X
تبلیغات
رایتل

داشتن شیشه هامو واسم پر میکردن...بوی ادویه جات و فلفل و پودرهای مختلف پیچیده بود توی خونه...روبان های سفیدمو دراوردم...روی یکی دوتا از شیشه های سوگلیم که عاشقشونم پاپیون زدم...


................................................................


کابینتام محشر شدن....سرآخر به آقای کابینت ساز گفتم آقا شما خیلیییییی خوبی...اولش طرح و مدل و فلانش رو اونجوری تصویب کرد که من نمیخواستم!! ناراحت بودم کلی ولی متقاعد شده بودم که کار رو باید سپرد به کاردان...دیدم دیگه این مدل پرده و فلان نیس که سلیقه ای باشه...باید کاربردی باشه و جنس خوب...اون شب کلی غصه خورده بودم...مارس بهش گفته بود اگه آخرکار خانومم راضی نباشه همه رو باید بکنین ببرید... :) بعد ولی الان خیلی  خوشحالم که رضایت دادم کاری که فک میکنه درسته رو انجام بده. اونقدر نتیجه ی کارش تحسین برانگیز شده که حتی خاله قمر که به شدت به نکته سنجی شهره ست، گفت کارش عالی بوده...

من بی نهایت خوشحالم که تا الان همه چی برام فوق العاده تموم شده...بازم میخوام انرژی های خوب رو جذب کنم...توی همین یکی دو مرحله ی باقی مونده با تمام قوا بهترینا رو میخوام و مطمئنم که همینطورم میشه....



..................................................................................



اون شب دوتایی داشتیم خرده های کابینت و خاک اره ها رو جارو میزدیم که من به یه نکته ی خوب دیگه توی رابطمون پی بردم...

من آدمی ام که وقتی دارم کاری انجام میدم، جدی میشم، دوست ندارم کسی  حرف بزنه، سوال کنه، نظر بده، شوخی کنه، بره بیاد...

اونقدری که همیشه بیریت توی خوابگاه وقتی میدید مثلا من دارم غذا درست میکنم به بقیه میگف برید از جلوی دست و پای میلو کنار، بذارید توی آرامش باشه...

بعد دیشب اولین بار بود که من و مارس داشتیم دوتایی کنار هم کاری انجام میدادیم..از اینکه اونم مثل من توی آرامش و دقت داشت کار میکرد و باهام کاری نداشت خیلییییی لذتمند شدم!! مارس همه ی اون حجم از آرامشی که من دنبالشم رو بهم میده چون ذاتش آرومه....




............................................................................



داشتم فکر میکردم دیگه گوشه ی امن من قرار نیس فقط به یه گوشه از یه اتاقی  محدود شه..حالا من یه خونه دارم که توی هر نقطه ازش میتونم محل امنمو داشته باشم...آشپزخونه ای که قلمروی منه و حدود ساعت 4/5 بعدازظهر که دقیقا تایم رست کردنه منه یه نور عجیب و خوب و نرمی میاد کف ِش پهن میشه....توی اتاق خوابی که پنجره اش روبه باغچه ست و من میتونم توی قسمت نشیمنگاه تخت رست کنم!! توی پذیرایی که مبلهای کامفی و نرمالوی من مثل یه فیل مهربون طوسی رنگ منتظر منن!! اتاق کارمون که اون اصن یه دنیای دیگس، و با اینکه قرار شد ز یاد براش بودجه ای نذاریم ولی همینکه بدونم وسایل دوست داشتنیم توی کتابخونه اش جا خوش کردن خوشحالم میکنه...و حتی حموم خوشگلم....

به مارس میگفتم مارس من عاشق اینجا شدم، توروخدا بیا اینجا سالیان سال زندگی کنیم...



+ date چهارشنبه 3 شهریور 1395time 16:58 by eskey | نظرات (5)