X
تبلیغات
رایتل

بیرون بودم، زنگ زدم بهش، گفت دارم میرم از پله ها بالا...گفتم همونطور که داری وارد میشی گوشیت هم دستت باشه باهام حرف بزن...


پرده ها رو وصل کرده بودن و مارس ندیده بود..میدونستم وقتی ببینه هیجان زده میشه و میخواستم حالا که پیشش نیستم حداقل صداشو بشنوم...

صدای چرخوندن کلید توی در، و بعد قدم هاش...یهویی طبق معمول زد زیر خنده ی بلند.از همون خنده  هایی که عاشقشم...هی میگفت وااااااااااای میلووووو اَََاَاَاَ اینجاروووووووووووووو!! 

پنج دقیقه ای همینطوری داشت کلمه های بالارو تکرار میکرد و من وسط خیابون داشتم به صداش گوش میدادم...


مارس میگه خونه رو از هر زاویه که نگاه میکنی یه قشنگی داره...


تخت رو اوردن...نصبش که کرد، من میخواستم بشینم از خوشحالی و ذوق گریه کنم...دقیقا همونجور که میخواستیم، دقیقا به همون خوشگلی و خاصی...

بهم گفت وقتی تشک و بالش هاشو گذاشتم ازش عکس بگیرم براش بفرستم...گفتم نمیدم آقا :دی  یه بار بردی عکسشو نمایشگاه ازش کلی سفارش گرفتی دیگه نمیکنم همچین کاریو، کل ایران اون وقت تختاشون رو جمع میکنن ازینا میذارن :پی بعد دخترخالهه و مامان اینا دوست نداشتن تختمو زیاد :)) چون براشون تعریف شده نیس همچین مدلی. من و مارس ولی وقتی همه رفتن بیرون، روش دراز کشیدیم، بی نهایت ازش خوشمون میاد و برای ساکن شدن توی اون خونه و داشتن اون اتاق بیصبرانه منتظریم و هیجان زده...



.....................................................................................


بجای کنسول و بوفه و اینا، یه کتابخونه رو طراحی کردیم، که دقیقا اندازش جوری بود که با متراژ جایی که میخواستیم اونجا بذاریمش هماهنگ باشه...هیچ فضایی رو شلوغ نکردیم...نرفتیم بازار ببینیم چی خوشمون میاد...به فضای خونه نگاه کردیم و هرچی که لازم بود رو طراحی کردیم و دادیم ساختن...

داشتم کتابخونه رو میچیدم..چندتا طبقه اش مال من، چندتاش مال مارس...به زووووووووووور اونهمه وسیلمو توی سه طبقه اش جا دادم...خب کار سختی بود ولی باید عادلانه باشه...باورم نمیشه یه اتاق با اونهمه وسیله رو بردم خونه ی خودم توی دوتا کمد جا دادمشون...خیلی چیزارو البته ریختم دور...

وسیله های مارس رو، به پشنهاد خودش براش چیدم...توی وسایلش، یه جعبه ی بزرگ بود..توش تمااااام چیزایی که بهش داده بودم، تمام نوت ها، تمام کاغذای ریز و درشت، کادوها...همه رو گذاشته بود اونجا...شوک شده بودم. باورم نمیشد حتی نوت های پاره پوره شده رو کاغذای داغونمو هم نگه داشته باشه...

من گاهی یادم میره این مرد جدی با اینهمه تخسی غرورش، کوه احساس توی دلشه...نشون نمیده آخه...


رسیدم به لباساش...با ظرافت تمام، یکی یکی از کاور درمیورمدم چین و چروک هاشو میگرفتم و دوباره میذاشتم توی کاور و بعد توی کمد لباسهاش...از اینکه دیگه لباس هاش در اختیاره منه و من مواظبشونم، از اینکه لباس هاش در کنار لباس هامه تا ابد، از اینکه اون کمد مال یه خانوادس دیگه،  حس خیلییییییییییی خوبی داشتم که نمیدونم کسی متوجه میشه حس الانمو یا نه...


..........................................................................



پذیراییمون، با اینکه مبلا تقریبا گنده ست که به فضای اونجا بیاد، با اینحال خیلی خالی مونده...ایده های زیادی دارم ولی پول؟؟ندارم...دیگه کاملا حسابم صفر شده...اونقدم اون فضا توی چشم هست که نمیشه بی خیالش شد...رفتم یه سر این مغازه های تزئییناتی و فلان..قیمتا سر به فلک کشیدن..چه خبره خب :|


دلم میخواد یه صندلی خوشگل، با یه کتابخونه ی خوشگلتر مناسب پذیرایی اونجا بذارم...




............................................................................



سکوت، آرامش، نور، سه تا ویژگی بارز خونه ی ماست...به محض اینکه میرم توش، انگاری یه آدم دیگه میشم...یه زنی که مسئولیت داره حالا، ولی دلش قرصِ و آرامش توی چشماش میاد وقتی در خونه اش رو باز میکنه...

لذت بخش ترین قسمت: صدای مارس که توی خونه میپیچه و ازم میپرسه میلو فلان چیز کجاست؟؟ و منی که حس غرور و افتخار و نمیدونم دیگه چه حس هایی توامان توی قلبم جریان پیدا میکنه و حس خانواده داشتن توی پوست و خون و جونم میدوئه...


+ date سه‌شنبه 23 شهریور 1395time 16:02 by eskey | نظرات (10)