X
تبلیغات
رایتل

فرداش بود، همه دیگه رفته بودن...

داشتیم خونمون رو کشف میکردیم..چراغای پذیرایی رو تنظیم کردیم روی نوری که دوست داشتیم و به مود اون لحظه مون نزدیک بود...داشتیم لذت میبردیم از چیزی که ساختیم...داشتیم لذت میبردیم از اینکه مال ماست اینجا، و بالاخره هم خونه شدیم...موزیک رو روشن کردیم...و فک کنم تا نیمه های شب بود که رقصیدم دوتایی...جشن گرفته بودیم...


پس فرداش بود که دیرینک گرفتیم...مزه ها رو چیدم وسط پذیرایی، منتظر موندم تا بیادش...باز هم نورای کم رنگ و موزیک فوق العاده....یادم نمیاد اولین شات رو به سلامتی چی زدیم، ولی یادمه که مارس یجاش گفته بود خوشبخت باشیم و قدر این زندگی رو بدونیم...

یادمه که بهم گفته بود حسی که درونش شکل گرفته نسبت به من، متفاوت تر از هر حس دیگه ایه و انگاری تمام احساس تعلقی که داشته تا الان، بچه بازی بوده و الان حس تعلق خاطر واقعی رو تجربه کرده...اونم مایی که همیشه معتقد بودیم تایتل ها چرت ترین چیز توی رابطه ها هستن، ولی درک کردیم که نه اینطور نیست، تا وقتی به رسمیت نرفتی توی خونه ی هم، هر حس دیگه ای که داشتی سطحی بوده و خودت خبر نداشتی...





+ date شنبه 10 مهر 1395time 16:23 by eskey | نظرات (9)