X
تبلیغات
رایتل
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ date دوشنبه 16 فروردین 1395time 14:27 by eskey | نظرات (16)

long time no see !!

دلم برای وبلاگم و نوشتن تنگ شده بود! هیچ فکر نمی کردم روزی بیاد که نزدیک دو هفته بگذره و من حتی به مدیریت وبلاگم هم سر نزنم!


باورم نمیشه تعطیلاتم داره تموم میشه! باز خوشحالم  که یه هفته بعد از عید هم آفم! ولی خب کافی نیست آخه!


اتفاقای خیلی زیادی افتاده! تمام مدت توی ذهنم پست می نوشتم ولی خب دسترسی به نوشتن نداشتم! 

 تجربه های خوب و هیجان انگیز و چیزای جالب و جدید... اوف! هجومی از چیزای مختلف الان توی مغزم هستن که نمیدونم چطوری راست

 و ریستشون کنم!



سفره ی هفت سینم همونطور که میخواستم پر از گل بود! بوی سنبل و لاله و شب بو  توی کل خونه پیچیده بود! شاخه های بید خونگی هم گرفته بودم که قراره بعدا با خودم ببرم توی خونه ی خودمون...


.........................................................

روز اول عید، درست وسط مهمونی یه اتفاقی افتاد که من به مارس گفتم منو هرچه سریعتر ببر یه جایی که هیچکی نباشه وگرنه همینجا وسط جمع گریه میکنم همه میفهمن! 

به زووووور جلوی اشکامو گرفته بودم و طبق معمول خواهر کوچیکه که خیلی هوامو داره فهمید که طبیعی نیستم ولی خب فرار میکردم تا توضیحی ندم.. 

مارس منو برد خونه ی خودمون که کسی نبود! فک کنم دو ساعت شد که توی آشپزخونه پشت میز نشسته بودم و اشک میریختم! مارس مدام دلداریم میداد طفلی ترسیده بود و نمیدونست چیکار کنه ولی من اشکام بند نمیومدن! یادمه که میز خیسه خیس شده بود و یه دایره ی بزرگ از اشک روی شیشه اش افتاده بود! 

وقتی مارس دید هیچ رقمه نمیتونه آرومم کنه بهش گفتم که بهتره بره از کنارم و بذاره خودم آروم شم! اونم چون خیلی خسته بود رفت توی اتاقم دراز کشید!

یه ساعت دیگه ای هم به همون منوال گذشت و خب طبق معمول همیشه با خودم گفتم خب که چی؟ میتونی کاری کنی؟؟ گریه چیزی رو درست میکنه؟؟ میخواستی سبک بشی که شدی! حالا نمیشه که روز اول عید که اونهمه منتظرش بودی اینجوری به فاک بره! میخوای اینطوری باشه روز اول بهارت؟ تا شب هم بشینی گریه کنی هیچ اتفاقی نمیفته! 

اینطوری شد که با بیحالی از جام بلند شدم. رفتم دست و روم رو شستم! رفتم سراغ کمد لباسام. نخواستم که لباسای نو رو بپوشم حس میکردم باید توی زمان مناسبتری اونا رو افتتاح کنم! یه لباس قرمز بهترین انتخاب بود! موهامو صاف و لخت کردم و یه آرایش جون دار و قرمز! 

رفتم دیدم مارس خوابیده.... دلم واسه خوابیدن تنگ شده بود اون لحظه!

توی اینه ی اتاقم خودم رو دیدم. راضی بودم از چیزی که پوشیده بودم و میک آپم.. مدام توی ذهنم مثل همیشه و قبل حرف میزدم و میگفتم این که چیزی نیس از این بدتراشو گذروندی... قوی باش.. گریه ات رو کردی بیشتر از این دیگه بیمزست!


مارس رو صدا کردم... با چشای بسته جوابم رو داد.. گفتم بلند شو بریم مهمونی... منو نگاه کرد چشاش گشاد شد! گفت دارم خواب میبینم؟؟ گفتم نه بیداری...

منو گرفته بود توی بغلش میگفت خوب شدی؟؟؟ میگفت که من داشتم خودم رو آماده میکردم که تا چند روز دلداریت بدم و برنامه های شاد بچینم تا حالت خوب شه!!!

گفتم من همینطوری ام!  نمیتونم بیشتر از چند ساعت غصه بخورم تواناییش رو ندارم!


و اینطوری شد که بقیه ی مهمونیمون رو به خوبی و خوشی ادامه دادیم!!!!



........................................................



سفرم فوق العاده بود! آدمای جدیدی رو دیدم، غذاهای جدید خوردم، جاهای جدید رو شناختم... کنار یه رودخونه ی فوق العاده زیبا و خوش رنگ ساعت ها تایم گذروندم! شبا تا دیروقت کنار آب و توی خیابونای قدیمی قدم زدم، بستنی خوردم و موزیک گوش دادم! یه جشن عقد رفتم و رقصیدم! توی تمام اینا هم مارس عزیزم کنارم بود و همراهیم میکرد.. توی راه که خیلی هم طولانی بود با مارس کلی حرف زدم! راجع به هر چیزی! و اونم به حرف افتاده بود! 

راه رو برای رانندگی تقسیم کرده بودم! اولش قبول نمیکرد و میگفت خسته میشی ولی من زیر بار نرفتم گفتم اگه بنا به خستگیه هردو در کنار هم خسته میشیم... البته سهم اون بیشتر بود توی رانندگی ولی خب سر ساعت های مشخص جامون رو عوض میکردیم و اون گاهی میخوابید و وقتی بیدار میشد بهم میگفت چقد خوبه که خودش به تنهایی رانندگی نمیکنه!


توی جمع مهمونی های اون سفر، خانواده ی مارس و خودش برام سنگ تموم گذاشتن! یعنی به لحاظ احساسی مدام حواسشون به من بود و بهم محبت میکردن.. ازم مدام  میپرسیدن که همه چیز مرتبه یا نه...

پدرش به محض اینکه میرفتم کنارش شروع میکرد به انگلیسی حرف زدن! من راستش یکمی خجالت میکشیدم بین  اونهمه آدم غریبه برای بار اول! ولی خب پدرش از اینکه به بقیه فخر بفروشه و بهشون بگه که انگلیسی بلده لذت میبره و منم از این موضوع استفاده میکنم و میذارم که خوشحال باشه!!! 

تمام اون لحظه ها به این فکر میکردم که بیام به بقیه یه نصیحت مامان بزرگی کنم:)) بگم که این که میگن ازدواج با یه نفر نیس با یه خانوادس واقعا درسته! من تا قبل از مارس توی رابطه ی قبلیم به این موضوع اعتقادی نداشتم... میگفتم همین که دوست داشتن باشه بین دو نفر کافیه... بعد ولی کم کم رویه ام عوض شد تا رسیدم به اینجا... و وقتی میدیدم اونجا چقدر پذیرفته شده ام و چه همه مهمه این موضوع خواستم بگم که خانواده واقعا واقعا واقعا مهمه... از اینکه توی جمعی بودم که بهم احساس امنیت میدادن واقعا حس خوبی داشتم... 



تعطلاتم به همین منوال گذشته تا امروز...

+ date چهارشنبه 11 فروردین 1395time 16:03 by eskey | نظرات (14)

فکر می کنید چی؟ 

بالاخره سهم سفر نوروزی من هم به دستم رسید! آنهم توی روزهایی که عاشقشان هستم!


من و مارس عزیزم راهی دومین سفر متاهلی مان میشویم! 


چراغ خانه ام را روشن نگه دارید!

تا بعد :)



...................................

کامنتهای پست قبل بخاطر یه شکل و یه محتوا بودن, بی جواب تایید شدن, با اینحال متشکرم از تبریکای قشنگتون :-*

+ date سه‌شنبه 3 فروردین 1395time 23:42 by eskey

باورم نمیشه الان که دارم مینویسم 90 درصد کارای لیستمو انجام دادم! امروز به محض اینکه چشامو باز کردم تا همین الانه الان داشتم دوندگی میکردم! خب کل دیروزتا عصر رو نشستم فیلم دیدم و هیچ کاری نکردم تا برم مهمونی ! فک میکردم که امروز انجامشون میدم. دادم ولی الان از کمردرد نمیتونم درست بشینم! 


باورترم نمیشه که فقط هفت ساعت و خورده ای مونده تا 94 تموم شه! 

94 عزیز و دوست داشتنی! پر از اتفاقای هیجان انگیز و فوق العاده! دوست داشتم یه پست عکس دار و جمع بندی به رسم هرسال میذاشتم ولی واقعا فرصتش نشد.

از همین روزای اولش پر از هیجان و اتفاقای خوب بود تا همین دیشب که با یه مهمونی فوق العاده ی رقص دار تموم شد! پسرخالهه یه بارکی تصمیم گرفته بود تولد و شب عرسیش رو یکی بگیره. یعنی عروسی که نمیشه اسمشو گذاشت چون میخواستن بدون هیچ مراسمی برن سر خونه زندگیشون و خب متقارن شد با تولدش... و اینطوری شد که من و مارس دیشب آخرین مهمونی متاهلیمون رو رفتیم...

اونجا کسایی بودن که مارس رو برای بار اول میدیدن. هربار که بی هوا برمیگشتم میدیدم که آدما دارن با لبخند راجع به ما حرف میزنن و چندتاییشون اومدن بهمون گفتن که چه همه به هم میاییم و یه عالمه تعریفای حال خوب کنه دیگه! 

دیشب توی همون بلبشوی رقصیدن و خاموش روشن شدن نورهای هزاررنگ سر مارس رو گرفتم بین دستام و گفتم میدونی چقدددددر خوشحالم که کنارمی؟ میدونی چقدر از داشتنت و بودنت خوشحالم؟؟ 

توی تموم ثانیه هایی که شونه به شونه ی هم بالا پایین میپریدیم من لحظه هامون رو میبلعیدم! فکر میکردم که زندگی خیلییی کوتاهه و تموم خوشیش به همین لحظه هاست!


آره! اینطوری ما 94 رو به پایان رسوندیم و سال سرنوشت ساز و خوش یمن ما به پایان رسید...من هر لحظه ی نود و چهار رو خوشبخت تر از قبل بودم!

امید دارم و مطمئنم سال جدید برای ما بهتر از هروقت دیگس.. سالی که تلاش میکنیم تا قدم های اول همخونه شدن رو برداریم.. یه راه سخت و طولانی...


آرزو میکنم نود و پنج برامون پر ازسلامتی،  سفرهای هیجان انگیز، پول های یهویی و گنده، عشق فراااااوون باشه... برای شما هم از ته قلبم آرزوی شادی میکنم. آمین :)

 بهارتون مبارک بچه ها. پر از انرژی باشید :)

+ date یکشنبه 1 فروردین 1395time 00:28 by eskey | نظرات (7)

همین الان که دارم می نویسم، از خرید برگشتیم. چراغ اتاقم خاموشه و مارس خوابیده!هر از گاهی دستمو میگیره و نوازش کوتاهی برقرار میشه!


لباسای مورد علاقمو خریدم! یکمیش مونده که ترجیح میدم صبح خرید کنم...


مارس از بیرون و شلوغی و خرید خوشش نمیاد! اینو البته نگفته ولی من فهمیدم. اون آدمی نیس که خوشش بیاد تو بیرون و بین مغازه ها وقت بگذرونیم...

من خودم هم همیشه دوست نداشتم که اینجور وقتا همراه خودم بکنمش.. یعنی اون قبل تر ها میرفتم خودم چیزایی که دوست داشتم رو انتخاب میکردم و مارس فقط نظر نهایی رو میداد. با خودم میگفتم لزومی نداره حالا چون پارتنرمه پایه ی همه چی باش ه با من... درسته که مردهای زیادی وجود دارن که همراه خانوماشون یا جی اف هاشون چندساعت هم بیرون برای خرید بچرخن براشون مهم نیس ولی من دوست نداشتم اینو.. و بعدها هم فهمیدم که مارس هم خودش اهلش نیست...


هربار که پیش میاد و ما اجالتا میریم خرید دوتایی... آخراش میبینم که کلافه شده.. کمتر حرف میزنه و جواب نمیده به سوالام... راستش اوایل خیلی ناراحت میشدم. بعد کم کم با خودم گفتم تو خودتم میدونستی که شاید مردا از این کار خوششون نیاد و مراعات میکردی حالا هم که میبینی واقعا خوشش نمیاد پس گیر نده بهش...

حالا هربار که بیرونیم وقتی از قیافش میفهمم خسته شده میگم برگردیم، حتی اگه وسط خرید کردن باشیم...با خودم میگم این آدم اصلا اهل خرید و بیرون نیس، همینم که میاد بخاطر من میاد و تحمل میکنه پس من بهتره این پارتش رو ببینم و یادم بمونه که میتونست کلا نیاد!
فکر میکنم حالا که اون بخاطرم داره کاری میکنه که دوست نداره منم باهاش راه بیام و توقع بیشتر از این نداشته باشم!

+ date پنج‌شنبه 27 اسفند 1394time 21:13 by eskey

پریشب تا دیروقت نشستم و کارای فصل جدید و جدول بندی دیتام رو انجام دادم.. فک کنم تا ساعت سه نشسته بودم پاش. از صبحش شروع کرده بودم بی وقفه و خب البته وسطاش هم میومدم سر میزدم و پستای قبلی رو میذاشتم... بعد دیگه وقتی تموم شد، خیالم راحت شد و رفتم خوابیدم...

صبحش که دیروز باشه زودتر بیدار شدم. کمد تکونی و اتاق تکونی کردم. 

بعد من یه عالمه لباس داشتم که همیشه میگفتم بالاخره یه روز میپوشم، و اینجوری میشد که الان هزارساله هی از این ور به اون ور میکنم بی اونکه حتی یه بار بخوام بپوشمشون. بعد هی این بار با خودم تکرار میکردم که از اصل جایگزینی استفاده کن! چیزایی که اینهمه وقته نپوشیدی بریز دور تا بتونی چیزایی که دوست داری بخری!

اینطوری شد که در پایان کار من دو تا کیسه ی گنده لباس داشتم برای دور ریختن و کلی جای باز برای لباسای جدید!

دیگه تا عصر کارم تموم شد...با دخترک چشم سیاه و مامان رفتیم خرید... یعنی هیچ ایده ای نداشتم که چی میخوام! 

ولی خب اول از همه چندتایی لباس خونه و زیر و اینا گرفتم تا جبران اونایی که ریختم دور بشه..و به علاوه ی چندقلم لوازم آرایشی...


امروز هم رفتم آرایشگاه برای رنگ موهام! زیاد فرقی با قبلی نکرد کمی روشن تر شد فقط که اونم در حدی نیس که قیافم زنونه شده باشه.

من فک میکنم هر آرایشگاهی توی یه چیزی خوبه  مهارت داره! این بارها بهم ثابت شده! یعنی برای هر سرویسی که میخوایم بگیریم باید بریم یه جا انگار! مثلا کسی که کار ابروش خوبه الزاما کار رنگش خوب نیس! نمیدونم والا!



نصف کارای لیستم رو انجام دادم... خیالم کمی راحت شد..خریدای لباسام مونده.. بی نهایت خوشحالم! دیروز توی خیابون همه ریخته بودن خرید میکردن من عااااشق این حس و حالم. یعنی همین که میبینم مردم توی تکاپو میفتن بهترین حس دنیاس واسم! دست بعضیا شیرینی بود و بوی شیرینی و خوشحالی توی خیابون میومد! چرا انقد عید خوبه؟؟ سال نو و انگیزه.. وای من تا آخر عمرم عاشق بهارم!


بعد آهان ، من قبلترا که تازه از این کیفهای کوچولوی کجکی (آدرس دادنو :)) ) مد شده بود میگفتم چیزی مسخره تر از اینم هست آخه کیف؟؟ ولی کم کم دیدم که بابا خیلی کاربردیه! میتونی راحت بندازیش روی شونه ات، و فقط چیزای ضروری رو برداری. اونم برای منی که متنفرم توی کیفم شلوغ باشه...

یه مدت همه عکس توی کیفشون رو میذاشتن من از دیدن اونهمه خرت و پرت و جینگیلیجات شاک میشدم! من توی کیفم یه بسته دستمال کاغذی دارم، یه آینه ی کوچیک و کیف پولم! آدامس رو معمولا توی کیف پولم جا میدم و شکلات هم همیشه یکی دوتایی دارم چون همیشه سر کلاسام وسط تدریس دل شعفه میگیرم از گرسنگی! بعد اونقدر هم بی طاقت میشم که اگه شکلات داشته باشم از شاگردام میپرسم خوراکی دارن بهم بدن؟؟!! همیشه اولین بار که اینو به شاگردام میگم خندشون میگیره، بعد جیغ میزنم که بابا جدی دارم میگم  گرسنه ام و نمیتونم درس بدم! بعد یهو همه با هم کیفاشون رو میگردن و بهم چندتایی شکلات میدن :)) البته سر کلاسای آقایون این اتفاق نمیفته اونا اهل این چیزا نیستن! 

داشتم میگفتم، این کیف کوچولوهای کجکی!! شدن بهترین همراهای من! سریع و راحت وسیله هام رو میریزم توشون و میرم بیرون! 


بعد وسط دید زدن مانتوها یه دونه شنلی خیلی ناز دیدم که دودل بودم بخرم یا نه! اولش فک کردم که خب استایل من نیس این مدل! ولی وقتی فکر کردم که چه همه توش میتونم راحت باشم خوشم اومد. مخصوصا برای من که از آستین متنفرم و همیشه وقتی حواسم نیس میبینم که آستینامو زدم بالا. میدونم که اصلا جلوه ی خوبی نداره ولی راحت نیستم توی کلاس مخصوصا وقتی پای تخته می نویسم از اینکه هی آستینه بره بالا و بیاد پایین حالم بهم میخوره!


چقد زیاد نوشتم! حالم خوبه خیلی!



................................................................................


 آدمی نیستم که غر بزنم، یا از کسایی که انرژی منفی هستن و اخلاقاشون روی اعصابمه بد بگم. یعنی تا وقتی خودم رو به صورت مستقیم درگیر نکنن ازشون چیزی نمیگم یا نمی نویسم... ولی به شدت یکی هست اطرافم که روی مخمه. هربار که سعی میکنم نسبت بهش بی تفاوت باشم یا دیگه نرم سراغش یه حرکتی میزنه که باعث میشه با خودم فکر کنم خسسسسسته نمیشه آخه این لامصب از اینهمه غر زدن؟ از اینهمه ایراد گرفتن از این و اون؟ بعد همیشه هم جمله هاشو با یه رفرنس موثق قاطی میکنه که بگه یعنی نظر منه تنها این نیس فلانی ام اینو میگه... دلم میخواد یه بار بهش بگم خودت یعنی واقعععععا نمیدونی که نصف بیشتر حرفات راجع به اینو اونه و همششششششش داری رفتارای بقیه رو تحلیل میکنی درحالیکه خودت خیلیییی رو مخی؟؟خودت میدونی که چقددددر از بیرون منفور به نظر میای وقتی همممممششششش بی اغراق همششششش و مدااااام حرفات راجع به دیگران و رفتاراشونه؟  کاش یه روز میتونستم اینو بهش بگم ولی خب چون با خود من مستقیم کاری نداشته منم تنها گزینه ام دوری کردن ازشه. کاش میشد دیگه هیچ وقت چشمم بهش نمیخورد. خودمم مرض دارم آخه چون  اگه یه مدت بشه که ازش خبری نشه سراغش رو به صورت قایمکی میگیرم و دقیقا همون موقع باز یه چیزی ازش میشونم که با خودم میگم فا///کککککک یو میلو! چه مرگته خب ولش کن دیگه لعنتی تو میدونی که چقددددد حالتو بهم می زنه آخه...


کاش یه روز میشد که همه بتونن راجع به تواناییهای خودشون فقط حرف بزنن، بتونن از نقاط مثبتشون بگن و بقیه رو هم تشویق کنن... ولی توی جامعه ای که حرف زدن راجع به اینجور چیزا خودنمایی یا خودشیفتگی به نظر میاد، و فقط آه و ناله و بدبخت جلوه دادن خوب و پسندیدس همچین چیزی محقق نمیشه...

من کیف میکنم وقتی میرم جایی یا با کسی حرف میزنم که از خودش و قابلیت هاش میگه.من از آدمایی که به خودشون و به کارایی که انجام میدن ایمان قلبی دارن خوشم میاد! اصلا هم به نظرم نمیاد که اعتماد به سقف دارن و حالمو بهم میزنن! به نظرتون جالب نیس بدونیم هرکس چجوری زندگی میکنه و چجوری نقاط قوتش رو تقویت میکنه؟ شنیدنه اینجور چیزا نسبت به شنیدن غر زدن و شنیدن بدبختی ها و نا امیدیا گوش نواز تر نیست؟؟ 

.....................................................................................



وای عید ^_^



...............................................................................


اوه راستی... یه چیزیو میخوام بگم... این دیوار مهربانی خیلیییی ایده ی قشنگیه، خیلییییی خوبه، کمک کردن خیلیییییییی زیباس، به فکر بقیه بودن بی نهاااایت خوبه... من حامی صددرصدشم.. ولی یه چیزی هست اونم اینه که من اصلا دلم نمیاد لباسای کهنه ام رو بدم به کسی... فک میکنم که خب اون آدم فقیر هست ولی انسان هم هست... چه گناهی کرده که باید لباسای کهنه بپوشه حالا چون پول نداره؟ فک میکنم اگه بخوام روزی کمک کنم دلم میخواد چیزای نو هدیه بدم، پول اصلا هدیه بدم... میدونم که کلی مخالف هست با این ایده ی من، ولی من هرکاااااار کردم دلم راضی نشد اون دوتا کیسه ی لباسام رو بذارم کنار دیوار مهربانی.. یعنی اصلا فک نمیکردم که نتونم بذارم! اصلا فکر نمیکردم حتی که این مدلی فکر میکنم! ولی وقتی دستم نرفت به سمتش با خودم گفتم عه چرا؟ دیدم که دلیلش همونه! خب میدونم لابد اشتباس، هرکسی توان کمک کردن لباس نو رو نداره ولی آخه دلم نیومد... چیکار کنم  دوست نداشتم لباس کهنه ی من بشه دلخوشی واسه یکی دیگه :(( کاش یه روزی اونقدر توان مالی داشته باشم که بتونم چیزای خوب و نو رو هدیه بدم به کسایی که نیاز دارن...

+ date پنج‌شنبه 27 اسفند 1394time 15:20 by eskey