X
تبلیغات
رایتل

نمیدونم! لابد من یه مدرس خواهم مرد!!

تدریس عشق من بوده و هست.

نمیدونم از کی منو میخونین. ولی من از وقتی که این شغل رو داشتم نوشتم...

وقتی روزای اول کارم بود وبلاگ نویسی رو هم شروع کرده بودم...

هیچ وقت میلوی بدون این شغل نبودم.

تدریس برای من همه چیزه.

هیچ لذتی، دقیقا هیچ لذتی برای من برابری نمیکنه با یاد دادن...

هیچ روزی نبوده که بی وجدان و سرسری و بی حوصله کار کنم...

هیچ روزی نبوده که سر کلاسام بی انرژی باشم حتی همون روزی که با بابا بشدت دعوام شده بود...حتی همون روزی که مامان بزرگ فوت شده بود و مدیر یه آموزشگاه جهنمی بهم مرخصی نداده بود و نتونسته بودم توی مراسمش باشم...حتی همون موقع که بدترین اتفاق توی رابطه  قبلیم افتاد...حتی همون موقع که بدترین اتفاق ممکن توی رابطم با مارس افتاد...هیچ وقت نشد که در کلاس رو بی حال باز کنم و بی حال و غم انگیز به آدمایی که مسئولشون بودم سلام بدم..

کلاس برای من محیط عشق بازی بود!! جایی که برای چند ساعت میتونستم همه چی رو بذارم کنار و حواسم به آدمام باشه...

که برای چند ساعت یه گروه رو راهنمایی کنم...

برای چند ساعتم شده آدما رو بخندونم، حتی اون آقای اخموی کلاسم رو...حتی اون خانم مسن جدی کلاسم رو...

تدریس برای من شغل نبود هیچ وقت. چیزی بود که لذت رو میریخت توی خون های من. و وقتی تو چشم تک تک آدمای رو به روم نگاه میکردم و میدیدم که یاد گرفتن برام بهترین، دقیقا بهترین لذت دنیا بود...

شناختن شخصیت های مختلف، کنار اومدن با بدقلقی های آدما، عادت به رفتارهای عجیبشون، دوست شدن باهاشون، کار کشیدن ازشون، همه و همه برای من یه چلنج خووووب و قشنگ بوده...

من یه مدرسی نبودم که فقط اسم تیچر رو به یدک بکشم. که آخر ترم با شاگردام سلفی بگیرم و بگم یه کلاس خوب!! برای من تک تک آدمایی که توی عکسام بودن یه کتاب بودن..تک تکشون رو مثل کف دست میشناختم...از همون دقایق اوایل سعی میکردم بفهمم چی داره توی ذهنشون میگذره...

خیلیا رو میتونستم دوست نداشته باشم. از خیلیا حتی گاهی متنفر میشدم ولی قسم میخورم توی یاد دادن به همون اون ها هم از هیچی فروگذار نکردم...

برای یاد نگرفتن آدما، برای دوست نداشتن درسی که بهشون میدادم، برای سر سری انجام دادن تکالیفشون چه یه بچه ی پنج ساله چه یه مرد چهل و خورده ای ساله، برای همشون حرص خوردم چون خودم رو مسئول تمام و کمال یادگیریشون میدونستم...قسم میخورم حتی برای ثانیه ای وجدان کاری رو فراموش نکردم....

اما...

اما....

اما...

دارم به شغل های دیگه ای فکر میکنم...

یا شاید یه شغل دوم...که شاید باعث شه تدریس کمتر و کمتر بشه توی زندگیم...

تدریس حساب بانکی زندگی متاهلی رو پر نمیکنه...مارس به درامد من نیازی نداره ولی من نمیتونم. من آدم تو کار کن من حالشو ببرم نیستم!!

فکر کردن به اینکه شغل دومی داشته باشم و تدریس کمرنگ بشه توی زندگیم، اذیتم میکنه. غصه دارم میکنه actually...


.........................................................................................................



نمیدونم، ولی فکر میکنم شاید تمرین اول برای صلح درونی این باشه که آدما رو ببخشم. هممممه ی همه ی اونایی که بهم بدی کردن. همه ی همه ی اونایی که قضاوتم کردن. صدالبته که منم یه بره ی مظلوم نبودم. منم وحشی بازی هایی داشتم!! فکر میکنم بهتره صادق باشم با خودم. منم خیلیا رو اذیت کردم. ولی قسم میخورم اول اونا شروع کردن. من ولی بعدش دیگه ول نکردم! اونا بیست درصد منو اذیت کردن من ولی هشتاد درصد. درسته که شروع کننده نبودم ولی آدم یر به یر هم نبودم. همیشه باید خیلی اذیت میکردم تا دلم خنک شه. تعداد آدمایی که اینطوری بودن البته کمه. شاید پنج شیش تا. میتونم ازشون عذرخواهی کنم ولی نمی کنم چون مقصر اصلی اونا بودن. میدونی؟ همین الان که دارم دربارش می نویسم حرصی شدم باز. ولی این یه تمرینه. که انقد بنویسم و بنویسم و تکرار کنم تا بالاخره بی تفاوت شم. ببخشم. با دیدن اسمشون یا شنیدن حرفاشون دیگه گر نگیرم. نخوام که پیش بقیه هم خرابشون کنم. نخوام که به همممممه ثابت کنم چه بدی هایی در حقم کردن یا بخوام بگم داستان از کجا شروع شد...میخوام  تمرین کنم که بگذرم. که بذارم آدما هرکیو میخوان خودشون انتخاب کنن. من متاسفانه هربار که کسی اذیتم کرد اولین تلاشم برای انتقام خراب کردن اون آدم توی چشم بقیه بود. دروغی نمیگفتم، وصله ی بیخودی نمیچسبوندم. فقط کاری که باهام کرده بود رو تعریف میکردم. و اصلا با خودم فکر نمیکردم شاید بقیه بخوان باهاش دوست باشن خب!! 

تمرین اولم در جهت بخشش همینه. که آدم ها رو رها کنم و بذارم هرکی هرکس دیگه رو که میخواد انتخاب کنه. دلم نگیره از اینکه هیچکی on my side نیست!!

شنیدین میگن کسی رو قضاوت نکنین چون دقیقا توی همون شرایط قرار میگیری؟؟ برای من برعکسش شد. مثلا وقتی فکر میکردم یه کاری که کردم خوبه، ولی چرا بقیه بدشون اومده و نمیفهمیدم چرا اصلا به کسی چه...دقیقا میدیدم یکی همون کار من رو کرده چند درجه بدترش رو. و میدیدم که جقدر ای قضاوت داره. و سخت بود که بخوام قضاوتش نکنم!! جالبه که حق دادم به بقیه که قضاوتم کردن!! نمیدونم چرا همچین چیزی برای من رخ داد.ولی فکر میکنم چون من همیییییییشه از قضاوت ها ناراحت میشدم و خودمو به در و دیوار میکوبیدم که بگم نه من خوبم، دیدم که چقدر این به در و دیوار کوبیدنه حال بهم زنه!! بهم ثابت شد که باید رها کنم و کار خودمو بکنم. مردم همیشه کسی رو لابد قضاوت میکنن و نمیشه جلوی این قضیه رو گرفت. من باید ولی برای اینکه آرامش داشته باشم توی ذهنم بهشون حق بدم و رها کنم.

تمرین سختیه. اصلا شاید اصولی نباشه. این روزا همه میگن یاد بگیریم قضاوت نکنیم. من دارم میگم یاد بگیرم که قضاوت کردن همیشه هست، من ازش بگذرم!!

تمام این نوشته ها و پست ها، فقط مکالمه ی درونی من با خودمه. به شدت دارم خودم رو بررسی میکنم. هر احتمالی میدم به رفتارهام..هر جور تمرینی رو ممکنه بکنم. ولی هدف نهاییم صیقل خوردن روح و قلبمه.

کاش موفق بشم. من دلم نمیخواد یه میلوی خبیث و لا/شی درونم باشه که بدخواهاش رو هی نیش میزنه ولی ظاهر خونسرد خودشو حفظ میکنه. من دوست ندارم دیگه با ادمای مریض  وارد بازی بشم و بخوام انتقام بگیرم با اینکه از اولم آدمی نبودم که خودم شروع کننده ی بازی باشم. من دوست ندارم دیگه ثابت کنم تو گهی من خوبم!! (حتی من گه تر هم هستم ولی ظاهر شکست خورده رو دوست نداشتم)

من بی تفاوت شدن واقعی رو میخوام. من میخوام که واقعا اونقدری آرامش داشته باشم که بتونم بگذرم از همه چی...

تمرین اول چی شد پس؟ بخشیدن...وارد بازی نشدن...دوری کردن از جاهایی/کسایی که میدونم/احتمال میدم میخوان زهر بپاشن...و اگه مجبور شدم توی همچین موقعیتی قرار بگیرم رد بشم..نادیده بگیرم و هرچی که شنیدم همون موقع توی قلبم فراموشش کنم....میشه یعنی؟؟؟

+ date پنج‌شنبه 10 فروردین 1396time 19:31 by eskey | نظرات (10)