X
تبلیغات
زولا

تعطیلاتم آروم و با مهمونی رفتن گذشت....

دوست داشتم مهمونی های این یکی دو روز رو. امروز ولی خیلی کسل بودم. همش میخوابیدم و بیدار میشدم. وسطاش کارای کوچیکی پیش میومد که میرفتم انجام میدادم و برمیگشتم باز میخوابیدم!!

 حالا که کارای اساسی و فنی خونه داره تموم میشه رسیدیم به قسمت های هیجان انگیزش...مثل کف، کاغذ دیواری و رنگ، شلف و فلان...

از اینکه سلیقمون شبیه همدیگس بی نهایت لذت میبرم...هردومون دنبال چیزای ساده و بی شیله پیله ایم. خیلی جاها بهمون میگن این انتخابی کردین واسه فلان جا خوب نمیشه یا شدنی نیست، ما ولی مصریم که کار خودمون رو بکنیم. بعد وقتی میشنویم مثلا میگن پذیراییِ خونه مال قسمت مهموناس و باید شیک باشه فلان باشه ما متعجب میشیم!! اصن نمیتونیم بفهمیم که چرا باید توی هر انتخابی فاکتوری به اسم "مهمون" رو در نظر بگیریم...

مثلا وقتی داشتیم مبلمون رو سفارش میدادیم آقاهه میگفت همچین چیزی واسه مهمونا خوب نیس و خیلی جنبه ی شخصی داره و راحتیه...ما ولی اصن نمتیونیم تصور کنیم که یه مبل سفت و سخت داشته باشیم فقط برای زیبایی خونه یا مهمون پسند شدنش!!


بزرگترین خوشحالیم اینه که اونم مثل من توی انتخاب هرررررچیزی اول به راحتیش توجه میکنه بعد به زیباییش...من خودم این مدلی ام که اگه خوشگلترین چیز رو داشته باشم ولی باهاش راحت نباشم بعد از مدتی ازش حالم بهم میخوره!!


....................................................................................................


دیروز رفته بودیم یه مغازه ای، واسه کاغذ دیواری و اینا، خدایاااااا.. آقاهه انقدددددر با صبر و حوصله بود، دو ساعت و چهل پنج دقیقه ی تمام دونه دونه برامون اورد  توضیح داد، آخرش دیگه خودمون خسته شده بودیم اون ولی همچنان پایه بود!! با اینکه مغازش یه جای شلوغی هم بود و مشتری به اندازه ی کافی داشت، ولی واسه همه همینطوری با دقت وقت گذاشت...

بعد من یه طرحی رو پرسیدم که دارن یا نه، آقاهه گفت واسه اتاق بچه میخواین؟؟

:))) 

باز یه جا دیگه مارس گفت فلان کارو دارین؟؟ گفتش که آره فروشمون هم بالاست معمولا واسه مهدکودکا و پارکا میان میبرن...

بعد ما از مغازه که اومدیم بیرون من کف خیابون ولو شده بودم از خنده، میگفتم مارس ما هنوز به بلوغ فکری نرسیدیم همش دنبال چیزای بچه گونه ایم بیا ازدواجمون رو به تعویق بندازیم :)))


یعنی قیافه ی اون لحظه ی مارس که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود بعد از شنیدنه جواب فروشنده رو یادم میاد غش میکنم از خنده :))


.............................................................................................



شاید برای شما هم پیش اومده باشه که دارین وبلاگی/پیجی/ نوشته ای رو میخونین که نویسنده اش از چیزی/کسی/شهری/فیلمی/.. بد گفته. یعنی سلیقه ی شخصیش بوده. منتها شما ممکنه اون لحظه به شدت گارد بگیرین و ناراحت شین یا حتی اگه اون آدم از دوستانتون باشه فک کنین نکنه با منه؟؟!!

من این جور وقتا اولش ناراحت میشم، وقتی مثلا یکی دقیقا چندتا چیز رو میگه که کارای منه مطمئن میشم که با منه. ولی اینجور وقتا چندتا راه کار دارم واسه خودم. اولش میگم این آدم اگه هم با من باشه اونقدری ضعیف بوده که خواسته حرفشو غیر مستقیم بزنه و اگه من بهش گفتم با منی؟؟ بتونه توی لاک خودش قایم شه و گردن نگیره چیزی رو...دومیشم اینه که شاید اون واقعا با من نباشه. لازم نیست من هرچیزی رو به خودم بگیرم. شاید اون آدم واقعااااا واقعا فقط از سلیقه ی شخصیه خودش گفته و اون لحظه اونقدری ناراحت بوده که دیگه حوصله نداشته بشینه فک کنه ببینه حالا من لحنم رو درست کنم مبادا به کسی بربخوره یا نه...

یادمه اولین باری که از شهر دانشگاه ارشدم برگشتم یه پست بلند بالا نوشتم و خیلی ناراحت بودم. لا به لای حرفام از اون شهر هم بد گفته بودم چون مثلا آب و هواش اصلا ایده آلم نبود. درست که با آگاهی اونجا رو انتخاب کرده بودم ولی همون دفعه ی اول بدجوری خورده بود توی ذوقم...بعد یادمه که  از دوستای وبلاگیم که مال اونجا بودن معذرت خواستم. الان که کمی فکر میکنم میبینم من فقط داشتم از شرایط خودم حرف میزدم. بعد به خودم گفتم اگه کسی بیاد متقابلا همچین کاری رو مثلا در مورد شهر من بکنه من چه حسی دارم؟؟ دیدم واقعا هیچ حسی بهم دست نمیده. اولش گفتم نکنه من خیلی ریکلس و بی خیالم؟؟ بعد دیدم که نه، من اینو در خوردم دارم پرورش میدم که یاد بگیرم به خودم چیزی رو نگیرم...وقتی میگم مثلا از دوستی با دخترا زیاد خوشم نمیاد، به این موضوع فکر نمیکنم که اینجا کسی ناراحت شه، چون من شخص خاصی رو اینجا مد نظرم نبوده. وقتی میگم من از فلان مدل لباس یا هرچی خوشم نمیاد، منظورم فقط  و فقط سلیقه ی خودمه...

کاری به بقیه ندارم ولی حس میکنم باید این حس رو قوی تر کنم در خودم. بیشتر یاد بگیرم که آدما میتونن از هرچچچچچچیزی که خوششون میاد یا نمیاد حرف بزنن. با هر لحنی. مادامی که انگشتشون رو مستقیم نگرفته باشن سمت من ومن رو مخاطبشون  قرار ندن من به خودم اجازه ندم ناراحت شم، اینجوری اعصاب خودم راحتتره...


قبلترها یادم نیست کی ولی یکی بهم گفت وقتی وبلاگت اینهمه مخاطب داره باید محتاط تر حرف بزنی. باید بیشتر مراقب باشی که کسی نرنجه....من اون روز حق رو دادم بهش و سعی کردم کمتر از چیزایی که بدم میاد حرف بزنم، کمتر از چیزایی که ناراحتم میکنه بگم،فکر میکنم ولی که آدما ( از جمله خوده من و بیشتر خوده من!!) باید یاد بگیریم از هر چیزی شخصی سازی نکنیم. گاردمون پایین باشه و از کنار حرف ها راحتتر گذر کنیم، چه اشکالی داره اگه کسی از چیزی که من عاشقشم خوشش نمیاد؟؟؟ من نظرم اینه اونم نظرش اون، کجای دنیای منو تنگ میکنه؟؟



بعد من یه چیزی رو هم باهاش موافق نیستم. که مثلا من شنیدم اگه توی وبلاگت بهت توهین شد، توی پیجت بهت بی احترامی شد جدی نگیر، اینجا همینه، بزرگش نکن!!

 فک میکنم که چرا باید توهین شدن به خودم به صورت شخصا و مستقیما برام بی اهمیت باشه؟؟ حرف زدنه بقیه تا وقتی بهم ربطی نداره و مهم نیست که به من به صورت مستقیم بی احترامی نکرده باشن...در غیر این صورت چرا باید عادی جلوه بدیم این قضیه رو؟؟ 

.....................................................................................



آدمای اطرافم بهم میگن که آدم فعالی ام. من ولی اینو حس نمیکنم هیچ وقت. نمیدونم مشکلم کجاست... همیشه فکر میکنم وقتم داره به بطالت میگذره!! نمیدونم دنبال چه چیز بزرگی ام یا مثلا چیکار میتونم کنم...آپولو هوا کنم مثلا؟؟؟ 

 معمولا حس رضایت از خودم ندارم و همیشه یه عذاب وجدان پنهان باهامه!! مثلا وقتایی که توی دوران دانشگاه تعطیلاتم شروع میشد از اینکه امتحان نداشتم و نباید هی هر هفته درس میخوندم چندروزی خوشحال میشدم ولی بعدش به شدت از خودم و بیکاریم بدم میومد. کتابامو درمیوردم و شروع میکردم به مرور کردنشون...کاردستی درست میکردم و ازین جور کارا، ولی باز حس میکردم چقد وقتم داره هدر میره....به صورت موقت هر از گاهی خودمو راضی میکنم که بابا تو داری کار میکنی، درس میخونی، باشگاه میری، به مارس میرسی، حواست به دخترک هست، ولی بازم قانع نمیشم...شاید شمایی که دوست من باشی بهم بگی که این حسو نداشته باش و دلگرمی بدی و از اینجور کارای مهربانانه! ولی حقیقت اینه که من واااااقعا حس رضایت ندارم از فعالیت هام...انگار که خییییلی چیزای بهتر و بزرگتری ازم برمیومده که توش غفلت کردم... :(( با اینکه از شغلم راضی ام، با اینکه دیگه بیشتر از این در توانم نیست تایمم رو پر کنم ولی این حس خوبی نیست... کسی اینجا هست که بدونه آیا این رفتار منشا خاصی داره یا نه؟؟

من واقعا از این حس نارضایتی همیشگی خسته شدم و دوست دارم وقتی اینهمه کار میکنم و تقریبا تایم خالیم خیلی کمه از خودم راضی باشم...ولی نیستم....


+ date جمعه 18 تیر 1395time 20:29 by eskey | نظرات (15)