X
تبلیغات
زولا

گفته بود میخواد منو ببره یه جای خفن که جا کفشی و یه سری خورده ریزای چوبی رو بگیریم...

توی مسیر، انقده راهش قشنگ بود که من لبخندم شده بود. یهو منو نگاه کرده بود خندیده بود که نگاااااش کن چقدر خوشحاله..خندم گرفته بود. گفتم این فضا چقدر خوشگله...

چی میخواستم دیگه اون لحظه..داشتم میرفتم خرید واسه خونمون اونم از یه مسیر فوق العاده..با تمام وجودم میخواستم و میخوام که این روزا بهترین چیزا رو ببینم. بهترینا رو بخوام و چشام رو به خوبیا باز باشه...


اونجا که رفتیم، به قول مارس دقیقا باغ وحش بود و باغ پرندگان. با اینکه مثلا مرکز خرید وسایل چوبی بود که چقدرم بزرگگگگگ و تو در تو بود. ولی به محض ورود بوی خوش نم خاک از باغچه های بزرگ و پر درخت و گل های رنگ وارنگ خورد به مشامم..گفتم مرسی مارس که منو اوردی اینجا. بهترین جایی بود که واسه خرید میشد اومد...

و درست وقتیکه خریدمون تموم شد، خورشید داشت غروب میکرد. 

وقتی از سالن خارج شدیم خورشید گرد و بزرگ  نارنجی رو به روی ما بود و هردو همزمان متوجهش شدیم...


سرویس خواب و مبلمانمون هم دیروز رسید...وقتی همه رو گذاشتیم توی خونه، گرچه هنوز نچیدیم، ولی از دیدن همه ی وسایلم توی خونه بی نهایت ذوق زده شده بودم...یه آرامش محضی لا به لای وسیله هام هست که خدا میدونه...خونمون هرروز داره خوشگلتر میشه و من از حجم دوست داشتنش نمیدونم چیکار کنم!!



..............................................................................



برای پارچه ها و هدیه هام به خانواده ی مارس، ایده ای نداشتم. فقط اینو مطمئن بودم که میخوام پارچه ی مادرش رو بین یک عالمه گل بذارم. یه جعبه ای براشون گرفتم که توش رو بشه در کنار پارچه پر از گل های رز سفید کرد...دخترخالهه به شوخی گفت ای پاچه خوار :)) ولی خب من فقط خودم توی دلم میدونم که مادر مارس خواسته یا ناخواسته چقدر در حقم خوبی کرده با این پسری که بزرگ کرده و با تمام رفتارای کاملا محترمش توی این مدت با من...یه جعبه ی پر از گل، کمترین و کوچیکترین کاریه که من میتونم انجام بدم...




.....................................................................


کارت های عروسیمون رو گرفتیم، همه معتقد بودن که فوق العاده شیک و با کلاسه در عین حال که خیلی سادس :) درست توی همون روز که کارتارو اوردم خونه، دیدم دایی خوش خط و خوش نویسم به صورت اتفاقی اومده خونمون :)  با اینکه هم مامان، هم مارس و هم به گفته دیگران خط خودم خوبه، ولی خب هیچی به اندازه ی خط یه آدم خوش نویس خوب نمیشه...برام زحمت کارتا رو کشید و فوق العاده خوب شد :) 

برای اونایی که دوستشون داشتم، خاله هام و دوستام، خیلی صمیمانه نوشتم: "به .... عزیزم" مامان میگفت این رسمی نیس، گفتم من که با خودمونیا و دوست داشتنیام رسمی نیستم، درضمن متن کارتم هم به اندازه ی کافی رسمی هست...



..............................................................


لباس، تاج و کارت ساقدوشامو هم گذاشتم توی ساک هدیه. براشون بردم... صبا و همسرش، کلی بهمون ادوایس دادن. من توی فکرم بود که گوشیامون رو بدیم به دوستامون چون با زنگ زدنای بیخودی، اون روز کلی استرسی خواهیم شد...صبا و همسرش بهمون پیشنهاد دادن که گوشیامون رو بدیم بهشون، و خیلی با آرامش و متین گفتن که اوضاع رو بسپریم بهشون و خودمون فقط لذت ببریم :) 

و یه اتفاق خوب دیگه اینه که اون یکی ساقدوش آقا، دوست صمیمی و مورد قبول مارس هست، که خب چون دوست دانشگاهش بود، توی یه شهر دیگه هست و برای همین تا حالا ندیدمش.. از اینکه قراره ببینمش خیلی خوشحالم...با اینهمه تعریفایی که مارس سخت پسند ازش میکنه، مطمئنم که ارزش دیدنش رو داره...



...................................................................



کت شلوار آقای دوماد رو هم گرفتیم :) دقیقا همون انتخابی شد که من دوست داشتم و مارس اولش موافق نبود...ولی وقتی پوشید بی نهایت خوشش اومد... بعد رنگش یه ترکیبیه که تا حالا کسی نپوشیده. خودم هم جایی ندیده بودم، فقط توی ذهنم به نظرم میومد که خوب باشه...اولش آقای فروشنده با تعجب گف خانوم این رنگ کت شلوار با این رنگ کروات؟؟ گفتم بله...

مارس رفت توی اتاق پرو، و وقتی اومد بیرون، دوتا از فروشنده های اونجا و یکی دوتا دوماد دیگه خیره شده بودن بهش :) خودم که نمیتونم حسمو توصیف کنم...فروشندهه گفت تا حالا بعد از اینهمه سال و بین اینهمه مشتری هیچ وقت همچین ترکیب رنگی رو نداشتیم، و چقدرم خوبه، اینو به بقیه هم پیشنهاد میدیم...

بعد مارس بخاطر شونه ها و سینه ی پهنش همیشه این مشکل رو داره که کت ها توی تنش خوب واینمیستن. اما اون کت اولین کتی بود توی زندگیش که بدون هیچ تعمیر یا دست کاری ای، کاملا فیت تنش بود :) انگاری که از روز اول با قالب تن خودش برش زده بودن...

از اینکه مارس هم مثل من، جسارت بازی با رنگارو داره خیلی خوشحالم :) 

داماد بی نهایت خوش تیپ من :) 

+ date شنبه 13 شهریور 1395time 11:37 by eskey | نظرات (16)