X
تبلیغات
رایتل

توی زندگیم، کسی نبوده که بخوام ازش الگو بگیرم یا بعد از دیدنش یا حتی خوندنش ترغیب بشم...نه که بخوام بگم خیلی من خوبم، موضوع این بوده که شیوه ی کسی اونجوری که من میخواستم و اکتیو بودنی که دنبالش بودم توی زمینه ی شغلیم رو توی کسی ندیده بودم...منتها یلدا، که میشناسیدش، توی یه سال اخیر فکر میکنم تنها کسی بوده که میتونم بگم منو تحت تاثیر قرار داده...از اونجایی که هم شغل هم هستیم و نوع زندگیش با پارتنرش مورد علاقمه، به شدت دنبالش میکنم... و میبینم که چقدر خوبه آدم یکیو داشته باشه/بخونه/ببینه که ازش الهام بگیره ( و نه تقلید بکنه)...الهام گرفتن خیلی خوبه..اگه کسی رو دارید که ازش الهام میگیرید، توی هر زمینه ای، رهاش نکنین، و همیشه نسبت بهش متواضع باشید...من که همچین تزی دارم راجع به یلدا...



نوشته بود اگه اخلاق بدی دارم، بهتره روی قسمت مثبتش تمرکز کنم به جای عقب نشینی...این چیزی بود که منو تحت تاثیر قرار داد امروز...

مطمئنا خودم واقفم به چیزای منفی ای که در من هست و سعی میکنم بهترشون کنم یا ببینم چقدر این رفتار روی بقیه ممکنه تاثیر بذاره....




...........................................................................................



اون روز راجع به یه شخصی با مارس حرف میزدم...کسی که یاد گرفته وقتی مثلا با تو مشکل داره نمیاد به خودت بگه، سکوت میکنه و تو فکر میکنی که وااااو چقدر های کلس و چقدر خوب و مظلوم...بعد ولی شروع میکنه با بقیه درموردت حرف زدن، پشت سرت فحاشی کردن، دربارت بد گفتن، توی جاهای مشترکی که حضور دارید طعنه میزنه و از این قبیل کارا... (که خب شاید خیلی از ماها و خود من این کارو واسه یه بارم که شده کرده باشیم)..مارس نظرش این بود که این رفتار یعنی که خودت میدونی مقصری و ترس داری از مواجه شدن،ترس داری از روبه رو شدن، و خودت رو پشت این کارا قایم میکنی که توی دایره ی امنی باقی بمونی و اگه طرف فهمید که داری راجع بهش حرف میزنی و وقتی اومد سمتت بگه که نه من با تو نبودم مگه اسمی از تو بردم؟؟ خب اسمی نبرده تا بتونه توی دایره ی امنش باقی بمونه...مارس میگفت تنها راهش اینه که این آدما رو به حال خودشون بذاری چون اونا هنوز قدرت رو در رو حرف زدن رو ندارن و گلاویز شدن باهاشون ممکنه اونا رو غیر منتظره توی شوک بذاره و این خوب نیس...

خود من این اتفاق برام افتاد. خودم واقعا متوجهش نبودم و نمیفهمیدم که دارم با همه راجع بهش جز خود اون آدم حرف میزنم...بعد یه روز دیدم که خب تا کی میخوام پشت این ترس بمونم؟؟؟ اگه مقصرم معذرت بخوام و اگه نیستم تمومش کنم این اوضاع رو...

نتیجه ی خوبی هم گرفتم. راضی و آسوده شدم و بعد شجاعتم بیشتر شد توی پیش قدم شدن....

این تجربه ی شخصی من بود...و فکر میکنم یه جایی باید فحاشی و غیبت کردن رو تموم کنیم و شجاعانه روبه رو بشیم با اون آدم، منتظر بقیه نباشیم که بهمون حق بدن....



.................................................................................................




خوندن کتابای پیشینم، مرورشون و خط کشیدن زیر نکات مهم، این شبا خیلی حالمو خوب میکنه...مارس تی وی میبینه (اون عاشق تلویزونه برعکس من)، و من بهش لم میدم و کتابامو میخونم...یه وقتایی منو از جام بلند میکنه و خوراکی میخواد...غر میزنم گاهی که ای بابا همش منو بلند میکنی که..بعد خنده ام میگیره از تنبلیش :)) بعد واسش به شاهانه ترین شکل ممکن پذیرایی میکنم چون اونم وقتایی که حوصله داره باهام مثل ملکه ها رفتار میکنه....

این روزا همش فکر میکنم که چقدر زندگی مشترک هممممه چیش دوطرفس...یعنی خودم که اینطورم...به محض اینکه فکر کنم یه طرف ترازو سنگین تره معترض میشم و به شوخی میگم که مسئولین رسیدگی کنن لطفا :) و خب خوشبختانه مسئولین خونه ی ما، خیلی تیز و فرزن و نمیذارن کار به شکایت های باریک تر بکشه!!

آدمایی که صبر میکنن، آدمایی که تحمل میکنن، آدمایی که میسازن، اونایی که یه طرفه همه چیو به دوش میکشن، جدا تحسین دارن...مامان من مثلا جدا جای تحسین داره...من فکر میکنم که همه چی باید دوطرفه باشه...نباشه، من یکی که نمیتونم...

+ date شنبه 13 آذر 1395time 21:01 by eskey | نظرات (9)