برق نداشتیم این مدت. سیم ها رو لخت کرده بودن تا بعد از کار سقف، برن سراغ برقکاری...هالوژن ها و غیره رو انتخاب کرده بودیم و اومدن برامون وصل کردن..نور مخفی ها و بلاه بلاه بلاه...


دیشب مارس گفت بیا میلو فقط ببین بالا رو...توی تاریکی...

رفتم توو...به محض اینکه وارد شدم نفسم بند اومد...اونجا خونه ی فوق العاده ی ما بود یعنی؟؟؟ به قدری نور کاری و سقف و نورای مخفی بهش جلوه داده بود با اینکه دیوارا هنوز تمیز و کاغذ نشدن ولی بی نهایت ابهت داده بود بهش... سقف آشپزخونه رو یه چیز س///ک///سی دراوردیم :)) یعنی من طرحشو از خونه ی یکی از دوستامون ایده گرفتم، با تغییرات دلخواه گفتیم بسزنش...عاشقش شدیم دیشب...اونقدر جیغای خفیف کشیدم که گلوم میسوخت دیگه....!! عکسشو واسه بیریت فرستادم!! دقیقا اینو نوشت برام توی جواب:

Are u Fuckkkkkking kidding me???? this is not ordinary, this is not a regular house, I can't wait 



....................................................................................



اتاقم خیلی شلوغ پلوغ شده...وسایلمو تقریبا پک کردم. واسه همین خیلی کلافه ام. با اینکه میدونم هرکدوم توی کدوم کارتنه ولی اعصابم خورد میشه..مامان میگه اتاقت خیلی مرتبه با اینکه اینهمه کارتن جا دادی توش.

 ولی خب من همیشه وسواس مرتب بودن رو داشتم. 



.................................................................................................


بعد از دفاع پایان نامم، به خودم قول داده بودم یه سری کارای فان کنم..فرصت نشده هنوز ولی اون روزی رفتم باز استخر روباز...یه جای جدید رفتم. شنیده بودم اونجا آبش خیلی تمیزه و خب مثل جای قبلی که همیشه میرفتم لازم نبود که با اکراه برم توی آب...وقتی رفتم و دیدمش شوک شدم از تمیزیش...دقیقا همونجوری رویایی که من توی ذهنم بود، که تلالو خورشید میفته کف آب، و تو تا عمق رو میتونی ببینی....آب هم اونقدری سرد نبود که مثل جای قبلی همش چونم بلرزه!! اینکه میگم رویایی شما فک نکنی یه جای خفن لاکچری رو میگم!!همین که کف آب تمیز باشه و نور خورشید تا عمق رو روشن کرده باشه از نظر من رویاییه....یه ساعتی توی آب برای خودم شنا کردم. روی آب خوابیدم و گذاشتم نور مستقیم آفتاب پوستمو قلقلک بده...خواهر سومی هم همراهم بود. با خنده میگفت نمیای بیرون آفتاب بگیری؟؟گفتم بخدا که دلم نمیاد :)) وقتی اومدم بیرون از آب آرامش عجیبی سرتاپای بدنمو گرفته بود...بی نهایت حالم خوب شده بود و لذت بردم...


...................................................................................................



همین یه کلاسی هم که واسم مونده گاهی خستم میکنه. یعنی حس میکنم هی حوصلشو ندارم توی این اوضاع و دوست دارم برم خریدامو بکنم...بعد هربار که میخوام با غرغر برم، با خودم میگم این کارو دوست داری، تو عاشق تدریسی...یاد همه ی تلاش هام میفتم، یاد عشقی که به کارم دارم، و با لبخند راهی میشم...خب بعد بازم به این نتیجه میرسم که مهم نیست چه کاری، آدما بااااااید از کاری که انجام میدن خوششون بیاد. که وقتی مثل من بعد از هشت سال هم خسته میشن بتونن با کمی تمرکز با عشق برگردن بهش و انجامش بدن...کارای بیهوده و بی ربط انجام ندین...حتی اگه بقیه میگن آدم باید هرکاری رو امتحان  کنه...نه، فقط چیزایی رو امتحان کنین که دوستشون دارید، حتی اگه پولش کمه،یا که زحمتش زیاده...من به شخصه اینو توی زندگیم دیدم...عشق به کارم بهم برکت داد!!



.......................................................................................


من از سختی هام توی هیچ جای دنیا ننوشتم و نخواهم نوشت..من از روزای گه ننوشتم و نخواهم نوشت...من نگفتم و نخواهم گفت که هرروز و هر ثانیه چه جهنمی رو تحمل کردم، چیا به سرم اومد، چه صحنه هایی رو دیدم، چه تجربه های وحشتناکی رو از سرم گذروندم...فقط خواستم بگم این روی خوش من، این شادی من، این مثبت اندیشی و امید من رو نبینین...دوست ندارم که بهم میگید اوه تو که همیشه توی آرامشی...من آرامشو خودم با دستای خودم با چنگ و دندون اوردم توی اتاقم...توی اتاقم چون دقیقا اون خط از اتاقم توی بیرون یه جهنمه..ولی من راهمو از خیلیییی وقت پیش، از خیلی وقت که حتی کوچیک بودم جدا کردم...من فضامو از بیرون از اتاقم جدا کردم...من سرزنش ها، تحقیرها، رفتارهای عجیب و حال بهم زن، دیکتاتوری محض، همه و همه رو بیرون از اتاقم جا میذارم....من تونستم شما هم میتونین...حسرت خوردن ممنوع...زندگی من دست خودم بود..تا جایی که تونستم کنترلشو دست خودم گرفتم...محدودیت های زیادی هم وجود داشت..که اگه نبود بخدا قسم که من الان اینجا نبودم...ولی آهی نمیکشم...حسرتی نمیخورم واسه چیزایی که میتونستم داشته باشم و نشد...زندگیمو روی همینی که هست بنا کردم...راضی ام...امیدوارم...و سعی میکنم قوی بمونم...سعی میکنم توی هرچی که قرار میگیرم برای دل خودم و نه برای رقابت، بهترین باشم (که خیلیییی جاها هم نشده و شکست خوردم) مهم تلاشه ست...مهم اینه که هرجایی که دست خودم بود من تلاشمو کردم، یا شد یا نشد...

امروز یه بیلبوردی دیدم، راجع به اعتیاد بود، که خب ربطی نداره الان به اینجا، ولی روش نوشته بود زندگی رو خزان نکنیم...حالا اینو تعمیم میدم به همه چی، نه فقط اعتیاد...حسرت خوردن، دم از شکست زدن، نا امید بودن، شاکی بودن از همه چی، زندگی رو خزان میکنه واقعا...چقدر فرصت هست مگه؟؟؟!!



.....................................................................



از اونهمه لیست بلند بالا و چند صفحه ای، فقط یه نیم صفحه دیگه مونده...اونم چون مارس خیلی توی خرید آهسته ست تا الان طول کشیده وگرنه اگه به من بود تا الان تمومش کرده بودم...

لطفا، لطفااااا، لطفااااااا خونمون تا دو هفته دیگه تموم شه برم وسیله هارو بچینم...از الان جذب میکنم این خواسته رو، از ته ته قلبم...


.....................................................................................................


مارس باهام اتمام حجت کرد...گفت عکس حتی یه تیکه از آجر خونه و هر اونچه که ازین به بعد مربوط به زندگی دونفرمون میشه رو توی شبکه های اجتماعیت حتی با کسایی که فکر میکنی بهشون اعتماد داری شِر نکن لطفا...با توجه به اتفاقایی که واسم افتاد و مارس رو در جریان گذاشته بودم، الان بهش حق میدم که همچین خواسته ای داشته باشه...گذشته از اون، خواسته ی قلبی و عقلی خودمم هست... 


+ date پنج‌شنبه 28 مرداد 1395time 15:08 by eskey | نظرات (7)