X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری


پوزش بابت غلط های تایپی احتمالی.



من یه چیزی رو فهمیدم که میترسم از گفتنش..میترسم خود-عن-پنداری محسوب شه...عاقا هیچ واژه ی بهتری پیدا نشد..جدا چرا کلمه های این شکلی قشنگ لپ کلامو میرسونن؟؟

انی وی... قضیه از این قراره که توی آموزشگاه جدید، من رو سر کلاسای مختلف فرستادن و تا هفته ی بعد ادامه داره.این واسه اینه که کارشون  و نحوه ی تدریس مطالب به شیوه ی اونا دستم بیاد..چون هر آموزشگاهی یه جورایی سیستم خاص خودشو داره برای تدریس و باید باهاش اداپته بشی...این کار اسمش observe کردنه...و خب من همیشه اینو دوست دارم...بعد  من تا حالا سر کلاس چهارتا از مدرسای اونجا رفتم...و خب باید بگم که توی observe  اول و دوم شوک شدم از دیدن ضعف مدرساش....نمیدونم توقع من بالا بوده از اونجا یا چی...البته هنوزم معتقدم مدیر اونجا و سوپروایزرش و کلا سیستمش کاملا آکادمیکه چون مدیرش آدم حسابیه...ولی باورم نمیشد مدرساش اینجوری باشن..شاید اگه جای دیگه بودن من اینهمه متعجب نمیشدم ولی از اونجا انتظار نداشتم...بعد اینجاس که میگم خود عن پنداری چون میدیدم توی القای مطالب و کلا هندل کردن کلاس من از اون دوتای دیگه به مراااتب بهترم. اینو واسه خودشیفتگی نمیگم فقط میخوام بگم که چه حسی دارم دقیقا...وقتی برای مارس تعریف کردم بهم گفت که میلو من الان چهارساله دارم هرترم با استادای مختلف زبان یاد میگیرم ولی کلاس تو همیشه برام متفاوت از بقیه بود . واقعا نمیدونم اینو بخاطر محبتش میگه یا چی..ولی صحبتم اینه که من انتظارم از مدرسای اونجا خیلی بالا بود....گرچه این هیچ تاثیری روی فکر من نداره که معتقدم سیستمش و مدیریتش یه چیز درست حسابیه...

منو ادد کردن توی گروه اساتیدشون...حالا هی میرم ممبرهاشو نگاه میکنم که بشناسم همکارامو :دی

.............................................................................



به لحاظ موقعیتی، برند و مطرح بودن، فضای بازتر و تمیزتر داشتن، اکسسوری داخل ساختمون  و خود ساختمون، آموزشگاه اصلیم هنوزم حرف اول رو میزنه برای من، خصوصا که اصن یه ارگان دولتیه و توی کل ایران شعبه داره...ولی اینکه اونهمه از جای جدید ذوق زده ام بخاطر حقوق بالا، بیمه داشتن، و سه چهار نفر مدرس خفنیه که داره...

اینارو گفتم که بگم کار توی آموزشگاه اصلی هنوزم برای من یه پوئن هست و یه رزومه ی قوی محسوب میشه.واسه همینه که هنوزم که هنوزه بعد از هشت سال هرجایی رفتم اونجا رو هیچ وقت ول نکردم و حتی اگه شده یه دونه کلاس هم بوده برداشتم...

اون روزی منشی بهم یه اتیکت داد و دیدم که آرم آموزشگاست...گفت که وصل کن به مقنعه ات...به شدت هیجان زده شده بودم اونقدری که کلیییی جیغ جیغ کردم :)) نمیدونم چرا اوووونهمه خوشحال بودم ولی از اینکه اینجوری تفکیک میشه آدم از کسای دیگهِ خیلیییی خوبه :)) و خب گفت که شاااااید یونیفرم دار هم بشید..ولی خب گویا خیلی از همکارا موافق نیستن :||| 



......................................................................................................



همیشه از کاپشنای پفی بدم میومد. حتی همون وقتی که خیلییی مد بود، دوستش نداشتم...امروز، خیلی یهویی توی ویترین یه مغازه چشمم رو گرفت..گفتم بابا میلو داری گول میخوری تو هیچ وقت ازین تیپا خوشت نمیومده...بعد دیدم که نه جدی جدی دوستش دارم..رفتم و پوشیدمش..انقدر عاشقش شدم که خریدمش...بعد من الان دوسال بود که هیچ لباس گرم جدیدی نخریده بودم چون کلی پالتوی نپوشیده داشتم که توی این دوسال اخیر یه عالمه پوشیدمشون و خب دیگه عذاب وجدا ن نداشتم از خریدن این کاپشن نااااز ملوس :دی منتها باید باهاش چیزای دیگه رو هم ست کرد...بدم میاد که از روی مانتو چیز دیگه بپوشم که مانتو عینهو دامن از زیر سوییشرت-کاپشن بزنه بیرون،.فک کنم پارسالم گفته بودم!! البته اینا سلیقه ای هست.. حالا این کوتاهه خیلی و واسه من که تمام بیرون رفتنم تو اموزشگاه خلاصه میشه مناسب نیس...عجالتا باید از روی یه مانتو بپوشم...حالا دارم میگردم ببینم چیز دیگه ای هست که بشه زیرش پوشید؟؟  فروشندهه گفت گپ خوب میشه..ولی خب نمیخوام یه چی بپوشم که جلوه ی اینو بگیره....

براش یه کلاه، شالگردن و دستکش بافت هم میخوام بخرم...یه چیزی که کاملا حس زمستونو داشته باشه...وای الان توی اتاقه، هی چشمم میفته بهش..خیلی دوسش دارم ^___^


...........................................................................



ماهیت کیبورد (ارگ) آهنگ شاد ساختنه...یعنی خنده داره که آدم ازش چیز دیگه انتظار داشته باشه....مارس ولی شبایی که فرداش تعطیلیم، میشینه اونجا و چیزای آروم مینوازه. چیز خاصی هنوز بلد نیست ولی مدام آهنگای ملایم ازش درمیاره...اونقدری که من یه شب غرق آرامش شدم  و خوابم گرفت!!!!

گاهی که دستش میره سمت گیتار الکتریکش، میگم نه اون نه، ارگ رو بزن!!!

اوه خدایا، ساعتها میشینه متالیکا رو گوش میده و من معتجبم که چقدر میتونه روح آدما متفاوت باشه، که مارس با اون مدل موزیک آروم میشه و تخلیه، من ولی کلافه و سردرگم میشم :))



................................................................



تا دیروقت سر observe کردنام هستم..وقتی میرسم خونه مارس دیگه رسیده و لباساشم عوض کرده...اون شب توی راه کلی فکر کردم که اه حالا برسم خونه باید غذاهارو گرم کنم، سفره رو بچینم و اینا....مارس توی این کار (غذا گرم کردن/درست کردن) زیاد خوب نیس و خوشش نمیاد...منم اصراری ندارم که کمک کنه توی این موضوعِ پای گاز ایستادن. چون تا همینجاش هم خیلیییی هوامو داشته و من نمیخوام بیشتر از این توی کارایی راهش بدم که بدش میاد. رسیدم خونه و دیدم که بوی غذا میاد :) دیدم که غذاهارو گرم کرده و نون تازه خریده..سفره رو چیده و منتظر منه....بهش گفتم چقدرررر خوبه که این کارو کردی...که بهم استرس ندادی وقتی رسیدم خونه...لبریز شدم از حس امنیت و پر و پال داشتن برای پیشرفت حتی!!!!!



...........................................................................



من از disgusting بودن خوشم نمیاد...دیسگاستینگ بودن اینجوریه که بیای بگی من شااااید ننویسم دیگه/یا نمی نویسم دیگه....و بعد یه عالمه آدم بیان بگن نه نرو، بهت محبت داشته باشن ولی خب تو تصمیمتو گرفته باشی...بعد ولی وقتی یکم میگذره میبینی نمیشه و میخوای که بنویسی باز...این اسمش دیسگاستینگ بودنه بنظرم..و فکر میکنم من تا حالا دو بار دیسگاستینگ بودم :| یه عالمه آدم برام روشن شدن و خب حالا که باز می نویسم دیگه ازشون خبری نیست چون فکر میکنم من دیسگاستینگ بازی در اوردم..ولی خب در نهایت آدم خودش باید حسش خوب باشه به نوشتن...اگه بخاطر بقیه بنویسم نتیجش میشه پستای نصیحتی،پستای عصبانی، پستای حوصله سر بر، پستای حال بهم زن که قشششنگ معلومه به زور نوشتمشون!!!

+ date پنج‌شنبه 18 آذر 1395time 15:22 by eskey | نظرات (9)