X
تبلیغات
زولا

من که هی میگم تند و تیز خرید میکنم، بابا هزاربرابره منه...جوری که بهم میگه من با تو خرید نمیام حوصلمو سر میبری!!!!!! بعد همیشه از وقتی یادم میاد مثلا واسه عید، چند دقیقه قبل از سال تحویل بابا با چندتا پلاستیک خرید لباس برای خودش میومد خونه و در عرض چند دقیقه خرید کرده بود...بعد اون عاشق رنگاست. مثلا اگه یه پیراهن زرد میدید، از اون مدل چندتا رنگ میخره...مارس میگه کمد بابای تو از یه پسر نوجوون هم رنگارنگ تره...

بعد حالا همین بابا، اون روزی گفته بود منو ببر بذار دم مترو میخوام برم بازار واسه کت شلوار عروسی تو...گفتم خب چرا همینجا خرید نمیکنی یا چرا با ماشین نمیری؟؟

گفته بود میخوام با دقت وقت داشته باشم برم مغازه ها رو ببینم!!!

بعد من بغض کردم!! واسه کسی که باباش عادت داره محبتش خیلی غیر مستقیم باشه و اونقدری سفت و سخت هست توی بروز احساساتش که تو باید به زور دنبال نشونه های محبتش باشی، همچین چیزی واسه من حکم یه ملودی قشنگ رو داره...واسه منی که بابام تو کل زندگیش بیشتر از نیم ساعت خرید نکرده، وقتی با این پا درد و سختی، بی ماشین تو گرما راه میفته توی پاساژا و مغازه های تهران، خیلییییی داستان قشنگیه...

بابا کت شلوار عروسی دختر بزرگشو خرید....



.......................................................................................................




رفته بودم جلو ی در خونشون، درشون باز بود، پدرش بیرون بود، داشتم ماشینو پارک میکردم، تا منو دید در رو بست رفت تو !! خندم گرفت..بعد از چندثانیه در رو باز کرد بی سلام و عیلک با خنده گفت این یکی از نشونه ی قهرم بود، چند روزه نیومدی اینجا، حواستو جمع کن...

گفتم بهش که این روزا خودمم داره یادم میره، هرروز صبح تا چشامو باز میکنم میرم خرید، تااااااا دیر وقت...بعدش میام خریدارو بسته بندی میکنم و اوووه کلی کار... گفته من این حرفا حالیم نیست...بیا سر بزن اینجا، حتی شده در حد چند دقیقه... گفتم حق با شماست، چشم....



......................................................................



پرده های خونه رو سفارش دادم توی یه مغازه ی خفن که خیلی بزرگ بود ولی قیمتاش فوق العاده مناسب...یه عالمه هم پرسنل داشت هرکی دنبال یه مشتری میرفت تا سفارشا رو یادداشت کنه...بدون تردید و دو دلی، دقیقا همون چیزایی که توی ذهنم بود رو گفتم... خانومی که دنبال من بود از شانسم یکی از مهربونای خوش سلیقه و با حوصله بود...من شناختی از جنس پارچه ها نداشتم. یعنی آخه هیچ وقت اینجور چیزا مورد علاقم نبوده که پیگیرش باشم. بعد تا با دست جنس پارچه رو شبیه سازی میکردم (نمیدونم متوجه میشین چجوری میشه با دست جنس پارچه رو گفت یا نه :دی) اون سریع منو میبرد سمت پارچه ی مورد نظر...دو سه ساعتی طول کشید تا دونه دونه پرده ها رو سفارش دادیم...بعد خب من روزی هزاربار خدارو شکر میکنم بابت دنیای اینترنت و پیشرفت هاش...چرا؟ چون هرجا دو دل بودم سریع عکسشو میفرستادم واسه مارس و در حد چندتا پی ام تبادل نظر میکردیم و طرح نهایی تصویب میشد!! فکر میکردم که اگه چندسال پیشا بود چی؟؟؟ چیکار میکردن خانوما اینجور وقتا؟؟؟

الان با تصور کردنه پرده ها، یه آرامش عجیبی ریخته میشه توی قلبم... خونه ی من و مارس از ساده ترین خونه هاست ولی فضاشو تا جایی که تونستیم سعی کردیم با ایده های خودمون که کامفی هم باشه بچینیم....

تا دو هفته دیگه کارا تموم میشه... سقف، کف، کاشی ها، رنگ، برق کاری و لوله کشی و خرده کاریا تموم شده...دو تا قسمت خوشگل مونده که اصلی ترینه...کابینت و کاغذ دیواری...




........................................................................................



اون روزی دخترخاله هم باهامون اومده بود خرید.. بعد شب، وقتی داشتیم توی اتاقم درحالیکه پاهامونو دراز کرده بودیم و لیوان چای رو سر میکشیدیم و دور و اطرافمون بوی نویی وسایل و کارتن بود بهم گفت مارس چقددددد خوش خریده!! گفت قدرشو بدون...

مارس آدمیه که توی خرید واسه هیچی نه نمیاره. حتی اگه پولش کم بیاد و بدونه که کم میاد بهم نه نمیگه...بعد خب درسته که منم آدم خیلی با ملاحظه ای هستم، ولی مارس مدام میگه چی دوست داری؟ چی میخوای؟؟ اگه از اون چیز خوشت اومده بردار...بعد همش نظر نهایی رو میذاره به عهده ی من...گاهی حرصم درمیاد میگم پس تو چی؟ یه ذره خودخواه باش بذار سلیقه ی تو باشه...بعد عینهو این مردای سن و سال دار که با هم چندین ساله زندگی میکنیم و حاج آقا حاج خانوم شدیم بهم میگه خانوم شما صبح تا شب توی خونه ای، شما نظرت مهمه شما باید راحت باشی....بعد من خندم میگیره اینجور وقتا، میدونم واسه شوخی اینجوری میگه چون حوصله ی دقت توی این چیزا رو نداره :)) آدمیه که همراهی میکنه، سخت گیری نمیکنه، راحت پول خرج میکنه ولی حوصله نداره هی نگاه کنه، مقایسه کنه و فلان..منم خیلی خوشحالم البته ازین بابت...منی که یه عمر همیشه تنهایی خرید کردم واسه خودم، سختمه یکم که نظرات همراهمو هم لحاظ کنم...و خب سعی هم میکنم فقط همراهی موثر مارس رو در نظر بگیرم و به بقیه ی چیزا گیر ندم.



......................................................................................


رفته بودم توی اتاق اساتید، کسی نبود، چراغو که روشن کردم دیدم یه دختره اونجا نشسته. سرشو گرفته بود بین دستاش که روی دستش هم انگاری سرم وصل کرده بود یه دونه چسب روی دستش بود...بعد داشت گریه میکرد...آموزشگاه اصلی هرسال این وقتا یه عالمه از این دخترای رشته های کار و دانشه چیه که بعد از مدرسه باید کارورزی کنن، ازونا میاره که هم کارای آموزشگاه رو بکنن هم براشون کارورزی باشه...یکی از اون دخترا بود...فکر کردم حالش خوب نیس مریضه لابد...

بعد من هربار میبینم یه غریبه داره گریه میکنه چون نمیدونم باید چیکار کنم اعصابم خورد میشه. میگم نکنه بدش بیاد بپرسم. اگه نپرسم نکنه دلش یه کمی حرف زدن بخواد من بی تفاوت رد شده باشم؟...

دلو زدم به دریا پرسیدم چی شده؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟ 

دختره عین ابر بهار گریه میکرد...سرشو که اورد بالا دیدم یکی از دختراییه که ازش هم خوشم اومده بود اولین بار دیده بودمش..یکمی شبیه گلشیفتس...

خیلی راحت، گفت که بابام توی کماست...

هنگ کردم. نمیدونستم چی بگم...رفتم بالای سرش، چسبوندم سرشو به خودم...گریه اش شدید شد...خودش تعریف کرد، حالا اینکه چرا رفته بود توی کما طولانیه جریانش...بعد میگفت داداشم نمیذاره برم ملاقاتش میگه توی این وضعیت بابا رو نبین...گفتم برو حتما...گفتم حق نداره کسی تورو محروم کنه، شاید دلت ریش شه از دیدنش، ولی اگه واقعا دوست داری ببینیش برو...

کلاسم داشت دیر میشد، ولی دخترک آروم نمیشد...بهش گفتم که همیشه معجزه های زیادی رخ میده و جای نگرانی نیست اگه به معجزه اعتقاد داری... که خب زر زده بودم، چون خودم برای آقای اف ( که قدیمیا در جریانن، به هرچیزی که میشناختم متصل شده بودم تا معجزه شه و خوب بشه....) سرآخر دخترک آروم شد...بهش آب دادم و رفتم...


پریروزا دوباره دیدمش...به محض دیدن چشمای مداد کشیده  و لبای براق رژ لبیش قلبم از خوشحالی لرزید. گفتم چه خبر؟؟ اومد طرفم و بغلم کرد.. گفت که بابام بعد از سه هفته بهوش اومده...

من هم گریه ام گرفت راستش... چشمام اشکی شد...توی چشای همدیگه نگاه کردیم و خب از ته دل چشماش می درخشید و میخندید. حتی الان که دارم می نویسم اینو، باز اشکی شدم!! تا حالا همچین جنس خوشحالی رو توی چشمای آدمی ندیده بودم...تا حالا نشده بود که از بهوش اومدنه بابای کسی که نمیشناسم خوشحال شم!!

معجزه شه الهی، واسه همه ی دخترایی که باباهاشون رو اینهمه دوست دارن و اونا مریضن...یا ماماناشون رو...

+ date دوشنبه 25 مرداد 1395time 00:31 by eskey | نظرات (9)