهشون گفتم. مارس وقتی اومد بیرون من هنوز داشتم تایپ میکردم. آدمی نیس که ازم بپرسه دارم با کی چت میکنم ولی چون دیده بود طولانی شده و خیلی مصمم و جدی دارم تند تند پی ام میدم گفت چی شده میلو؟؟ براش جریان رو گفتم. مارس یه بارَکی بوسم کرد گفت میلو تا حالا بهت نگفتم ولی من بهت افتخار میکنم که میبینم همیشه دانسته هات رو با بقیه شِر میکنی، کاریه که این روزا کمتر کسی انجام میده. من بغضم گرفت که اینارو شنیدم ازش. گفتم آخه یادم نمیره روزای سختم رو که. همش خودمو میذارم جای آدمایی که کمک میخوان، وقتی کمکی میکنم هرچند کوچیک امید دارم روزی به خودم برگرده. مارس همیشه البته بهم ایراد میگیره بابت این موضوع، این اولین باری بود که تشویقم میکرد


بعد بهم به شوخی گفت حالا میدونم میری توی وبلاگت هم ادوایس برای پایان نامه نویسی راه میندازی...راستش مارس تا حالا چندباری بهم گوشزد کرده که من زیادی وقت میذارم برای آدمای دیگه. مثلا همین دیشب بعد از تموم شدنه کارم با اینکه خیلی خسته بودم همون دوستم ازم تا ساعت 1/30 شب سوال میکرد و آخراش دید دارم کوتاه جواب میدم فهمید خوابم گرفته! مارس اگه بود صددرصد بهم تذکر میداد و میگفت که اینقدر فداکاری نکنم چون همه قدردان نیستن و فقط منم که این وسط وقت و انرژیم تحلیل میره.

بعد همیشه اینجور وقتا میبینم مارس راست میگه چون آدمایی میان جلوی چشمم که قدیم تر ها بی منت و چشم داشت کمکشون کردم، بدون اینکه هیچ وقت کمکی کرده باشن به من، و بعد خیلی راحت بعد از اینکه کارشون راه میفته دیگه حتی حالی هم ازم نمیپرسن! یا یادمه یکی به مشکلات زیادی خورده بود توی رابطش و من اشتباه کرده بودم شمارمو بهش داده بودم، یادمه وقت و بی وقت زنگ میزد یا پیغام میرفستاد و ادوایس میخواست، حتی یادمه اون وقتا من با مارس دوست بودم، و به زور تونسته بودیم تایم خالی گیر بیاریم و خلوت داشته باشیم ولی من دو ساعت تمام گوشی به دست داشتم اون دختر رو آروم میکردم آخر مارس گفت میلو تو اصن این آدم رو ندیدی، الان داری اینهمه براش تایم میذاری درحالیکه من و تو مهم تریم..  توی همین بلاگ هم تعدادشون کم نبوده، کسایی که حتی زورشون میاد با دیدن عکسای اینستام و روزای خوشحالیم یه تبریک بگن درحالیکه کامنتاشون رو جاهای دیگه میبینم! یا کسایی که فقط بخاطر اینکه مثلا رمز این سری آخر پستام رو بهشون ندادم کااااملا تغییر رفتار دادن و واسم خیلی مشهوده! مساله اصلا حسودی و این حرفا نیست، من واقعا برام مهم نیس کی با کی حرف میزنه کی کجا سکوت میکنه و هیچ انتظاری از کسی ندارم واقعا، فقط میخوام بگم مارس راست میگه، من زیادی برای بقیه انرژی میذارم و حتی گاهی دقیقا کار و وقت خودم از بین میره توی این راه بدون اینکه توی روزای سختم از احدی کمک بخوام و حتی همین آدما ازم بپرسن میلو تو کمکی لازم نداری؟ اگه این موضوع دوطرفه بود گله ای باقی نمی موند، ولی وقتی میبینی یکی یهویی همیییشه توی زندگیت حضور داره و بعد یهویی کمرنگ میشه چیزیه که آزارم میده.

حالا من خودم آدمی ام که صددرصد ایرادای زیادی دارم، ولی دلم میگیره میبینم که چقدر راحت آدما از یادشون میره گذشته ها رو....که خب مقصر اصلی خودمم، چون آدمی ام که اینجور وقتا میذارم و به بقیه آلارم میدم که من آدمی ام که تو میتونی ازم استفاده کنی و بعد بری پی کارت. راستش موضوع اینه که یکی راهنمایی میخواد و خب اکی ه این موضوع، تو بهش کمک میکنی و اون رو به خیر و مارو به سلامت، ولی وقتی به اسم دوست هرلحظه و هر ثانیه و وقت و بی وقت حرف زدنت میاد با آدم، و مدام یادآوری میکنی که میتونیم دوستای خوبی باشیم، بعد که کارت راه میفته میری و دیگه پیدات نمیشه خیلی حرکت زشتیه! که خب البته خوشبختانه!!!!!! دیگه اینجارو نمیخونن اون آدما و رفتن پی زندگیشون ولی خب دورادور حضورشون رو جاهای مختلف میبینم و اصلا به روی مبارک نمیارن روزای گذشته رو!


بی انصافیه که نگم با همه ی این اوصاف من دوستای خوب زیادی هم اینجا پیدا کردم که تو زمینه های مختلف متخصصن و میتونن راهنماییم کنن. مثلا نیلووو، مثلا نارسیس، مثلا آژو که همیشه همراهی میکرد تو روزای سخت، مثلا املی که دوست تقریبا جدیدمه و توی مشتش همیشه چیزای هیجان انگیز داره، مثلا هدا، مریم،  فرانک که کلی حرفای به در بخور داریم با هم! مثلا حکیمه با اینکه میدونه آدم معتقدی نیستم ولی هربار میره زیارت بهم تکست میزنه که یادمه، مثلا اردی که همیشه همراهمه، یا مهتاب عزیزم که همیشه پر از انرژی و نقاط مثبته...اوووه بخوام اسم ببرم زیادن دوستای خوبم...

این بود انشای "ایششششش" داره من :پی!

+ date چهارشنبه 19 خرداد 1395time 14:32 by eskey | نظرات (21)