لیست خریدامو باید آماده کنم. یه دونه از این چمدون های خوشگل مدل انگلیسی که کوچولوان میخوام، برای اینکه لوازم آرایشای خونه ی بابام اینا رو بذارم توش و ببرم توی خونه ی خودمون و توی یکی از کشوهای میز توالت جا بدم. چنتا ساک زیپ دار برای لباس میخوام. لباسای نو رو جدا کنم، لباسای راحت رو بذارم  توی یکی دیگه.... باید ببینم چقد وسیله دارم ازینجا میبرم..

یه چیزی هم باید بگیرم که بشه توش وسایل اتاق کارگاهو بذارم. سبدی، شلفی چیزی...ایده ای ندارم فعلا...


برای اتاق کارگاهمون تصمیمامون تقریبا قطعی شد. قرار شد ازش دوتا فضای مجزا دربیاریم. وسطش رو از روی سقف تا دیوار با کناف و سقف کاذب جدا کنیم و اینطرف طبق سلیقه ی من با رنگ روشن و جینگولیجات تزیین شه، اون طرف با رنگ تیره (به قول مارس با رنگ مهندسی) برای مارس... من گفتم دوتا تخته چوب هم به دیوار وصل کنیم مثل  میزکار. ولی مارس میگه اینجوری نمیتونیم دیگه جا به جا کنیمش و باید همیشه روی همون دیوار اونجا باشه. بهتره میز بخریم. که خب خریدن دوتا میز کار (هرچند کوچیک) الان جز خرجای اضافس. فعلا با همون رنگ و دوتا قالیچه ی کوچیک و کمد اون اتاق رو پر میکنیم تا بعدا وقتی اونجا settle شدیم کم کم سر فرصت با چیزای دوست داشتنی پر کنیمش...من اتفاقا عجله ای برای داشتن همه ی وسایل ندارم. فک میکنم بعد از اینکه بریم خونمون دلم میخواد واسه داشتن چیزای مختلف تلاش کنیم و مثلا ماهیانه برنامه بچینیم فلان چیز رو بخریم...دوست ندارم همه چی برامون آماده و مهیا باشه...



.................................................................



به اصرار مامان یه دست سرویس ظرف کریستال برای پذیرایی مهمونا گرفتم. یعنی موقع خریدنش حقیقتا دل و رودم داشت بهم میخورد.هی هم خاله ها داشتن راجع به مارک و براقی و فلان ظرفا حرف میزدن من گفتم بابا چهارتا تیکه شیشه که اینهمه تفکر نداره بخرید یه چیز بریم دیگه. من آخه اصلا دوست ندارم. از هرچیزی که به خونم جنبه ی رسمی بده و پذیرایی برای خانم ها و فلان بیزارم. من همه چی رو راحت و کژوآل دوست دارم آخه...


.................................................................



مهمان اومده بود براشون، من از قبل رسیدن اونا دلم بیرون میخواست. میگفتم بریم بیرون همش.. دلم هم به شدن پفک میخواست!!!من زیاد اهل این خوراکی ها نیستم، یهویی چی بشه ویرم بگیره و بخوام...ولی خب مهمان ها اومدن و نشد. نزدیکای شام بود. مارس گفت پاشو بریم یه دیقه ببرمت بیرون دور بزنیم یه پفک هم بدم بخوری (دقیقا یاد یه دختر 5 ساله افتادم اون لحظه :دی) گفتم زشته بابا جلوی همه بگیم کجا میریم...گفت اونش با من...

مارس از اینکه بخاطر مهمان ها دست و پاش بسته شه متنفره.  برعکس بابا اصلا توی قید و بند قواعد خشک و رسمی مهمونی نیست. میزبان خوبی هست ولی خوشش نمیاد جو رسمی میشه و هی باید بشینه کنار مهمان!!

بهشون گفت ما باید بریم برای خونمون به یه جایی سر بزنیم زود برمیگردیم!!

بعد دست منو گرفت برد نزدیک ترین پارک با یه بسته پفک!! یه باد خنکی هم میومد، هوا عاااالی...

من درحال پفک خوردن میگفتم وای چقد کار مهمی داشتیم برای خونمون!! مارس هم نشسته بود داشت پفک خوردنه منو نگاه میکرد...

هی هر از چندگاهی درحالیکه پفکا رو از سر انگشتام میذاشتم توی دهنم (پفک حلقه ای بود :دی) با یه قیافه ی این شکلی ^_^ میگفتم 

I'm having fun....

این دومین باری بود که توی یه موقعیت بی ربط دلم تفریح میخواست و مارس هم همراهیم میکرد...

موقع رفتن سفت بغلش کردم، اشکی شده بودم حتی، گفتم مرسی که هروقت توی هرجایی که بخوام میذاری راحت باشم و هرجایی که بخوام منو میبری...

از اینکه توی هیچ چیزی منو مجبور نمیکنه به شدت احساس خوشبختی میکنم. همیشه و هرجایی و تو هر موقعیتی بهم میگه طوری که راحتی رفتار کن، همه دارن میرن مهمونی، تو توی مودش نیستی؟؟ فدای سرت، بگو نمیام، همه دارن میرن عید دیدنی و شام دعوتیم تو دوست نداری بریم؟ فدای سرت میپیچونیمش هیچ اشکالی نداره، از آموزشگاه اومدی خسته ای حوصله نداری بیای خونه ی مامانم اینا سر بزنی؟؟ مشکلی نداره برو خونه استراحت کن بعدا اگه دوست داشتی بگو میام دنبالت...وسط مهمونی خوابت گرفته؟؟ برو بخواب چه اشکالی داره مگه...


گاهی از خودم بدم میاد که من ولی مجبورش میکنم کاری رو انجام بده. اونم بخاطر بابامه چون. وقتی مهمان داریم همه بااااااید حضور داشته باشن و اگه نباشن بی احترامی و بیشعوریه و اینجوری میشه که من به مارس میگم بیا حتما. اگه خسته ای بازم بیا ولی زود برگرد...حقیقتا دلم نمیخواد اینطوری باشه ولی من مجبورم.... :( 



..............................................................


اغلب ماشین جدیده ی پدرش توی حیاطه. توی این یه سالی که اونجا رفت و آمد میکنم شاید فقط یکی دوبار حیاط رو خالی دیدم. دیروز وقتی اهالی خونشون رفته بودن جایی و نه ماشین پدرش توی حیاط بود نه ماشین خواهر کوچیکه، و دیدم هوا هم خنکه و یه صبح دل انگیز تابستونی بود، رفتم واسه خودم یه زیرانداز اوردم با دوتا بالشت!! به باغچه آب دادم و تا دو سه ساعتی وقتی که آفتاب داغ شه و پاهام رو بسوزونه همونجا اطراق کرده بودم....دستامو گاهی میذاشتم روی زمین نم دار و خنک، وبرگای گیاه ها رو تاچ میکردم بعد چشمم به پیپ پدر مارس خورد، اون برای هرجایی که میشینه یه پیپ و بساطش رو هم میذاره، مثلا یه پیپ برای توی بالکن آشپزخونه، یه پیپ برای کنار پنجره ی پذیرایی بالا، یه پیپ برای طبقه ی پایین توی اتاق خودش، ویه پیپ هم توی حیاط برای کنار باغچه. بعد خب پیپه بدجوری چشمک میزد، یه پیپ اصیل و قدیمی، با تنباکوی کپتن بلک...برای اولین بار پیپ کشیدم (که اصلا خوشم نیومد).

 خلاصه بی نهایت لذت بردم. به مارس میگفتم خوش به حالتون حیاط دارید... اونقدر ریلکس شدم و حالم خوب شده بود که خدا میدونه :)

..................................................................



امروز تعطیل رسمی ه ولی آموزشگاه باز هست :| برای اینکه کلاسا این هفته باید تموم شن...برای ترم بعد تایم نمیدم...البته یکی از کلاسام تا آخر تابستون طول میکشه که فک میکنم فقط همین یه دونه رو خواهم داشت....

حقوق این ترمو که بگیرم کلللللی برنامه باهاش دارم....

زودتر حسابم پر شه....



.................................................................


به داور سختگیره ایمیل زده بودم که برام فایل کامنت دارش رو بفرسته، توی جواب بعد از اینکه نوشته بود فایل رو فرستادم بهم زده:

Congrats again for your the very nice and academic job you did.



به استاد مشاور عزیزم هم ایمیل زدم (به راهنمام نزدم چون لایقش نبود) ازش تشکر کردم بابت همه ی زحمتایی که کشید. به اندازه ی دوتا راهنما برام کار کرد و کارمو زیر نظر داشت با اینکه اصصصصلا جز وظایفش نبود. توی جواب بهم گفته:

Thanks. I am happy to see that you have defended your thesis successfully and I could be of some help in this process. whatever you did yielded a very good outcome. I wish you the best of luck and success in your future.


هیچ چیزی از این بهتر برام نیست، که همیشه از اونایی تایید بگیرم که برام مهمن...فک کنم همه همینطوری باشن البته. 

+ date شنبه 9 مرداد 1395time 11:44 by eskey | نظرات (10)