X
تبلیغات
رایتل

عشق این مدلیه که تا دچارش نشی نمیفهمیش... که اگه آدمت بدترین هم باشه یه نیروی قوی بهت میگه بدیاشو فراموش کنی....


و بعدش شاید معجزه بشه... هرچیزی توی عشق ارزش یه بار فرصت دادن رو داره...ارزش اینو داره که بت زیبایی که ازش ساختی رو فقط واسه یه اشتباه خراب نکنی....


اینو واسه تو نوشتم....

خوب شو زود...باشه؟؟

مطمئن نبودم که اکی ه نوشتن همین چند خط یا نه...ولی با اینکه اونهمه حرف زدیم امروز، فکر میکنم اینم یه نشونه باشه برات، برا تویی که عاشق نشونه هایی...

...........................................................................................



بدم میاد از فاصله هامون، از ماموریت های حتی یه روزه...وقتی میره موقع خدافظی چنان میبوسمش که انگار قراره هزارسال دیگه نبینمش...



..........................................................................................


من خیلی خیلی سرم شلوغه این روزا...ببخشید که دایرکت ها، مسیج ها یا  کامنتای خصوصیتون رو توی نت ورک های مختلف دیر جواب میدم...هربار سعی میکنم تایمم رو خالی تر نگه دارم بدتر میشه...خدا میدونه الان چندتا کارو دارم با هم هندل میکنم..اون روز خواهر سومی میگفت تو چطوری اینهمه انرژی داری...میخوام بگم یعنی اوضاع این روزام این شکلیه.. شاید دیر، ولی جواب میدم تک تک حرفاتون رو....


........................................................................................


بیریتنی رو داشتم، مارس هم کنارم بود، با اینکه تایم کمی رو تونستیم اونجا باشیم، ولی خب بعد از مدت ها بازم رقص داشتیم، خنده داشتیم، شیطنت داشتیم....

محاله ممکنه توی مهمونی های اینجوری، از دور که مارس رو میبینم دلم نخواد مال خودم کنمش!! خب مال منه درست، ولی وقتی از دور میبینمش فک میکنم توی هزاران نفر بازم انتخابمه، بازم کسیه که قیافه ی مردونه و چشای بادومی و فک استخونیش دلمو میبره و به هیچ کس دیگه نمیتونم نگاه کنم...



..................................................................................


کار سقف خونمون هم تموم شد... طرح های ساده و سبکی کار کردیم.. مواد و مصالح اضافه اومد که برای اتاق خوابمون هم طرح ریختیم...البته بیشتر انتخابا با مارس بود چون اون آدمیه که هی میگرده و به شدت حساس و سختگیره. سلیقش اتفاقا خیلی سادس و معمولا چیزایی میخواد که همه میتونن به راحتی داشته باشن ولی از سادگی زیاد کسی سراغش نمیره و همین باعث میشه که خیلی رایج نباشه و آدمای زیادی ندیده باشن...

بعد توی تمام مراحل ازم مشورت میخواد، من نباشم کسی رو نمیاره برای انجام کارا... آقای کابینت کار یه روز تایم خالی داشت که اونم من نبودم، مارس گفته بود صبر کن تا خانمم بیاد...بابا گفته بود دیر میشه اشکال نداره حالا بعدا میلو میاد میگه تو کارتو راه بنداز..مارس ولی مخالفت کرده بود تا من باشم حتما..

این برای منی که توی خونه ای بزرگ شدم که مرد خونه میرفت مثلا یه ماشین میخرید میگفت برید جلوی در ببینین ماشین جدید رو، یا حتی میگفت وسیله ها رو کارتون کنین میخوایم بریم خونه ی جدید، و ما خونه ی جدید رو بعد از خریدن میدیدم، یعنی معجزه!! 

............................................................................


گیم آو ترنز ارزشش رو داشت این فصل هم... به قدری این قسمت آخری از سِرسی خوشم اومد که نگو... 

سانسا از اول هم برام نچسب بوده و هست...

عاشق تیرونم..وقتایی که زیاد نشونش میده اون قسمت مورد علاقه  ی منه...

لذت بخش ترین پارتش هم مربوط به چیزی بود که مربوز به Ramsay میشد!!  لذت بردم از دیدن اتفاقی که واسش افتاد :))

................................................................................................


دلم یه پیشبند آشپزی س////ک//////سی میخواد!! خوشم نمیاد طرح روش گل منگلی باشه.  دلم میخواد قرمز باشه با یه جیب خوشگل و یقه ی دلبری!!  که روش هم بنویسم Im not a cook, Im the queen !!


...........................................................................................


یعنی چی میشه توی خونه ی من و مارس؟؟ چه مدلی زندگی خواهیم کرد؟؟؟ من دلم میخواد پرایوسی خودمون رو داشته باشیم. بدم میاد مدام بچسبیم به هم...دوست دارم مهمونی زیاد بدیم...دوست دارم شب نشینی با دوستامون داشته باشیم...چندتایی کاپل خوب پیدا کردیم که خیلی هم تایپ ما هستن...حالا دیگه نمیدونم چی بشه...

میخواستیم توی آشپرخونه امون یه کابینت سوپرمارکت هم دربیاریم، ولی جا کم بود...باید بگم یه قسمتش رو حداقل شلف بزنن که روش خوراکیای هیجان انگیز بچینم... 



.............................................................................................


با خواهر سومی رفتیم پیلاتس، بردمش یعنی. وسطای کار یهو نشست گفت وااااای چقدر سختهههههه... وقتی تموم شد گفت من دیگه رفتم خدافظظظظ....

هاها :)) بعدش ولی تصمیم گرفت که شرکت کنه کلاساشو...از مربیه فوق العاده خوشش اومد...گفتم بابا این اصن اعجوبه ایه برای خودش.. من الان سه ساله دارم میرم اینجا، اصن سطح توقع منو برده بالا بس که خوب و حرفه ایه...مطمئنم مثلش کم هست...

 قرار شد صبح ها بریم باشگاه، بعدش بریم استخر روباز..این برنامه به قدری هیجان زده ام میکنه که خدا میدونه...فقط مشکل اینجاست که من تایمم کمه...باید برنامه ها فشرده تر بچینم...خسته میشم ولی ارزشش رو داره. عاشق شلوغی روزامم، مخصوصا که اگه قرار باشه نصفیش واسه همچین برنامه هایی بره...









+ date شنبه 12 تیر 1395time 00:58 by eskey | نظرات (9)