X
تبلیغات
زولا

مدام فکر میکردم این پست رو چجوری قراره بنویسم؟؟ خبری؟ توضیحی؟؟ ولی میبینم وبلاگ برای من شده یه آلبوم خاطرات ارزشمند که هرجا میخوام فلش بک بزنم راحت بهم کمک میکنه...

پس مینویسم با جزئیات تا بمونه برای خودم!!



................................................................................


از روزی که تاریخ دفاعم معلوم شد، سختی هایی با دوز هزار هم شروع شد. یه هفته وقت داشتم فقط...تا مطالب رو جمع بندی کنم...کار سختی بود. مخصوصا فصل دوم که ذکر کارای قبلیه. اونا رو دوسال پیش نوشته بودم و باید حالا مرور میکردم...

جع بندی صد و سی صفحه پایان نامه و ارائه اش توی پونزده دقیقه کار آسونی نبود. استاد راهنما که این مدت از هیچ اذیتی دریغ نکرد دقیقه های اخر درحالیکه وقتم کم بود و داشتم روی درست کردنه پایان نامم وقت میذاشتم یادش افتاده بود باید دقیقتر بخونه کارم رو. تازه شروع کرده بود به اصلاحش!! 

دوشب آخر بی نهاااایت اذیت شده بودم. استرسم به قدری زیاد بود که کاملا عصبی بودم. سر کلاسام هم تمرکز نداشتم.. فکر میکردم یعنی چی میشه؟؟ نتیجه ی دوسال زحمت و نوشتن و رفتن و اومدن....

روز آخر، رفتم خریدامو کردم. یه مانتوی رسمی و خنک خریدم. دوتا هدیه برای استاد راهنما و مشاورم، وسایل پذیرایی و غیره...

تا ظهر طول کشید.. از بعد از ناهار تا آخرشب داشتم تمرین و تکرار میکردم. استرس مانع از تمرکز کارآمدم میشد. مارس کنارم بود و بی کلام نظاره گر همه چی شده بود. یعنی میدونست که حرف زدن باهام فایده نداره و بدتر عصبی میشم...از خودم بعید میدونستم اینهمه حجم کلافگی رو. با خودم میگفتم اینم یه ارائه ست مثل بقیه ی کارا. حتی میگفتم وقتی پارسال هفته ی پژوهش کارم رو واسه اونهمه آدم توی سالن مرکزی ارائه دادم حالم خوب بود، چرا الان وقتی فقط 5/6 نفر هستن اینطوری شدم؟؟

فایده نداشت. نمیتونستم آروم باشم...

دیروز ساعت سه و نیم صبح بیدار شدیم که بریم شهر دانشگاه. من/مامان/مارس/ و دخترک...

خیلی زودتر از وقت تعیین شده رسیدیم. مارس برام گل خریده بود. انتظارشو نداشتم. 

 محل دفاع خالی از آدم بود. بهم اجازه دادن برم کلاس رو آماده کنم. کولر رو روشن کردم، سیستم پروژکتور رو نصب، وسایل پذیرایی رو هم آماده. که الان تعجب میکنم چرا عکسی نگرفتم!!  مارس و مامان هم بهم توی چیدن میوه ها کمک کردن...

یه بار دیگه تمرین کردم و تمام تلاشم رو کردم که از روی اسلایدها نخونم و بتونم خودم حرف بزنم. مخصوصا قسمت داده ها و تحلیل آمار ی و ریاضیشون. با اینکه این قسمت سختتر بود و کلی روش ها و جدول های آماری داشتم ولی بنظر خودم این قسمت ها مهمتر از فصل ها دیگه بود. روی اون قسمت ها تسلط کامل داشتم. خیلی خوب میتونستم تحلیلش کنم. ولی قسمت های دیگه رو به این خوبی نبودم. میترسیدم مشکل ساز شه. میگفتم کاش بیشتر برای اون قسمت ها هم وقت میذاشتم. ولی مارس میگفت تو نتیجه ی کارت مهمه که همین قسمت آماریه، بقیه ی چیزا فرمالیتس و مهم نیست....


وسط تمرین کردن بودم که دیدم دوتا داورها پشت در هستن!! نفهمیدم چطور رفتم سرجام ایستادم و سلام کردم. 

استاد راهنمام اومد، باهاش چند ثانیه ای صحبت کردم و بهم گفت من تمام زحمتات رو به داورها گفتم، همشون میدونن چیکارا کردی، نمره ات تعیین شدس، الان فقط تمرکز کن روی ارائه ی قوی...

جلسه ی دفاع با حضور دوتا داور، استاد راهنما  و استاد مشاور، مدیر گروه و خانواده ی من برگزار شد.

خوشبختانه قسمت هایی که زیاد براشون وقت نذاشته بودم رو داورها میگفتن اینا مهم نیس برو سراصل مطلب...تمام تلاشم این بود که لهجه ام و تلفظ کلماتم رو خیلی رعایت کنم. استاد راهنمام قبلا بهم میگفت که بین بچه های کلاس حرف زدن من و امید رو قبول داشته، میخواستم جلوی داورها سرافرازش کنم...خب حقیقتش اینه که با اینکه جملات رو حفظ کرده بودم و میدونستم میخوام چی بگم. ولی اون لحظه نمیفهمیدم دارم چی میگم!! مغزم بود  که داشت حرف میزد!!! حواسم جای دیگه بود...

وقتی میخواستم قسمت آماری رو توضیح بدم از جایگاهم فاصله میگرفتم و روی پروژکتور اعداد و نتایج رو نشون میدادم. میخواستم کاملا توجهشون باشه به قسمتی که دارم میگم...

توی یه ربع تموم شد!!

داور اول، ازم خواست که جامو بدم بهش. رفت پشت سیستم و چون قبلا تزم رو خونده بود، توی فایل ورد آماده کرده بود چیزایی که میخواست بگه رو...

سخت ترین قسمت ماجرا همینجا بود و وقتی بهش فکر میکنم هنوز سرم درد میگیره. چهل و پنج دقیقه نان استاپ ازم سوال میکرد. هرجا با اینکه توضیحاتم به نظر خودم کامل بود و حتی استاد راهنمام تایید میکرد، اون داور میگفت که  clarify more !! یعنی دیگه حالم داشت از این کلمه بهم میخورد!! چندبار که توی جواب موندم راهنمام خواست کمک کنه، داوره بهش اجازه نداد، گفت بذارید خودش بگه...من کمی مکث میکردم و میگفتم...

رسیدیم به قسمت ذکرکارهای قبلی. بچه هایی که دفاع کرده بودن میگفتن حتی اگه از گیومه برای نقل قول هم استفاده کرده باشی این داوره میگه که سرقت ادبی بوده  و باید جمله رو پارافریز (به فارسی نمیدونم چی میگن، تغییر جمله بندی؟؟) میکردی..

من خوشبختانه خیلی کم از گیومه و نقل قول استفاده کرده بودم و کپی پیست هم اصلا نداشتم. پاراگراف به پاراگراف  توی نرم افزار plagiarism چک کرده بود ، و بهم درصد میداد که خوشبختانه صفر بود همش. در نهایت بهم با تاکید گفت excellent,  !! مجموع اون فصل رو سیزده درصد زده بود برام که بهم گفت این مقدار از plagiarism طبیعیه و بخاطر نقل قول هاست...

استادم با لبخندکش دار از دور به نشونه ی تشکر بهم نگاه کرد...

وای مامان طفلک زیاد متوجه نمیشد چی میگن (انگلیسیش بدک نیست) هی با نگرانی از دور میگفت چی میگن؟؟ مارس براش ترجمه میکرد...

وقتی تموم شد، اون یکی داوره شروع کرده بود به حرف زدن... سوالهاش کوتاه تر و راحتتر بود...

آخرسر بهمون گفتن برید بیرون تا شور و مشورت کنیم...

از کلاسه اومدیم بیرون. مارس بغلم کرد. میگفت که خیلی خوب و مسلط بودم و سوالا رو خوب جواب دادم. سرم به شدت درد گرفته بود. تقریبا ده دقیقه ای بیرون منتظر بودیم. مدیر گروه، که عااااشششقشم، و بهترین استادم بوده و قبلا هم عکسشو اینجا گذاشته بودم اومد گفت که بیایید توو.  استاد راهنمام با ذوق گفت good, very good... نمیدونستم منظورش از خیلی خوب چند بود...

مدیر گروه برگه ی صورت جلسه رو گرفته بود توی دستش، و از روش داشت میخوند. مارس داشت اون لحظه ازم فیلم میگرفت..الان که فیلمه رو نگاه میکنم خندم میگیره از قیافه ی استرسیم... :)) 

لفتش میداد استاده، میخواست سر به سرم بذاره...داوره گفت آقا بخون نمره اش رو...






وقتی نمره ام رو گفت، جیغ زدم از خوشحالی... گریه و خنده قاطی شده بود...توی فیلم الان میبینم که وقتی نمره ام رو اعلام کرد همون داور سختگیره از جاش بلند شد برام دست زد :) 

 مدیرگروه گفت خانوم کاف ما تا حالا توی این دانشگاه توی این گروه همچین نمره ای به کسی نداده بودیم...شما نمره ات رو بیست حساب کن اون چند درصد هم برای اینه که به کسی بیست نمیدیم...

اون یکی داوره گفت بعداز سالها بالاخره یه دانشجو کار درست حسابی بهمون تحویل داد و قبل از دفاع گفتیم داریم میریم سر یه جلسه که متفاوت از دفاع های تکراری و خسته کنندس...

اینا همشون صداهاشون توی فیلم هست :) باید فیلمه رو رایت کنم روی سی دی تا گم و گور نشده...

یادم نی دیگه بقیه اش رو...سِیل زنگ ها و تکست ها رو داشتم جواب میدادم...مارس، مامانم و دخترک بی نهایت خوشحال بودن...استاد راهنمام به داورها گفت این بچه پدر خودشو دراورد توی این دوسال، من جرات نداشتم بهش بگم کارِت فلانجاش خرابه، میرفت از اول می نوشت اگه میفهمید یه تیکه اش خرابه..کلی خندیدم به این حرفش :))

مقالم، و نامه ای که توی هفته ی پژوهش و سمینار شرکت کرده بودم رو هم ضمیمه ی کارم تحویل داورها دادم...

مدیر گروهم وقتی داشت توی اتاقش بهم برگه ی صورتجلسه رو تحویل میداد گفت شما سزاوارش بودین، دانشجوی محترم مودب و زرنگ...گفت برو بابا جون، برو از مدرکت به نحو احسن استفاده کن...

که خب از مدرکه میخوام چه استفاده ای کنم مثلا؟؟ هرکاری کردم واسه دل خودم بود فقط...

نمیدونم داشت تعارف میکرد یا چی، ولی تک تک حرفا رو میخوام ثبت کنم توی این پست، برام خیلی مهم بود، بعدها واسم اینا گنجینه ی با ارزشی میشه و با خوندش این روزا رو یادم میاد...

وقتی ازشون خداحافظی کردیم و تنها شدیم اون لحظه انگار یهو یه تیکه از حجم سنگین توی مغزم خالی شد...اونقدر یهو آزاد شده بودم که داشتم پرواز میکردم....






............................................................................................



واکنش آدم های مختلف زندگیم هم در نوع خودش جالب بود :)

مارس شونه هامو میمالید :)) بغلش کرده بودم، خوشحال بودم که توی این نقظه از زندگیم کنارم بوده...

دوست ارشدم که روز قبل از من دفاع داشت و اونم نمره ی خوبی گرفته بود خیلی خوشحال شد. صداش خیلی ذوقی بود...

مامان مارس تا صدامو شنید بدون سلام گفت چیکار کردی؟ نمره ام رو گفتم، سه بار پشت سر هم گفت خدا رو شششکر...

به باباهم زنگ زدم و نمره ام رو گفتم و گفتم که اولین نفری ام که همچین نمره ای میگیرم توی گروه، گفت خوبه، ولی چرا اون چند صدم رو نگرفتی؟؟....

 typical of him.... :)


پدر مارس به صورت تعجب آوری تا نیم ساعت داشت تشویقم میکرد...یعنی فکر نمیکردم اینقدر خوشحال شه... بهم میگفت آدمای باهوش توی هر چیزی موفق میشن!! شب ازم خواست فیلمش رو براش بذارم. عاشق انگلیسیه. میگفت من که نمیفهمم داری دقیقا چی میگی ولی دارم عشق میکنم الان.. مارس و خواهر کوچیکه کلی خندیدن از این حرف پدرشون...



...............................................................................


امروز با ذوق و انرژی زیاد بیدار شدم. همکارام همشون تبریک گفتن. شیرینی خریدم و بین آموزشگاه پخش کردم.مدیر و سوپروایزر بهم شخصا تکست زدن و تبریک گفتن....کلی تبریک دریافت کردم که با هرکدوم دروغه اگه بگم بی نهایت غرق در لذت نشدم!!


تموم شد!! امروز چنان با خیال آسوده بیدار شدم که الان در این لحظه انگار دیگه هیچ چیز سختی وجود نداره!! گرچه توهمه و خب زندگی همیییشه سختی های خودشو داره...ولی این حکایت سنگینیش به قدری طولانی و مداوم بود که انگاری به درجه ی عرفان رسیدم حالا :))...


خوشحالم..بیشتر از خوشحالی آسوده ام..خیلی آسوده...


...............................................................................................



کامنتای پست قبل رو یکی یکی تایید میکنم الان...

+ date سه‌شنبه 5 مرداد 1395time 17:46 by eskey | نظرات (51)