X
تبلیغات
رایتل

توی تاریکی شب، بعد از کلی خستگی نوشتمش، غلط های تایپی احتمالی رو ببخشید...


پستام طولانیه...ولی خب دیگه تا چند وقت دیگه فقط از این پستا میخونین...بعدش نت ندارم...احتمالا دیگه نشه اینقدر طولانی بنویسم...آخرین پستای طولانی میلوی خونه ی بابا رو بخونین :)

..........................................................................



بعد ازدیدن  کاغذ دیواریای  نصب شده، شوکه شدم!! فکر نمیکردم انقد بتونه روی زیبایی تاثیر داشته باشه...

تازه شبیه خونه شده اونجا.. تازه تمام زیبایی هاش جلوه پیدا کرده...تازه داره فضاش گرم میشه...

وقتی از در میام تو، یه حجم زیادی از بوی نو وسایل و بوی چوبای تازه ی کابینت و همه چی میخوره به مشامم که فکر میکنم تجربه ام از خونه ی من و مارس، بوی تازگیه...



بابا خواسته بود کسی رو بیاره برای تمیزکاری...قبول نکردم...گفتم خودم انجامش میدم...توی خونه ی بابا، من همیشه فقط مسئول تمیز کردنه اتاق خودم بودم...مگر اینکه مهمان داشتیم...توی حالت عادی نه...

بابا خندیده بود که  جوگیر شدی؟ اونجا پر از خاک و داغونه، روی شیشه ها رنگ ریخته، سرامیکا سیمانی هستن، کف حمام دستشویی افتضاحه....گفتم نچ!! تمیزش میکنم..گفته مگه صد و پونزده متر خونه الکیه آخه بچه، بذار یکی بیاد...

قبول نکردم...

دیدم که دلم میخواد از همین الان مسئولیت های خونه ام رو بر عهده بگیرم..گرچه معتقدم این کارارو وقتی میشه با کمک بقیه انجام داد یا با مبلغ کمی میشه از افراد اینکاره کمک گرفت چرا به خودم زحمت بدم، ولی دوست داشتم به خودم اینو بباوَرونم که اینجا خونه ی منه و من مسئولشم...

رفتم مایع های تمیز کننده خریدم. فرچه و جارو و دستمال های تمیز و روزنامه برداشتم...

نمیدونستم از کجا شروع کنم...نمیدونستم چطوری از چی شروع کنم...فکر کردم که بازم مثه همیشه نیاز دارم توی ذهنم برنامه بریزم...

استارتشو زدم...سخت بود. خیلی سخت!! نذاشتم هیچکسی کمک کنه. رسیدم به دستشوویی...با خودم فکر کردم که خب اینجا سخت ترینشه..بدم میومد...با اینکه روشویی نو و تمیز بود، ولی طبق وسواس ذهنی و عادت قبلی، بدم میومد که بخوام دست بکشم اونجارو... بعد دیدم که اینجا خونه ی منه...من مسئولشم...من مسئول همه ی چیزایی ام که مال منه و مربوط به من...دوست نداشتم توی ذهن بقیه این باشه که نمیتونم، که سختمه، که نیاز به کمک دارم...

تمیزش کردم...برقش انداختم درواقع!! بعد داشتم به این فکر میکردم که راست میگن خانوما وقتی ناراحتن میرن کارای خونه میکنن، که رخت میشورن و حرصاشون رو خالی میکنن!! دقیقا توی تمام پروسه ی تمیز کاری، انرژیم تخلیه میشد...فکرم آزاد شده بود...


مارس از شرکت رسید... موهام فر خورده بود از عرق و گرما...ابروهام به هم ریخته بود...صاف و صوف کردم خودم رو...لبخند زدم..صدام هیجان داشت...براش تعریف کردم که چطوری از پس خونه بر اومدم و نازک نارنجی نبودم...براش گفتم که حتی اون قسمت سخت سرامیک رو که سیمانش با چسب خشک شده بود و حسابی گندکاری شده بود رو چطوری با چه مشقتی تمیز کردم...دستای دستکش دارمو اوردم بالا، با خنده گفتم بله آقای محترم، من همون استاد شمام که الان توی خونه ت دارم تمیزکاری میکنم...

توی دلم گفتم ببین عشق چه کارا که نمیکنه...




.......................................................................................


خواهر بزرگه زنگ زده، خیلی شاکی طور گفته شنیدم لاغر شدی این روزا...گفتم بله! گفته به فکر خورد و خوراکت باش، به فکر پوستت باش. نباید  کار کنی، بقیه رو صدا کن، به من بگو میام، گفتم خیلی ممنون چیزی نیس که آخه خودم انجام میدم...گفته اگه فکر میکنی که خدایی نکرده کمک کردنمون دخالته بحثش سواست، ولی اگه فقط رودرواسی داری و نمیخوای کمک کنیم بگو..

پونزده دقیقه صحبت کرده باهام، تمامش رو داشت تند تند مواد مغذی و قرص های ویتامینه معرفی میکرد که بخورم به خودم برسم صورتم خوب باشه....

دیگه نمیدونه الان شیش ماهه ... خودمو پاره کردم تا لاغر بشم و برسم به پنجاه و سه کیلو!!

بعد اها!! یه چیزیو فهمیدم و اونم اینه که نسبت به قبل خیلییییی وزنم سخت تر کم میشه...قبلا یادمه با نصف فعالیت الانم هر هفته میتونستم نزدیک به دو کیلو کم کنم...

..........................................................................


خواهر دومی گفته بود لباسا و وسایلت رو بیار اینجا برات تزیین کنیم واسه حنابندون بیاریم برات....با ذوق گفتم واقعا؟؟؟

خب من گفتم که هیچ وقت هیچ انتظاری نداشتم...از همون اول...هرچی رو که مامان میگفت مثلا رسمه فلان کارو کنن، من میگفتم مامان هیس، برای من نگو، توی من توقع ایجاد نکن...اگه کردن که لطفشون بوده، اگرم نکردن اشکالی نداره...مامان اصرار داشت که نه رسمه، همه میکنن..میگفتم برای من مهم نیس که بقیه چیکار میکنن...فقط توقع ایجاد نکن....

بعد خب وقتی خواهر دومی اینو گفت خوشحال شدم..گفت خب معلومه دختر، راجع به ما چی فکر میکنی؟ مارس داداش اخریه، بعد از اینهمه مدت انتظار عروسیشه...


خوشحالم که توقعی نداشتم این مدت از هیچ احدی...مطمئنم بخوام به رسم و رسوم نگاه کنم خیلی چیزا میتونه ناراحتم کنه...ولی من آرامش رو دوست دارم...اینکه اطرافیانم رو دوست داشته باشم رو دوست دارم....خوشحالم که با دیدن کارایی که از نظر بقیه رسم بود از نظر من لطف، تونستم ذوق کنم...وگرنه که اون وقت ذوقی نداشت، فک میکردم که خب لابد رسمه دیگه.... 


...........................................................................


راستی سودی!! مرسی که تشویقم کردی ماست بستنی رو امتحان کنم!! امروز همونطور که واسه خودم بدون لباس و ریلکس داشتم توی خونه میچرخیدم و موزیک گوش میدادم سه تا ماست بستنی خوردم و همش یادت بودم..خیلی مزه ی خوبی بود...ولی خب عذاب وجدان داشتم همشم توجیحم این بود که خواهر بزرگه گفته خیلی لاغر شدم باید یکمی صورتم پر شه :))




.............................................................................................



داشتم خواب میدیدم که با یه bitch دارم سر مارس دعوا میکنم. عینهو یه اسباب بازی میگفتم مال منه، اون میگفت نه مال منه....حالا نگو دارم همرمان توی خواب، دست مارسو میکشم خودم حالیم نیس!! از خواب پریدم...دیدم که دستاش توی دستمه...دیدم که کنارمه...دیدم که مهتاب اتاقمو روشن کرده و فقط صدای نفس من میاد و خودش... با یه قیافه ی این شکلی ^_^ توی دل تاریکی گفتم دیدی گفتم مال منه  BBBBBitchhhh ....



....................................................................................................



داشتم فکر میکردم اگه حتی یه درصد دوست نداشتم عروسی بگیرم و فقط بخاطر حرف مردم بود، این کارو میکردم؟؟؟ دیدم نه...من حاضر نبودم در اون صورت حتی یه قرون خرج کنم...بعد به دخترخالهه گفتم یا عروسی نگیر، یا اگه میگیری واقعنی از ته دلت بخواه که عروسی داشته باشی... آخه خیلی عروسای فامیلا رو میبینم که خوششون نمیاد از عروسی، ولی فقط بخاطر اینکه حالا یه شبه و مهمونا و حرف مردم و ال بل، این کارو میکنن... عروسی یه کار دلیه...اونقدری که من دارم به فان داشتن و حس خوب خودم و مارس فکر میکنم به فکر راحتی و خوش گذشتن به مهمونامون نیستم به همین برکت قسم :)) وقتی اون بعد از جشن عقدم گفته بود که چرا فلان مورد اونجوری بود و بهمون سخت گذشت، خیلی ریلکس با یه لبخند کششششدار گفتم ولی به خودم که خیلیییی خوش گذشت:) راست هم گفته بودم!! اگه دلم با جشن نبود، قطعا بعد از این حرف دپ میشدم، جبهه میگرفتم یا هرچی...

واسه بار هزارم: کاری رو کنیم که دلمون باهاشه...


...............................................................................................



این یه سال عقد، برای من و مارس خیلی تجربه داشت به همراش...بزرگترین چالش رابطه ای رو این مدت من تجربه کردم...ورون توی وبش دقیقا چیزی رو گفته بود و مثال زده بود که منم بهش فکر میکردم..که مثلا وقتی دوستی، میتونی بحث کنی، بزنی بری بیرون، باهاش حرف نزنی، خاوش کنی حتی...ولی حالا نه...این به حرف آسونه...وقتی توی عملش قرار میگیری، وقتی مردِت بهت میگه با من درست حرف بزن من دیگه دوست پسرت نیستم، وقتی توی اوج عصبانیت میبینی خانوادت کنارتن باید رعایت کنی، سخت ترین کار دنیاس.لا اقل برای من بود....

و حالا خوشحالم که از این دوره عبور کردیم...این روزا هیچی جز داشتنه مارس، لمس دستاش از زیر میز توی جمع موقع غذا خوردن، حرف زدنای آروم توی نور کم، گوش دادن به موزیک و انتخابشون برای رقصمون، بهم آرامش نمیده...من قشنگگگگگ صعود و فرود توی یه رابطه رو درک کردم و تجربه...و چیزی که عایدم شد این بود که هردو میتونیم بعد از حتی کلی دلخوری و مشاجره، بشینیم منطقی حرف بزنیم و بفهمیم همو...

+ date پنج‌شنبه 18 شهریور 1395time 02:00 by eskey | نظرات (12)