فردا تولد دخترکمه...

یازده سالش تموم میشه. 

امروز کلاس خصوصیم دقیقه ی نود کنسل شد و به دخترک گفتم زود جمع کنه بریم استخر. عاشق آب و شنا کردنه. بردمش اونجا. دارم بهش شنا یاد میدم این روزا. پیشرفتش خیلی کنده، چون دخترک برعکس من زیاد اهل ریسک کردن نیست. یادمه وقتی همسنش بودم تنهایی میرفتم استخر که خیلی هم از خونمون دور بود. بعدش تنهایی اونجا شنا میکردم و برمیگشتم خونه. بابا دخترک رو برعکس من خیلییی وابسته بار اورده و خب الان خیلی سختشه که هرکاری رو بخواد تنهایی انجام بده...وقتایی که با منه سعی میکنم هولش بدم جلو و کاراشو انجام بده. ولی خب میترسه و من نمیخوام آدم بده ی زندگیش باشم که هی ازش میخوام مستقل باشه.

داشتم میگفتم، بردمش شنا. یه جاهایی که میخوام دستاشو ول کنم بهش دروغ نمیگم. نمیگم که برو حواسم هست. بهش میگم قراره دستاتو ول کنم. نمی خوام بهم اعتماد کنه و گند بزنم توی اعتمادش. میدونه وقتی میگم حواسم هست و گرفتمت یعنی گرفتمش. وقتی میبینم داره خوب پیش میره بهش میگم الان کم کم ولت میکنم. ممکنه کمی هول شه و خراب کنه. ولی فک میکنم اعتماد بینمون ارزشش بیشتر از ترس های لحظه ایه...حالا ممکنه این روش از نظر خیلیا غلط باشه یا هرچی. ولی کاریه که من انتخابش کردم و فکر میکنم اینطوری بیشتر روی ما جواب میده...

بهم میگه برو توی پر عمق شیرجه بزن. خوشش میاد. میگه وقتی شیرجه میزنی من ترسم کم میشه و میگم منم میتونم مثه تو بشم.

دوست ندارم از آب بترسه. آرامش زیر آب و شنا و ریلکس کردن رو میخوام بلد باشه. میخوام بلد باشه که این چیزا خیلی پیش پا افتادس و هر آدمی باید مثل عذا خوردن یادشون بگیره و هیچ چی برای ترسیدن وجود نداره.



بعدش بردمش پیتزا خوردیم. عاااشق پیتزاست. دخترک لاغر و نحیف من تنها غذایی که عاشقشه همینه. مدتیه مثل خودم دیگه لب به سوسیس کالباس نمیزنه و انتخابش مثل من پیتزای سبزیجات بوده. حین غذا خوردن برام حرف زده. گفته که وقتی بچه بوده هربار غذا کم میخورده من دست میزدم به شکمش میگفتم هنوز سفت نشده و سیر نشدی...یا بعدتر وقتی بی اشتهایی میکرده غذاش رو توی بشقاب به چند  بخش تقسیم میکردم میگفتم این قسمت مال قلبِ، این قسمت مال مغزِ، این قسمت مال چشما..و الی آخر. بعد میگفتم بهش که عه قسمت مغزت هنوز مونده و گرسنه اشه و اینطوری میشده که غذاشو تکمیل میخورده. 

یا میگفت که یه بار کنجکاویش گل کرده بود رفته سر وسایل من، من که از راه رسیدم یهویی، و اون ترسیده، من ولی بهش گفتم میخوای کشوی منو ببینی؟ بعد کشومو انگار از جاش دراوردم گذاشتم جلوش و گفتم بیا ببین، اونم با خیال راحت یکی یکی وسایلمو ریخته بیرون و بررسی کرده!!!من اینارو یادم رفته بود ولی دخترک میگفت خیلی واسش این خاطره ها روشنه...

دارم فکر میکنم من اصولا آدم صبوری نیستم زیاد. شاید از نظر بقیه باشم ولی خودم میدونم که جلوی خشمم رو اغلب میگیرم ولی حتما از درون زود عصبانی میشم. ولی مطمئنننننم که واسه دخترک همیشه صبور بودم. یعنی از همون بدو تولدش تا همین لحظه که کنارمه. فکر میکنم با ارزش ترین چیزیه که توی زندگیم قبل از مارس دارمش...


تولدش مبارکم باشه. دخترک مو مشکی زیبای من...


..................................................................................




مارس دیشب منو بغل کرده بود گفته بود مرسی که عروس خوبی هستی برای مادرم!!

نمیدونم که یه بارَکی اینو از کجاش اورد و گفت ، ولی میدونم چیزی که فهمیده اینه که من مادرشو دوست دارم و همینطورم هست. من مادرشو بدون هیچ توقعی دوست دارم. مثل مامان خودم با همه ی نقص ها و کمبودهایی که ممکنه هر آدمی داشته باشه...



.....................................................................................


یه فکری همیشه داشتم و اینجا هم سفت و سخت ازش نوشته بودم ولی چندروزیه بهش فکر میکنم و میخوام که تغییرش بدم!! 

اول اینکه اینو جایی خوندم و فهمیدم گول خبره بودن یه آدم رو نخورم. نوشته بود اینکه یکی بیست سال یه کاریو انجام داده دلیل بر این نمیشه که خیلیییی حالیشه. شاید بیست سال داره غلط انجامش میده. اینو اوردم توی زندگی خودم. الان هشت سال شد دارم درس میدم؟؟ خب باشه!! دلیل نمیشه بی عیب و نقصم. از کجا معلوم دارم درست کارمو انجام میدم؟ گیریم که شاگردامم اینو تایید میکنن ولی خودم چی؟؟ تصمیم گرفتم ریکورد کنم تدریسم رو. نشون چندتا آدم حرفه ای و تایید شده بدم. بگم آقا بیا صاف و پوست کنده بگو نمره ام چنده؟؟؟ بگم من عاشق شغلمم، بهم بگو دارم درست انجامش میدم یا نه...

فکری که میخوام تغییرش بدم اینه که دیگه نگم واسه تدریس سواد دانشگاهی لازمه. حداقل توی این کشور که هیچیش سرجاش نیست و دانشگاها بیخود شدن. بیام بگم شما چقد کار بلدی؟ چقد این کارو دوست داری؟؟ بعد بیام بدمش به کسایی که بلدن  تربیتش کنن، واسه این شغل بهش راهکار بدن و بارش بیارن. چیزی که هنوز بهش پایبندم اینه که تدریس با سواد متفاوته. کسی رو میشناسم که آدمیه که سوادش زیاده. اونقدری بلده که گاهی من هنگ میکنم. ولی خودش میگه نمیتونه مطالب رو خوب انتقال بده. پس این دوتا مقوله ی جداست. گول سواد رو دیگه نخورم. گول تایتل دانشگاه آدما رو نیز هم. درسته که یه پوئنِ ولی معیارم نباشه...

این شد تغییر جدید فکریه من...



.........................................................................

دلم میخواد به جای آلبوم عروسی و اونهمه چیتان و پیتان و پول بیخود به آلبوم، بهشون بگم عکسا رو بهم بدون آلبوم بدن. وردارم همه رو یه جا توی قاب های مختلف بزنم به یه دیوار. نمیدونم قیمتشم همین میشه یا نه. ولی دارم فکر میکنم دوست دارم به جای آلبوم، یه دیوار رو بکنم جای عکسا. بعد فک کن بقیه میان میگن آلبوم عروسیت کو؟؟ بگم روی دیوار اونجا زدمشون همه رو... هیجان انگیز به نظر میاد.. در حد فرضیه ست البته فقط!! 



.......................................................................................


قرار شد به حرف استادم گوش کنم و برم دفاع کنم!! دارم فایل نهایی رو برای چاپ آماده میکنم که فردا برم شهر دانشگاه و بدم به داورها برای خوندنش.... الکی الکی جدی شد!!!!!! تاریخش نزدیکه... چیزی از ده روز کمتر :| فردا میرم بپرسم که آیا میشه کمی دورتر باشه؟ مثلا پونزده مرداد... آخه خیلی زوده :(((



+ date یکشنبه 27 تیر 1395time 18:31 by eskey | نظرات (18)