X
تبلیغات
رایتل

یه تیک گنده و مهم زده شد اونم قرارداد آتلیه بود...

یعنی هیچی به اندازه ی این موضوع منو خوشحال نکرد...وقتی از آتلیه اومدیم بیرون من در تمام طول راه آسانسور تا برسیم به ماشین داشتم قر میدادم و مارس میخندید :دی

خب خیلی گشته بودیم. همه جا یا خیلیییی گرون بودن یا اصن حرفه ای نبودن...مارس هم همیشه میگفت مهم نیس پولش، عکاسی یه هنره و باید طرف هنرمند باشه به جای اینکه دوربین خفن داشته باشه...معتقده آدم اگه هنر عکاسی توی ذاتش باشه با دوربین معمولی حتی گوشی هم میتونه عکسای خوبی بگیره..من ولی برام پرسنل خوب و صمیمی مهم بود و اینکه توی چهارچوب خاصی نبودن...من دلم میخواست آدماش بتونن کارای عجیب کنن و همش کپی پیست کارای بقیه نباشن. بتونن ایده های خوب بدن حتی اگه از نظر بقیه خوب نباشه، مهم ذهن خلاقه...

و خب ما فقط یه جارو تونسته بودیم پیدا کنیم که با معیارای ما همخونی داشت. منتها بازم گشتیم و وقتی از همه جا ناامید شدیم برگشتیم همونجا بعد از دوماه!!


..............................................................................................



تقریبا خریدای آشپزخونه تموم شدن. تیکه های بزرگ و وسایل پذیرایی مونده که خب اونا رو یا میدونیم چی میخوایم یا منتظریم تا ساخته شن...

تختمون!! همکارام که عکسشو دیدن یکیشون گفت برای منم بفرست میخوام بدم از روش بسازن :| 

سازندمون هم بعد از اتمام کارش گفت میشه ازش عکس بگیرم و بذارم مشتری ها ببینن؟؟ ما اکی دادیم..ولی خب نمیدونستیم قراره بره توی نمایشگاه بین المللی و اونجا عکسشو به نمایش بذاره :| بهمون گفت که یه عالمه ازش سفارش گرفته و داره با یه قیمت بالا از همه سفارش میگیره و همه توی کف این کار بودن :| گفتم خوبه، باعث یه جهش مالی شدیم، خدا خیرمون بده :دی

ولی خب من و مارس برامون مهم نیس :)) چون ما این سیگنال رو فرستادیم که لازم نیس همیشه به عکس ژورنال های توی مغازه ها و چیزی که همه جا هست بسنده کرد، کمی ذهن خلاق لازمه و جستجو توی سایت هایی که وسایل خلاقانه میذارن...اون وقت یه عالمه میشه کارای جدید خلق کردو صاحب ایده شد...ولی خب دیگه قصد ندارم عکسشو به هیچ احدی نشون بدم  


................................................................................................


خاله قمر برام مربای آلبالو درست کرده و مربای توت فرنگی!! اون خدای درست کردنه مرباهاست. بعد خب ذوقمه که یادم بوده...دوتا شیشه ی گنده برام درست کرده و گذاشته کنار!! باعث خوشحالیه نه؟؟

عروس عمه هم برام مربای بهارنارنج درست کرده و یه عالمه سیر داغ!!

مامان این مدت کلی ادویه و پودرهای مختلف و دم نوش ها رو گرفته بوده که خب از دیدن اون حجم از این چیزا شاک شده بودم!! من آخه تا دو سه سال پیش آشپزی رو دوست داشتم. خیلی دنبال غذا درست کردن و فلان بودم. بعد نمیدونم چطور شد دیگه از چشمم افتاد!! ذوقی ندارم برای آشپزی. ولی حالا با دیدن اینهمه ادویه و خوراکی و دم نوش و بند و بساط، دلم قلقلکی شده!!


..........................................................................................................


دیروز خیلی روز پر انرژی ای بود برام. به هر طرف نگاه میکردم پازتیو وایب میومد سراغم!! 

از صبح با انرژی بلند شده بودیم و با مامان و دخترک و دختر خالم (اوه بله دخترخالم چندروزیه اومده و تا عروسیم میمونه، خب دوست داشتم که بمونه، چون توی مرحله ای ام که دوست دارم یه دختر همسن و سالم کنارم باشه مدام!!) رفتیم خرید...تقریبا سری آخر خرید وسایل آشپزخونه رو گرفتیم.دخترخاله گفت که چه همه راحت خرید میکنی...گفتم وقتی شیش هفت سال فقط تایم بین دو تا کلاس رو رفته باشی خرید کرده باشی چه لباس چه هرچیز دیگه، برات عادت میشه که توی کمترین زمان ممکن چشمات بگرده دنبال چیزی که میخوای و بخری و سریع برگردی...

همینم شد، در عرض یک ساعت و نیم با یه لیستی که تمامش تیک خورده بود برگشتیم خونه. مامان یه خوبی خیلییی گنده که داره اینه که اصصصلا نظری نمیده، میگه هرررچی دوست داری بگیر، راهنمایی میکنه جنس خوب چیه ولی تصمیم آخر با خودمه. غر نمیزنه که بیشتر بگرد چون میدونه من واقعا کلافه و عصبی میشم اگه تایم زیادی دنبال چیزی باشم...بعد خب خرید با حضور مامان اصن اعصاب خوردی نداشت. من میدیدم که مامانای دیگه به دخترا غر میزنن که بازم بگرد، یا اینو ورندار خوب نیس، من اگه مامانم اینطوری باشه اصن نمیتونم واقعا...

بعد برگشتم خونه، ظهر کلاس داشتم و باز تایم خالی بینش...رفتم خرید تنهایی... بقیه ی لیست رو خریدم...حتی بیست مین هم تایم اضافه اوردم و رفتم نوتلا بار!! بعد اونجا چی شد؟؟ آقاهه ی خوش ذوق یه طعم جدید کشف کرده بود، برای همه رایگان به اندازه ی یه شات ریخت، به من که رسید دید ظرف شِیک ام تموم شده، توی اون رو پر کرد :)) بعد وای از خوشمزگیش...گفت که این طعم جدید جاماییکاست!! ولی الان مجهز نبودم با بستنی براتون زدم...من گفتم آقا هرچی هست خیلییی خوب بود...

نیاز داشتم به همچین چیزی!! یعنی من اینو یه نشونه ی خوشحال کننده میبینم (شاید شما از بعد مادی نگاش کنین که عه یه خوراکی جدید مجانی خورد) ولی من اینو اینطوری نگاه میکنم که یه طعم عالی و جدید رو تیست کردم وقتی که اصن انتظارشو  نداشتم، اونم نه در حد یه قاشق دو قاشق، بلکه زیاد!!

بدو بدو برگشتم به باقی کلاسام رسیدم...شاگردام فهمیده بودن حالم خوبه...کلی خندیدیم...بعد من یه حرکت باحالی جدیدا میزنم سر کلاسم اونم اینه که بچه ها باید همزمان با مکالمه  های کتاب دابسمش بزنن :)) از بچه گرفته تا خانم های سن بالا و آقایون و پسرا توی کلاسام عاشق این حرکت شدن و کلا جو کلاس از این رو به اون میشه خیلی زیاااااد فانه و من دیدم که چه همه فیدبک خوبی میگیرم...این موضوع رو با سوپروایزر هم درمیون گذاشتم...خلاصه، دابسمش زدیم و بازم کلی خندیدیم...

توی راه برگشتنی، یه غروب دل انگیز دیدم و خواستم برای مهتاب کپچر کنمش، هم زمان یه ساعت رند به چشمم خورد و یه ماشنی عروس هم از کنارم رد شد که من بوق زدم براشون!!!! همه ی اینا دست به دست هم داد تا خیلییی ذوقی شم....


..........................................................................


اونجاش که آقای عکاس گفت اهل فان هستین توی عکسا یا نه، مارس گفت خانومه من همش درحال خندیدن و فان داشتنه....ذوقم شد... ذوقم شد که فهمیدم من توی ذهن مارس یه آدم شادی ام...من توی کانتکس شادی به دنیا نیومدم...توی کانتکس شادی هم بزرگ نشدم و حتی شاید غمگین و مزخرف هم بود...بعد ولی از وقتی یادم میاد تلاش میکردم شاد باشم. شاد واقعی...هربار پامو گذاشتم توی اتاقم با خودم گفتم غم هاتو بیرون از در تکون بده، اتاقت جای غم و غصه نیست...هربار که اشکی و داغون بودم بلند شدم یه موزیک شاد گذاشتم با صدای ملودی و ریتم تند غم ها رو ریختم بیرون....خوشحال بودم که شریکم اینو فهمیده...که همه ی اون تلاش ها برای شاد بودن بیهوده نبوده..حالا مهمم نیس که بگن توی چشمات غمه، من تلاش کردم و میکنم...



......................................................

همین الانه الان، kimiyam یه عکس گذاشته توی ایسنتاش، از عروسیش، با ماشین فولکس قرمز (که رویای منه برای ماشین عروس، از نوع آبیش) من یه چیزی ور فهمیدم الان :| اون روزی توی اتوبان همت فولکس قرمز دیدم و برای راننده اش دست تکون دادم و اجازه گرفتم که از ماشینش عکس بگیرم...الان میبینم که انگار این همون ماشینس، و حتی انگار راننده اش همین شوهر Kimiam هست :| من اینارو از نزدیک دیدم یعنی؟؟ 


+ date یکشنبه 17 مرداد 1395time 15:08 by eskey | نظرات (11)