X
تبلیغات
رایتل

جای دنجی درست کردم کنار پنجره. عاشقش شدم و فکر میکنم بالاخره گوشه ی امنمو پیدا کردم توی این خونه. گرچه تمام گوشه هاش واسم دنجه ولی خب اونجایی که دلم بخواد مثل حالا این وقت شب بساط کنم رو تازه پیدا کردم....


......................................................................................


نداشتن محدودیت های دوران دوستی، ایده های خیلی خوبی رو توی ذهنم جرقه میزد برای تولد عزیزترینم...منتها همشون به نوعی کنسل میشدن و در اخرین لحظه وقتی آخرین فکرم هم عملی نشد دست از پا کوتاه تر با قیافه ی زار نشسته بودم فکر میکردم....آخرش با یه ایده ای کنار اومدم و از ترس اینکه اینم کنسل نشه سریعا هماهنگی های لازم رو کردم و همه چیز در ظرف بیست و چهار ساعت آماده شد....

دو شب طلایی رو _تا جایی که البته در توانم بود_ تونستم واسش بسازم و مارسِ خوبِ من با خنده و سوپرایز و تعجب زیاد سی و شش سالگیش رو شروع کرد :) 

اسکار قشنگ ترین لحظه هم میرسه به اونجا که وقتی با صحنه ی سوپرایزش مواجه شد جلوی همه منو بغل کرد و بوسید و بازم صدای خنده های قشنگش-همون خنده هایی که دل و دین منو برده از ازل- توی گوشم پیچید...



..............................................................................


از وقتی دیتیل رابطم رو، اتفاقای قشنگمون رو اینجا و نه هیچ جای دیگه ثبت نمیکنم، حس بهتری دارم. خیلی بهتر...نه بخاطر انرژی های منفی یا هرچیز دیگه. بخاطر دل خودم!! چرا؟؟ چون من این مدت به خودم اومدم دیدم که وقتی جایی ثبت نمیکنم چیزی رو، انگاری اون کار دلی تر بوده، انگاری عمقش بیشتر بوده، انگای نگرانی نداشتم واسه اینکه حالا میخوام واسه بقیه تعریف کنم یا عکساشو شِر کنم قراره چی بشه..انگاری دیگه منتظر خوش اومدنه بقیه نبودم و مهره های اصلی کارام  و ایده هام فقط خودم بودم و خودش..دیگه چندین نفر نظاره گر و لایک کننده نداشتم..اونقدری که حتی غذای شب تولدش رو با messy ترین حالت ممکن چیدم روی میز چون تایم کافی نداشتم...درسته که باز عکس میز رو شِر کردم ولی چیزی که هست اینه که توی لحظه ی چیدن و عکس گرفتن ازش، فقط خود مارس توی ذهنم بود و نه هیچ احد دیگه ای....



.................................................................................


کلاسای آموزشگاه اصلی این هفته تموم میشه بالاخره بعد از سه ماه. و خب فکر میکردم مثل همیشه یه تعطیلی دو هفته ای تووووپ در انتظارمه...منتها کلاسای آموزشگاه جدید از همین هفته شروع میشه و برنامم رو هم خیلی سنگین چیدن...ضمن اینکه اول بسم الله میخوان یه آزمون کلی -یه سمپل از آیلتس- ازمون بگیرن که همین اول کاری حساب کار دستمون بیاد :))

یه اتفاق جالب چی بود؟؟؟

مدیر به جای اون دوتا کلاسی که گفتم حرفه ای نیستن منو فرستاد توی دوتا کلاس دیگه...و یکیش رو وقتی رفتم تو خشکم زد. چون استاد زبان خودم بود که سالها پیش که کلاس زبان میرفتم باهاش کلاس داشتیم...:) منو یادش نبود چون الان دیگه ده سال از اون روزا میگذره. ولی خب من خوب یادمه...خیلی شکسته شده و خب هنوزم همون متد خودشو داره که خیلی هم حوصله سر بر بود :)) علیرغم اینکه سوادش بالاست...

بعد وسطای کلاس که شاگردا داشتن تمرین میکردن اومد پیشم و گفت که چه خبر اوضاع درسیت رو تا کجا پیش بردی. گفتم که به تازگی دفاع کردم و ارشدم رو گرفتم..فکر میکنین چی؟؟ گفت واقعا؟؟؟ بیا بهم بگو چیا خوندی چطوری خوندی بهم یاد بده یه سری از مطالب رو چون میخوام شرکت کنم...!

به این فکر کردم که نگاه، دنیا چطوری میچرخه....میاد روزی که منم به یکی از شاگردای روزای خیلی دورم بگم بیاد بهم چیزی یاد بده؟؟ :) جالبه خیلی...هنوزم معتقدم شغلم هیجان انگیزترین کار دنیاست، آشنایی و ارتباط با آدما،  یاددادن و یاد گرفتن و این چیزی که هیچ وقت کهنه نمیشه، هیچ وقت تکراری نمیشه، هیچ جایی استاپ نمیشه بس که ذهن آدم نامحدوده، بس که عطش یاد گرفتن سیری ناپذیره ....




.........................................................................................


اونجاش که بهم گفت آخه لعنتی تو از کی به من نزدیکتری؟؟ تو عین منی، تو اصن خودِ منی...گفتم با خودم این آدمی که دیوارای قلبش سنگی بود، این آدمی که هیچکس توی حریمش نبود و حتی همین الانش نمیشه از نگاه بی تفاوتش چیزی رو فهمید به من میگه تو خود منی...

مثل نقشه ی گنج می مونه که بعد از کلی گشتن، بعد از کلی زمین رو کندن، بعد از یه عالمه عرق ریختن، یهو میبینی توی مشتته...خسته ای ولی خوشحال...



..........................................................................................



گفته بودم هم خودم هم اطرافیانم از اول دی پیشرفت خواهیم داشت...دقیقا خودم و تنهاترین دوستام- بیریت و صبا- از اول دی کارمون رو توی یه جای جدید با یه جهش خیلی خوب شروع میکنیم...و این خیلیییی خوشحالم میکنه...فکر میکنم دوستا باید با هم رشد کنن. اینجوری زندگیا شبیه تر میشه. اینجوری بهتر میشه همو فهمید.



....................................................................................



یه تشکر خیلیییی ویژه، از جیمبو و املی نازنینم...اسمشون رو زیاد توی تشکر نوشت هام اوردم چون همیشه کمک میکنن بهم...از اون کمکایی که من اصن انتظارشو ندارم ولی یهو باهاش مواجه میشم. جیمبو همییییشه برام کلی سوپرایز داره، همییییشه حواسش بهم هست و من چقد خوشحالم که دارمش، که یه آشنایی عجیب مارو به هم وصل کرد...و املی که بهم خیلی محبت داره و به جز این، یه جورایی نقشه ی گویای تهرانه واسه من...مرسی بچه ها :)






+ date دوشنبه 29 آذر 1395time 01:55 by eskey | نظرات (5)