X
تبلیغات
رایتل

احتمالا غلط تایپی داشته باشم. ولی حس ویرایش و باز خوانی نیست....


.............................................................................................................



اون شب هیچیه هیچی نتونسته بود برای لحظه ای منو اشکی یا بغض دار کنه...چقدم که خوشحال بودم که اوه داره عروسیم بی اشک و بغض به سر میرسه...تا که آخرشب رسیدیم به اونجاش که من نشستم جلوی آینه، مارس پشت سرم، تا موهام رو باز کنه...سنجاق ها رو یکی یکی باز میکرد و من میددیم که داره چه اتفاقی میفته!! تاجم!! تاجم کم کم شل شد و در غم انگیزترین حالت از روی سرم برداشته شد...یه بارکی از یه عروس با موها و تاج درخشان که برق میزد، تبدیل شدم به میلوی همیشگی...چیزی که صبحش بهم این باور رو داد که عروس شدم، ازم گرفته شد...همونجا بود که اشکام سر خورد پایین و گفتم  مارس تاجمو بذار روی سرم باز!!!!!! طفلک هول شده بود!! 

دارم فکر میکنم چن نفر توی دنیا وجود دارن/داشتن که وقتی تاجشون رو برداشتن گریه  کردن؟؟!!



صبحش در غم انگیزترین حالت ممکن، لباس عروسم رو توی کاور پیچیدم، تاجم رو توی یه باکس گذاشتم و راهی مزون و آرایشگاه شدیم تا اونا رو پس بدیم...شوخی شوخی باز اشکی شدم و میگفتم که اینارو خیلییی دوست دارم و چقد بد که هردو رو دارم همزمان تحویل میدم...

برای صاحب مزون و آرایشگرم یه باکس شکلات خریده بودم. گرچه بابت چیزایی که ازشون گرفته بودم یه پول درست حسابی هم پیاده شده بودیم ولی خب بنظرم اومد که باید حس خوبی که از وسایلشون و خدماتشون بهم دادن رو، به جز پولی که گرفتن با یه هدیه ی کوچولو منتقل کنم...



...................................................................................................


بیریتنی میگفت وقتی داشتیم میرقصیدیم و همه داشتن تماشامون میکردن، خواهرش بهش گفته مارس چق میلو رو دوست داره، از نگاهش معلومه...بیریت میگفت این دومین نفریه از اطرافیان من که فهمیدن مارس تورو دوست داره...نمیدونم مردم کدوم نگاه مارس رو میگن...مارس آدمیه که خیلی کم نگاه میکنه، نه فقط به من، کلا مدلش اینه..ولی خوشایندمه که انگاری همون نگاههای کوتاه و کمش دوست داشتنشو نشون میده...


موقع خداحافظی جلوی در تالار، بیریت منو توی آغوشش گرفت و دیدم که داره گریه میکنه...هم خنده ام گرفت هم گریه ام...بهش گفتم بیشووووور چرا داری گریه میکنی آخه؟؟؟؟ 

بعدا بهم گفت که این حس که داشتم میسپردمت به مارس گریه ایم کرد...:) 

بهم یه هدیه ی فوق العاده هم داد...یه انگشتر ظریف طلا سفید، که من با اینکه از طلا و زیور آلات کلا خوشم نمیاد، عاشقش شده بودم...

...........................................................................................



 خواهر سومی یکی از عکسای عروسی منو توی اینستاش گذاشته و زیرش نوشته: زیباترین و مهربون ترین عروس شهر!!

اونقدری که "مهربون ترین" بهم چسبید، زیبا ترین توجهم رو جلب نکرد!!

بعد از اون دیدم که کلیییی درخواست فالو از اقوامشون به سمتم سرازیر شد....بهش که نشون دادم گفت که بعضیاشون آدمای سفت و سختی هستن و به راحتی برای کسی درخواست نمیفرستن، منتها توی عروسی بهشون خوش گذشته و بنظرشون خونگرم اومدی و حالا برات درخواست فرستادن. 



.........................................................................................



قضیه از این قراره که توی این یه هفته، من اصلا نرفتم پایین پیش مامان اینا. نه حتی وقتایی که مارس نبوده و تنها بودم...اینقد توی خونه ی خودمون راحت هستم و آرامش دارم که دلم نمیاد ازش بیام بیرون...بعد ولی مامان تقریبا هرروز میاد بالا، به بهونه های مختلف بهم زنگ میزنه و میخواد که بیاد پیشم!! نمیدونم دلتنگ میشه یا چی. من اخه تا قبل از این هم زیاد توی خونه نبودم. یا سرکار بودم یا دانشگاه راه دور...وقتایی هم که خونه بودم نود درصد تایمم توی اتاقم سپری میشد...نمیتونم بگم یهویی جام خالی شده و عادت ندارن...نمیدونم چرا اینهمه میاد پیشم و میخواد که پهلوم باشه....

اون روزی دختره توی مهمونی صبا ازم پرسید گریه اینا میکنی بخاطر ندیدن مامانت؟؟؟ میگم نه!! این جوابم برای بقیه اونقدری تعجب بر انگیزه که برای منم گریه کردن اونا!! 

آدما از هم متفاوتن، و تنها چیزی که بهش تاکید دارم اینه که این حس هیچ ربطی به کم دوست داشتن و عاطفی نبودن نداره...



با همه ی این اوصاف، اون روز، اتفاقی بابا رو دیدم جلوی در ورودی پارکینگ...یهویی حس امنی توی دلم ریخته شد از دیدنش!!



..................................................................................................



اولین مهمان های ما، مامان و بابای من بودن!! تمام تلاشم رو کردم که همه چی عالی باشه. از مامان هم توی هیچی کمک نگرفتم...میخواستم ببینن و بدونن که من اکی ه اوضاعم...



..................................................................................................


اولین مهمونی بعد از عروسیمون سالگرد ازدواج دوستمون بود...با تم آبی دعوت شده بودیم. و خب ترکیب لباسی من و مارس چیز جالبی شده بود بنظر خودم. با اینکه از کرج داشتیم میرفتیم تهران، ولی زودتر از باقی مهمان ها رسیدیم. مارس برعکس من، زیاد اهل زود رفتن و آن تایم بودن نیست. من از اون آدمام که یه دقیقه هم برام یه دقیقه ست. همیشه قرارهامو زود میرسم و اگه چیزی بشه که دیر برسم حتما توی راه اطلاع میدم که دارم دیرتر میرسم...بعد مارس ولی میگه که عجله ای نیست، از عجول بودن و دقیق بودن توی آماده شدن بدش میاد و بنظرش این کار فقط مغز آدمو فرسوده میکنه....بهش گفتم که باید تعادل ایجاد کنیم...من بهت تایمی که قراره راه بیفتیم رو میگم، توام ست کن جوریکه بتونیم ساعت مد نظر من از خونه بریم بیرون یا نهایتا ده دقیقه تاخیر داشته باشیم، من هم توی این فاصله قول میدم که هی نیام بالای سرت بگم زودباش دیر شد عجله کن...

همون اوایل مهمونی، دو سه تایی شات رفتیم بالا که گرم شدیم...حسابی رقصیدیم. از تغییرات جدید و چندوقته ی مارس اینه که بیشتر باهام میرقصه و بیشتر پایه ی شیطنتام شده. قبلتر، سفت و سخت بود، زیاد اهل رقص نبود، یه دور باهام میرقصید و میگفت که من میشینم تو برقص من تماشات میکنم!! حالا ولی چند باریه که توی مهمونی ها  همراهیم میکنه تا هروقتی که من وسط باشم...و این یه تغییر خوشاینده برام!!گرچه با مدل قبلیش کنار اومده بودم و سعی کرده بودم اونو هرجور که هست دوست داشته باشم!!

بعد یه چیز دیگه!! نمیدونم نظر بقیه ی خانوما راجع به خانومی که پا به پای شوهرش دیرینک میکنه و بعدش با شوهرش و مردای دیگه میره توی آشپزخونه ت ا اسموک کنه چیه...!!ولی اینا آدمای بدی نیستن :)) به همین برکت قسم!!

تا نیمه های شب مهمونی بودیم...موقع برگشت، توی اتوبان مارس زد کنار و بهم گفت که تو بشین پشت رل. میدونه که من عاشق رانندگی توی شب و اتوبانم. بیشتر از اون، خوشحال شده بودم که منو اینهمه میشناسه و لازم نیست براش بگم چی میخوام....

نزدیکی های صبح بود که رسیدیم خونمون...خسته و له!! ولی به محض ورود کلی حس خوب تزریق شد توی رگ هامون...


.............................................................................................



صبحش مهمان داشتم برای دومین بار. خودم با اصرار فراوووون، خواهرهای مارس و بچه هاشون، و خانوم های برادرش رو دعوت کرده بودم به صرف عصرونه. با اینکه شب دیرقت خوابیده بودیم ولی زود بیدار شدم، مارس خواب بود و از اونجایی که روز آخر تعطیلاتش بود بیدارش نکردم...خودم رفتم و خریدامو انجام دادم...شروع کردم به درست کردن خوراکی ها و دیگه داشت کم کم دیر میشد...تمیز کردن خونه از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود...توی خونه ی بابا من فقط مسئول تمیز کردنه اتاق خودم بودم. به جز مواردی که مهمان میومد من باقی اتاق ها رو تمیز نمیکردم. بعد حالا یه بارکی یه خونه رو عهده دار شدم...از اونجایی که داشت دیر میشد از مارس کمک گرفتم. اون بدتر از منه :)) حتی نمیدونست چطور با جارو برقی کار کنه!!!!!! بعد من وقتایی که اینجوریه کلی ذوق میکنم!! چون با خودم میگم اگه پسر کاری ای بود توی خونه ی پدریش، و اگه همه چی رو بلد بود الان بهم کار کردنش نمیچسبید. الان میدونم که این کارارو فقط داره بخاطر من و بخاطر خونه مون انجام میده و یاد میگیره....

مهمان هامون درست راس ساعتی که گفته بودم اومدن...به محض ورود، شروع کردن به جیغ و خوشحالی!! از وسایلمون و خونه خیلی خوششون اومده بود...خواهر بزرگه میگفت واقعا آفرین دارین...خب آخه خونه رو از قبل تعمیراتش دیده بود...یه خرابه ی به تمام معنا بود...و حالا یه چیز فوق العاده (از نظر خودمون)البته شاید اونایی که قبلشو ندیده باشن الان اینجا بنظرشون خیلی عادی و معمولی بیاد. ولی ما چون میدونیم که از چی، چی ساختیم براش خیلی ذوق مندیم...خواهر بزرگه میگفت که کارای خونه همزمان شد با عروسیتون و شما خیلی خوب تونستین هندلش کنین..مارس گفت که من فقط ساپورت مالی میکردم، باقی کارا و چیدمان و وسایل و طراحی ساخت به عهده ی میلو بود...

خواهر سومی کلی از خونه فیلم و عکس گرفت و معتقد بود که باااااید (با همین تاکید) عکساشو بفرستم واسه این پیجای خونه ی نوعروس و فلان!! 

بهش گفتم که من برام توهین و انتقاد با لحن زننده اصلا طبیعی نیست.. آخه خیلیا میگن که خب وقتی فلان عکستو توی معرض دید همه میذاری بایدم منتظر هر کامنتی باشی...من ولی قبول ندارم اینو...برام عادی نمیشه که کسی با بیشعوری و توهین حرفی بزنه. انتقاد سازنده و پیشنهاد دوستانه عالیه..ولی آدما میان توی پیجای خونه های نو عروسا و خیلییی زشت میزنن توی ذوق طرف و اصلا اینو در نظر نمیگیرن که این آدم با کلی ذوق و شوق و  خوشحالی  و زحمت وسیله خریده، توی خونه اش چیده و عکسشو فرستاده....خودم بارهاااا شده خونه ای رو نپسندیدم، من اصن بیشعور عالم، ولی همه ی سعی ام رو کردم که حرفی نزنم که باعث رنجش دل یه آدم بشه که لابد کلی توی دلش خوشحاله بابت خونه ی جدیدش و چیزی که برای اولین بار داره تجربه اش میکنه....


...........................................................................................................



لایف استایل من کااااملا متفاوت از مارسه. اینو من میدونستم از اول هم. ولی خب تا حال نشده بود که بیشتر از مثلا سه روز پی در پی پیش هم باشیم...مثلا من از خواب که بیدار میشم سریعا گرسنه ام میشه و باید صبحانه بخورم. مارس ولی اهل صبحانه نیست، اگرم بخواد بخوره ترجیحش دو سه ساعت بعد از بیداریه...چیزی که عاشقش شدم اینه که باید برای هررررچیزی قانون خودمون رو درست کنیم و به تعادل برسیم...ما اصلا شبیه به هم نیستیم توی هیییچ موردی، ولی تلاش میکنیم که لایف استایل مشترک بسازیم تا بتونیم کنار هم زیست مسالمت آمیز داشته باشیم!!



............................................................................................................



از سه شنبه کلاسام استارت میخورن و تقریبا هرروز کلاس دارم. صبحا یه ساعت بعد از مارس میرم و غروبا همزمان با خودش برمیگردم...تا مدتی هردو نیاز داریم که شدید کار کنیم تا جبران همه ی خرجا و قسط ها بشه...منتها چیزی که هست اینه که نمیدونم چطور باید تعادل ایجاد کنم، بین غذا درست کردن و کارای خونه و سرکار رفتن..مارس بهم گفته لازم نیست خودمو خسته کنم و کلاسای کمتری بردارم.من ولی با اینکه همیشه معتقد بودم نباید زن خسته شه و باید عشقی کار کنه، الان ولی توی مرحله ای هستم که فکر میکنم هردو با هم باید زندگیمون رو بسازیم....


فردا (دیگه ساعت دوازده شده، امروز یعنی) روز برنامه ریزیه، قبلش باید یکمی با وسایل برقی کار کنم تا قلقشون دستم بیاد، دفترچه راهنماشون رو بخونم، برنامه ریزی غذایی داشته باشم و ببینم اصلا توی فریزر چه خبره. مامان چندتایی غذا برام گذاشته که خب من ممنونشم و فکر میکنم لازم نبود این کارو بکنه...


ده روزی از پاییز گذشته و من اصلا توی باغ نبودم!!! برام انگار تابستون بود هنوزم چون هیچی نفهمیدم از تابستون...منتها دیدن خرمالوها و هوای یکمی سرد دم غروب و تاریک شدنای ساعت پنج، داره بهم میگه که هی!! تابستون دوست داشتنیت تموم شده هااااا!! دوست دارم مثل اردیبهشت که تمام تلاشم رو کردم که متفاوت باشه، پاییز متفاوتی هم داشته باشم... دوست دارم که یه روز خونه ام رو حسابی گرم کنم، برگای پاییزی جمع  کنم بریزم کف خونه، غذای گرم و لذید درست کنم، سوپ مخصوص خامه دار داشته باشیم و استیک ( که باید یاد بگیرم درست کردنش رو) و  شراب قرمز...و دوستامون رو حتی دوستای وبلاگیم که دلشون میخواد رو دعوت کنم بیان خونمون!! یه روز که بارونی باشه هوا، یه روز که دخترا بافتنی های ریز و سبک تنشون باشه و پسرا یه کت اسپرت نیمچه گرم....هممممم...فکر کردن بهش لذت بخشه... :)

+ date دوشنبه 12 مهر 1395time 00:36 by eskey | نظرات (25)