کامنتای پست قبل بی جواب تایید شد چون بشدت شلوغم, عذر میخوام...


...................

خالیه خالی شد اتاقم...

تکمیله تکمیل شد خونمون...

منم و یه اتاق خالی و یه تخت بدون پتو الان! صدای همهمه ی شلوغی از پذیرایی میاد. منتظرم بیریت از راه برسه و خونمو نشونش بدم, این مدت عکسی ندادم بهش تا حضوری ببینه...

وسایل مارس عزیزم رو ربان پیچ کردم...

کادوی مادرش رو گل کاری...

کادوهای خواهرا و برادراشو چیدم رو میز...

میز ها و صندلی های پذیرایی چیده شده...

حیاط خونه ی مارس اینا بوی آب از باغچه میاد, دیگ های بزرگ دراوردن گذاشتن اونجا که شام بدن به مهمان های راه دوریشون...

پدرش گفته ریسه اوردم, بدون  ریسه که عروسی مزه نداره...

خواهر بزرگه روزی شونصدبار زنگ میزنه و پیگیر کارامه که هیچی از قلم نیفته... میگن زیر چشاش گود شده بس که شبا نمیخوابه و خوشحاله...

عکس پروفایلش شده عکس عقد ما زیرشم نوشته: عروسی برادرمه...

زنگ زدن گفتن بیا لباس عروستو ببر....

همه چی امادس واسه عروسی من و مارس...من و مارسی که from nowhere, خیلی تصادفی سر راه هم قرار گرفتیم, سه ماه توی دلمون عاشق هم بودیم ولی سکوت کرده بودیم و تصادفی تر جرقه ی رابطمون زده شد...

واسه ما, روز جمعه کلی انرژی مثبت بفرستین....کسایی که یادم باشه رو دعا میکنم که واسشون این روز زودتر رخ بده :)


+ date چهارشنبه 31 شهریور 1395time 18:31 by eskey | نظرات (51)