X
تبلیغات
رایتل

از اینکه باااااز دارن توی تعطیلات من میان اینجا نمیدونم بشینم زار بزنم یا بخندم! نازی؟ باورت میشه باز دارن میان اینجا اونم وقتی من تعطیلم؟؟؟؟؟

از اینکه نمیتونم دلمو صاف کنم باهاشون ازاینکه بااااید تحملشون کنم، از این همه حجم نفرت و عصبانیتی که توی قلبمه و هیچ رقمه کم نمیشه از خودم بیشتر عصبانی میشم!

من بدم میاد که از کسی بدم بیاد!!! ولی تنها آدمایین که نمیتونم باهاشون اکی شم...جالبه که از همیشه و هرسال هم دارن پررنگ تر میشن توی زندگیمون...

کوتاه نمیام...نمیذارم همین یه هفته تعطیلیم خراب شه...وسایلمو جمع کردم منتظرم مارس بیدار شه و من برم خونه ی خاله....اینا خودشون بمونن اینجا...دلم واسه مامان میسوزه فقط...


....................................................................................


خونمون رو تحویل گرفتیم... اسمش بیشتر از اینکه مغرپسته ای باشه، آفتاب و نوره....! دو ساعت دوتایی بالا بودیم! سانت به سانتشو توی دفتر نوشتیم و برنامه چیدیم...از جدیت مارس توی کارش خوشم میاد!



+ date جمعه 28 خرداد 1395time 17:55 by eskey | نظرات (15)