X
تبلیغات
رایتل

قضیه از این قراره که وقت نمیشه اصلا :|

کلاسام شروع شده و من تا بخوام یاد بگیرم که چطور کارم، و کارای خونه رو هندل کنم یکمی زمان میبره...


یه وقتایی میام که به مارس بگم دلم برای ولو شدن توی اتاقم و آماده بودن غذا تنگ شده...با خودم میگم که خب اونم لابد دلش تنگ شده که همه ی پولش رو خرج خودش کنه، هیچ قسطی نداشته باشه، لازم نباشه اضافه کار بمونه، لازم نباشه هی تند و تند ماموریت هارو قبول کنه، بعد از کارش بره باشگاه و با دوستاش باشه....

دیدم که بهترین کار همون زیست مسالمت آمیز و تقسیم کار هست...بهش گفتم بیا فکر کنیم که فقط هم خونه ایم، تو روت میشه همیشه هم خونه ات لباسات رو با لباس شویی بشوره؟ روت میشه که همیشه اون غذا رو گرم کنه، ظرفارو بشوره؟؟ گفته که نه..گفتم پس بیا هر دو سه بار درمیون تو هم این کارارو انجام بده.نوبتی باشه...

مارس خوشبختانه خیلی فلکسیبله...میپذیره و انجام میده...

با اینکه خیلی زوده برای قضاوت و تصمیم گیری، ولی گاهی دلم میخواد برم به اون بگم بیا آرامش خونه ی مارو ببین، ببین که یه مرد میتونه چقدر آروم بشینه کنار زنش غذا بخوره بدون اینکه هی دعوا راه بندازه، هی بحثای چیز شعری راه بندازه، هی الکی بهونه بگیره و کلا با صدای بلند هی حرف بزنه...بهش بگم ببین این مرد توی خونه ی من چقد آرامش داره، چی ازت کم میشه توام اینجور باشی؟؟

بعد میگم که رهاش کن بره، که چی بشه...دیگه به من ربطی نداره مسائل اونجا و رفتار آدماش....



...........................................................................



استارت کلاسام رو خیلی با انرژی زدم...با اینحال هرچی میگذره آموزشگاه بیشتر شبیه مهدکودک میشه...دلم برای اون روزا که به زووووور دو سه تا بچه توی کلاسا پیدا میشد لک زده!!! نمیدونم چه فاکی شده که بین سه هزار و خورده ای زبان آموز دیگه دو هزار و نهصد و نود تاشون رِنج سنی 6 تا 14 رو دارن تشکیل میدن و کلا بزرگسالا محو شدن :| دلم برای کلاس برزگسالام که خیلی فان بود، کلی از توش قضیه و داستان درمیومد تنگ شده جدا...اون روزی به مدیر گفتم اگه کلاس بزرگسال جدید تشکیل شد هر تایمی بود من میام...گفت ای بابا خانوم کاف کجای کاری، اصلا دیگه بزرگا نمیان کلاس زبان....

دقیقا چرا همچین شده نمیدونم من....


همکارام کلی ازم استقبال کردن...تبریک گفتن و کلی میخندیدن وقتی میگفتم دارم زود میرم خونه که غذا درست کنم :)) 

اون همکارم که همزمان با من عروسیش بود و کلا کارای عروسیمون رو با هم پیش بردیم و تالارش هم همون تالار ما بود رو وقتی دیدم کلی همو بغل کردیم...هم من عروسیم دعوتش کرده بودم هم اون من رو...ولی چون فقط دو روز با هم فاصله داشتیم نشد که شرکت کنیم توی عروسیای هم...

بعد از اینکه کلی حرف زدیم دیدم که آخیش، بالاخره بعد از قرنی من با یکی از همکارام حدم فراتر از همکاری رفت :) مارس همیشه بهم میگه من نمیدونم تو چطور میگی با کسی دوست نیستی، تو که با همه کلی بگو بخند داری و صمیمی هستی و واسه هرچیزی کلی آشنا داری...من ولی بهش هربار توضیح میدم که وقتی کسی رو "دوست" خودم میدونم که بتونم براش درد و دل کنم، بتونم وقتی داره حرف میزنه یا چت میکنیم  مثلا بدون رودرواسی و راحت بگم من یه دقیقه دیگه میام تو بگو من میام میخونم!!! کسی که بتونم بهش بگم بیاد خونه ام، دوست داشته باشم برم خونه اش...کسی که دوست داشته باشم فراتر از چیزی که توی محیطش با هم هستیم همو ببینیم....که بدم نیاد ازم سوالای خصوصی کنه، که نترسم ازش سوالای خصوصی کنم...مثلا راحت بتونم باهاش درباره ی س///ک////س جرف بزنم....من اصولا آدم خون گرمی ام (برعکس چیزی که خیلیا دربارم فکر میکنن) ومیتونم با همه راحت حرف بزنم و ساعت ها بگم بخندم، ولی همیشه "دوستی" و صمیمیت برای من مفهوم دیگه ای داشته...

حالا خوشحالم که بالاخره یه دوست همکار هم دارم...اسمشو از این به بعد اینجا میذارم "آهو"!! نمیدونم چرا، خوشگلم هست آخه!!



..............................................................................................



هربار که میریم مهمونی رقص دار، مهمونی همسن و سال های خودمون دار (جمله بندیمو!!!)، من همش توی فکر اینم که باز مخ مارس رو بزنم!! اینجور وقتا ازش یکمی دور میشم، با دخترا قاطی میشم، بعد که یکم گذشت از دور نگاش میکنم، واسش اداهای مخصوص خودمون رو میام، بعد میبینم که با چشم و ابرو بهم یه اشاره هایی میکنه که میدونم تعبیرش اینه: بیا اینجا بینم لامصب :دی....درست توی همین لحظه ست که من میبینم موفق شدم که بازم مخش رو بزنم.. :پی



......................................................................................


ما دقیقا مثال بارز پت و مت شدیم توی خونه مون...همونقدر خوشحال، همون قدر فان، همون قدر گیج :)) بعد به صورت خیلی خرانه ای (اولین باره همچین ترکیبی رو بکار میبرم هیچی به ذهنم نرسید) ذوقمند میشیم از کشف وسایلمون...از کشف غذاها، از ست کردن لایف استایلمون...

مثلا؟

من همیشه عاشق خورشت تبریزی هویج بودم. یعنی یه بار که خیلی بچه بودم همسایمون که تبریزی بود برامون درست کرد، من هنووووزم مزه اش زیر دندونمه...ولی از اونجایی که مامان اصلا و ابدا اهل درست کردن/تیست کردن غذاهای جدید نیست برام درست نکرد. و گذشت و گذشت تا اینکه یه بار همین چندسال پیش وقتی خودم تنها بودم دستورشو از نت پیدا کردم و درست کردم...من عااااشق این خورشت شدم باز...

بعد حالا امروز دوباره تصمیم گرفتم این غذا رو درست کنم...به مارس گفتم که قراره یه غذای ترش هویج دار درست کنم...اون عاشق این دوتا ترکیبه...کلی استقبال کرد...تقریبا دو ساعتی مشغول بودم...یه جوری درست کردمش که به ذائقه ی من و مارس خوش بیاد...

بعدش یه سالاد من دراوردی هم درست کردم که توش چیزایی بود که مارس عاشقشه... به نظرم عالی شد...

ما موفق شدیم که غذای خودمون رو درست کنیم...کلی خوشحال و شاد خوردیمش...بعد وسطاش یادمون افتاد قبلا مارس یه آبمیوه گیر دستی لیمو خریده که خیلییی کوچولوعه و فقط مختص همون آب گرفتن لیمو ترش هست. از اونجایی که لیموترش داشتیم من سریع اونو اوردم و واسه اولین بار دوتایی افتتاحش کردیم...حالا اینکه "نوبتی" داشتیم به لیمو فشار میوردیم بماند :)) بعد خب خیلی خوش گذشت!! 


.....................................................................


مامانا خیلی دل گنده ن. مامان من که اینجور بوده.  هررررررکدوم از ظرفاش، فرقی نداره که یادگاری بود یا قدیمی یا هدیه یا هرچی، وقتی میشکست خیلییی ریلکس میگفت فدای سرت!! بعد اون روزی من نزدیک بود یکی از ظرفامو که اتفاقا اصلا هم دوستش ندارم و زوری به اصرار مغازه دار که الا بلا این اشانتیونه اصلا پولی نیست بردارش،  داشت از دستم میفتاد تا مرز سکته رفتم و برگشتم!! این یه مثال کوچیکه...شما تصور کن با چیزای بزرگتر که عاشقشون هم هستم اوضاعم چجوریه...مارس میترسه روی مبلا بشینه حتی...میگن خدا هرچی رو میده جنبه اش رو هم بده، به من جنبه ی داشتن وسیله ها رو نداده :| همچین چیزی رو اصلا تصور هم نمیکردم قبلا!!!



............................................................................................



حالا، گذشته از شوخی و خاطره ها...

ازم درباره ی موزیک رقص دو نفرمون چند نفری پرسیده بودین...

قضیه از این قراره که من واقعا وقتشو نداشتم موزیک انتخاب کنم...یعنی خب چون زیاد هم اهل موزیک نبودم واسم سخت بود...و فکر میکردم کارای واجب تر هست...بعد به هرکسسسس من رو انداختم و همه هم دمشون گرم برام یک عالمه آهنگ یا پیدا میکردن یا معرفی..یعنی خود بیریت فکر کنم بیشتر از دو گیگ به من موزیک داد، مهتاب فک کنم یه روز کااامل برای من وقت گذاشت، بچه های گروه تلگرام خانومانه :دی کلی بهم موزیک معرفی کردن، نیلوووی قشنگم رو بگو، که علاوه بر موزیک ویدیو هم میفرستاد...به هرکی رسیدم خلاصه گفتم بهم موزیک معرفی کنه...

بعد آخرسر، همون روزای آخر بود، دیدم که بابا، رقص ما مال ماست...کی میدونه چی به مود ما میاد؟؟ کی میدونه چی واسه ما قشنگ تره؟؟؟

دست به کار شدم و گفتم اگه دو روز هم وقت بگیره من اکی ام...اولین چیز یکه واسه خودم مشخص کردم این بود که آیا میخوای با موزیک خارجی برقصی یا ایرانی؟؟ مسلما انتخابم خارجی بود. چون همیشه برام تکست لاو سانگ های خارجی قشنگ تر از ایرانی ها بوده...هرکس یه سلیقه ای داره، و خب برای من مفهوم و متن شعرای انگلیسی همیشه جذاب تر بوده...بعد سرچ زدم که 

Top wedding music/ top romantic wedding music یادمه کلییی سایت اورد. یکی از سایتهایی که ازش خوشم اومدو الان یادم نمیاد آدرسش رو، اینجوری بود که کاربرانش علاوه بر امتیاز دهی به موزیک ها، نظرشون رو هم گفته بودن..من بین صدتایی که توی لیست اون سایت بود، با توجه به نظرات کاربران و اسم خود موزیک (که دقت میکردم ببینم اسمش به دلم میشینه یا نه) سه چهارتاییشون رو دانلود کردم...

و همون شبی که قرار شد رقص تمرین کنیم، همه ی اون سه چهار تا رو پلی کردیم..و دقیقا هردو با یه موزیک موافق بودیم چون دقیقا به مود اون لحظه مون میخورد و حس کردیم برای اون میتونیم یه رقص خوووب طراحی کنیم..که همینم شد...اینی که میگم خوب، شاید از نظر بقیه خوب نباشه، ولی ما عاشقش بودیم، و چیزی بود که در توانمون بود...

موزیک انتخابی ما a thousand years از Christina Perri بود...

برای ورود، من انتخاب رو گذاشتم به عهده ی خود موزیسین تالار. با اینکه خیلی دوست داشتم مال عارف رو بزنه ولی خب دیدم که دلم میخواد سوپرایز شم...و شاید الان باور نکنین ولی اصلا یادم نمیاد چی گذاشت برامون!!! چون اونقد لحظه ی ورود چیزای قشنگتری وجود داشت که به کمترین چیزی که دقت کردم همون موزیک بود!! برای رقص دو نفره ی معمولیمون هم با موزیک "ای یار" از قیصر رقصیدیم. چون خیلی قر داشت و من میتونستم باهاش خوب ست بشم...ریتمش هم آرومه، مارس میتونست باهاش حرکات موزون :)) (رقص بلد نیست آخه) انجام بده...

اینم از این...


.................................................................


خوش بگذره جمعه بهتون :) 

+ date جمعه 16 مهر 1395time 00:00 by eskey | نظرات (17)