X
تبلیغات
رایتل

از صبح نشستم پای تزم. تکمیلش میکنم و هر یه ربع یه بار هم محض استراحت به نت سرکشی میکنم!


این وسط مسطا هم هی فکرای مختلف میاد به ذهنم! دارم فکر میکنم من چرا همیشه نگران پول خرج کردنم؟ من همیشه با اینکه لیست می نویسم با اینکه الویت بندی دارم با اینکه سعی میکنم چیزای ضروری بگیرم ولی اغلب پولم خرج چیزای ریز میشه تا چیزای مهم و گنده!! نمیدونم دقیقا چی میشه!

مثلا من میتونستم یه ارکستر خوب برای عقدم داشته باشم ولی نمیخواستم زیاد براش هزینه کنم! با اینکه پولش توی حسابم بود!! خب مهم بود این خرج دیگه، ولی چرا دلم نیومد؟؟!! خسیسم یعنی؟؟! یادمه اون موقع میگفتم با پول ارکستر میتونم چندماه باشگاه ثبت نام کنم و فلان استخر خفن که پول ورودیش گرونه رو برم، وقتی میتونم اینکارو کنم واسه چی پول بدم به یه ارکستری که واسه دو ساعت میخواد بیاد بخونه؟ یا مثلا الان میگم چه کاریه خدا تومن پول بدیم به یه تالار برای عروسیمون صرفا بخاطر اینکه یکمی دیزاین توش خوشگله و آیتمهای بیشتری نسبت به تالار معمول تری داره؟ با اون پول میتونیم کلی کارای هیجان انگیز تر انجام بدیم و با یه تالار معمولی هم کارمون راه میفته!! یا مثلا زورم میاد سیصد تومن  بدم به لباس درحالیکه میتونم همون مدل با اندکی فرق توی جنس با قیمت پایین تر داشته باشم، خب پولشو دارم ولی زورم میاد آخه چه کاریه... بعد خب آخه اینطوری ام نیس که راضی نباشم از کاری که میکنم. یعنی حسرت بخورم که عه بهترم میشد باشه! نمیدونم چیه این وسط! باید بعد از اینکه بساطمو امشب جمع کردم بشینم راجع به این موضوع فکر کنم که چرا یه جاهایی زورم میاد پول بیشتر به یه چیز بدم و ترجیح میدم همونو به جای یه چیز گنده توی ده تا چیز ریز خرج کنم! اصلا وقتی هدیه هم میدم همین طوری ام. مثلا میرم برای مارس یه چیزایی میخرم که هرکدوم جداگونه مبلغ های کمی دارن ولی وقتی جمع میشن یه پول گنده میشه که میشده باهاش مثلا یه ساعت مارک خرید یا ادکلن خوب! ولی من اونطوری دوست ندارم و برام هیجان انگیز نیس! 

کسی هست اینجا که مثل من باشه؟؟

+ date سه‌شنبه 25 اسفند 1394time 22:59 by eskey | نظرات (33)

کلی کار عقب افتاده دارم!

هنوز اتاقمو نتکوندم!!!

کمد دیواریم و کشوی لباسهام و کفشامو مرتب نکردم.

هیچ ایده ای برای سفره هفت سین ندارم و هیچی نخریدم براش...

داده های جدید پایان نامم رو جدول بندی نکردم برای تحلیل آماری جدید...

لباس نخریدم هیچیه هیچی... امسال برخلاف سالهای گذشته عاشق خرید لباس نو شدم واسه عید! دلم میخواد یه چیز ساده و شیک بخرم و اولین عیدیه که با همسرم میرم مهمونی، میخوام که لباسای خوب و تمیز داشته باشم...

شاید بخوایم سفر بریم، خریدای سفرانه انجام ندادم!

جمع بندی آخر سالم رو انجام ندادم...

هدف های سال جدیدم رو تعیین نکردم...

بالن برای امشب نخریدم :(( 

روی شیشه ی کتابخونم نقاشی نکشیدم...

آلبوم برای عکسای عقدم درست نکردم...

پنجشنبه وقت رنگ مو کردن رزو کردم ولی هیچ ایده ی رنگی ای ندارم....

برای دوستام هدیه های عیدشون رو آماده نکردم...از همه مهمتر برای مارس عیدی نگرفتم هنوز...

فقط هم سه روز وقت دارم!

تنها اتفاق خوب واریز شدنه حقوقم توی امروز بود! حساب کاریم رو سه ماهی بود چک نکرده بودم و فقط پولایی که از کلاسای مختلف و جاهای مختلف درمیوردم رو میریختم توش.. و حالا با یه رقم خیلیییی خوب مواجه شدم که اصلا انتظارشو نداشتم. خوشحالم که سه ماه کار کردم و تونستم به یه تارگت خوب برسم.


+ date سه‌شنبه 25 اسفند 1394time 14:20 by eskey

This is Red Milo!

she's very happy!

she writes about  her love every single second! 

she knows nobody cares but she keeps writing about him!

she does what ever she wants and she gives a shit and F**K finger (like in the picture, the left hand!) to anybody who hates her!

Red Milo is an easy-going girl!

be like Red Milo!



+ date دوشنبه 24 اسفند 1394time 15:37 by eskey

بابا از این پست های جمع بندی آخرسالی و عکسای گلچین شده نذااااارید از الان زودهههه هنوز یه هفته مونده منو هول نکنین بابا اه! 

:)))

+ date دوشنبه 24 اسفند 1394time 14:02 by eskey

امروز بالاخره بعد از دو روز و نصفی برگشتم خونه! 

دو روز از تعطیلاتم جوری گذشت که اصلا حتی یه درصدم احتمالش رو نمیدادم! 

مارس عزیزم به شدت مریض شده بود... شهری که آخرین بار رفته بود ماموریت آب و هوای خشک و بدی داشت... وقتی اومد خیلی حالش بد شده بود... طوریکه اونی که دکتر نمیاد دوبار بردمش دکتر...

هر ساعت تبش رو چک میکردم مجبورش کردم یه روز شرکت و سه روز هم فروشگاهش نره.. هربار که به بدنش دست میزدم و میدیدم هنوز داغه اعصابم خورد میشد...

هر ترفند و داروی خونگی و غذا که بلد بودم به علاوه ی داروهایی که دکترش داده بود رو بهش میدادم، روزی یه وعده بهش ویتامین میدادم میوه و قرص جوشان و نوشیدنی های تقویتی دیگه.. ولی فایده نداشت...

از اون طرف هم هی میگفت میلو کلی کار داشتم، واسه تعطیلی یکشنبه کلی برنامه چیده بودم که انجامشون بدم و کارام آخر سالی سبک تر شه... 

من میدونم وقتی آدم بی وقت مریض میشه در حالیکه یه لیست بلند بالا کار داره چقققققد وحشتناکه... مخصوصا برای آدم برنامه ریز و دقیقی مثل مارس...

نمیدونستم چیکار کنم که کمی عذاب وجدانش کمتر شه و با خیال راحت بخوابه... 

آخرسر دیروز وقتی بعد از چند شب بی خوابی و تب زیادش کمی که حالش بهتر شد و تونست راحتتر بخوابه. منم دیدم بهترین فرصته که تنهاش بذارم و برم کمی کاراشو سرو سامون بدم... یکمی که به اطراف اتاقش نگاه کردم و لیستای مختلف برنامه هاشو دیدم، فهمیدم که آسون ترین و بهترین گزینه کارای ماشینشه... لیست ماشین رو یواشکی برداشتم و بهش گفتم من میرم خونمون یه دوش میگیرم و لباسامو عوض میکنم شب برمیگردم... اونقدر خوابش میومد که درست نفهمیده بود بهش چی گفتم.

5 ساعت وقت داشتم و تو اون 5 ساعت خدا میدونه که چقدر به توانایی هام پی بردم :))) هیج وقت فکر نمیکردم بتونم اونهمه حجم کار رو توی 5 ساعت انجام بدم.

ولی حسم فوق العاده بود وقتی دونه دونه کارای لیست شده اش رو خط میزدم... اولش یکمی برام سخت بود که با مکانیکا و اینجور مشاغل سر و کله بزنم.. خب آخه ماشین خودمم همیشه سالم بود و تنها چیزی که لازم داشت بنزین و کارواش بود،توی این دوسالی که داشتمش فقط دوبار براش مشکل پیش اومد که بابا خودش درستش کرد... این بود که اولین بارم بود داشتم همچین جاهایی می رفتم...


خب وقتی آقاهه میپرسید مثلا مدل ماشینت چنده یا همیشه چه روغنی میریزی من هاج و واج نگاشون میکردم، میگفتم که ماشین خودم نیست... بعد میپرسیدن که خب پس چرا دارم براش خرج میکنم؟؟ من اینجور وقتا نمیتونم سوالو بپیچونم یا جواب ندم، یعنی از قبل فکر نکرده بودم ممکنه اینجور سوالا رو بپرسن.. برای همین سریع لو میدادم و میگفتم شوهرم حالش خوب نیس میخوام سوپرایزش کنم... و اونا میگفتن که خوش به حال شوهرتون!


این وسط مسطا حتی رفتم خونه و یه دوش هم گرفتم! رفتم آرایشگاه و وقت برای رنگ کردن موهام گرفتم و دوباره ادامه ی کارای ماشین رو انجام دادم و ساعت تقریبا ده بود که تموم شد و برگشتم پیشش...

تا رسیدم دست زدم به پیشونیش و وقتی دیدم تبش اومده پایین یه نفس عمییییق کشیدم... گفتم مارس تو الان پنج روزه تب داشتی و من دیگه داشتم دیوونه میشدم و تحمل مریض دیدنت رو دیگه نداشتم... این یکی دو روز با خودم فکر میکردم که پس اینایی که همیشه مریضن یا مشکل سختی دارن اطرافیانشون چقدر تحمل دارن... :((

بعد بهم گفت که چیکارا کردی؟؟ گفتم که برات سوپرایز دارم! 

بهش لیستشو دادم گفتم اینو نگاه کن ازش چی سر درمیاری؟؟

با چشای گرد گفت چرا اینا رو خط زدی؟؟ گفتم آدم چرا توی لیست یه چیزایی رو خط میزنه؟؟

تا چند ثانیه هاج و واج نگام میکرد! باورش نمیشد و میگفت دختر تو فوق العاده ای..ازم یکی یکی توضیح میخواست و البته میگفت که دیگه تنهایی نرم اونجور جاها :)) بهش گفتم حالا خیالت راحت شد که روز تعطیلت هدر نرفت؟

چشاشو بسته بود میگفت میلو تو نمیدونی چه باری از روی دوشم برداشتی...


شب دیگه کم کم حالش بهتر شده بود... بهم گفت که میخوام فیلم ببینم! دو روز بود از اتاقش نذاشته بودم بیاد بیرون.. درسته که میگن آدم مریض باید بلند شه فعالیت کنه... ولی خب مریضیش اونقدر دوزش بالا بود که من میخواستم فقط استراحت کنه... این چند روز چندبار پشت سر هم ماموریت رفته بود، پشت سر هم پرواز داشت و بعدش تا دیروقت توی شرکت و بعدش فروشگاهش کار کرده بود، میخواستم بدنش ریلکس شه...


شب تا دیروقت فیلم دید، خوشبختانه یه کمدی خوب هم از یکی از شبکه های امریکایی داشت پخش میشد که دوتایی دیدیم و خب اونقدر فان بود که مارس بعد از دو سه روز کلی خندید..من بی نهایت خسته بودم، به نت هم دسترسی نداشتم جز همون سر زدن های کوچولوی آبکی با نت داغون گوشی، دلم میخواست یکمی وب گردی کنم تا خستگیم دربره ولی خب به خودم گفتم فرصت خوبیه که خودم هم کمی خستگی در کنم و فکرم مشغول نت نباشه. امروز صبح دیگه حالش تقریبا خوب شده بود، فقط کمی بیحالیو ضعف داشت که خب اونم دوره ی نقاهته و میگذره...گفتم منو ببر خونه دلم برای اتاقم تنگ شده...

حالا نمیدونم بازم بتونم بگم میخوام برای تعطیلاتم برنامه بچینم یا نه چون اینجور که معلومه همیشه اتفاقایی میفته که برنامه های آدمو میریزه بهم...

برای تعطیلات عید هم طبق معمول مهمون های طولانی مدت داریم که مثل همیشه از اون شهر میان و کل عید رو انگاری قراره بمونن :| فقط خوشحالم که امسال آخرین عیدیه که مجبورم این جور اتفاقا رو تحمل کنم و از سال بعد هرجور که دلم بخواد میتونم با مارس توی خونه ی سبز مغز پسته ایمون تعطیلاتم رو سپری کنم...


+ date دوشنبه 24 اسفند 1394time 12:47 by eskey

درست یک ساعته که تعطیلاتم شروع شد :) 

کارامو انجام دادم، لیستمو مرتب کردم، نمره ها رو وارد سایت کردم...و تموم شد...


امشب واسه خودم مهمونی میگیرم توی اتاق خودم و تنهایی :) شیرینی میخرم، سوپر چیپس و سس گلوریا، و آب آلبالو... 

امشب نقاشی میکنم یا شایدم فقط خوراکیامو خوردم و موزیک گوش دادم!


سه قسمت از سریال mistresses  رو دیدم... بدک نبود.. دوست ندارم این فیلمای اینطوری رو که مد شده چندتا خانم بالای سی دور هم جمع میشن و به همسراشون خیانت میکنن و بقیه ی دوستاشون میان توجیهشون میکنن که ایتس اکی، ایت ویل هَپن تو اِوری وان! البته خوبه که صداقت دارن اینجور فیلما و نشون میده که آدما حتی اگه ازدواج کنن هم بازم احتمال خطا وجود داره، بازم پاشون ممکنه بلغزه حتی اگه عااااشق همسرشون باشن... ولی خب فکر میکنم لازم نیس انقد پررنگ شه، لازم نیس اینقدر بهش پرداخته بشه... میشه چیزای بهتر رو عادی نشون داد، واسشون فیلم ساخت و خوبی رو رواج داد... چه میدونم...



..................................................................


پدر مارس گلدونامو حسابی رسیدگی میکنه، هربار که میرم دستمو میگیره میبره حیاط میگه بیا ببین جوونه زدن...امروز بهم دوتا گلدون دیگه دادن، گفته ببر اینارو بذار توی اتاقت بی گلدون نباشی تا مال خودت اکی بشه... گفتم آخه من آفتاب ندارم توی اتاقم، میبینین که گلدونای خودمم خراب شد، گفت اینایی که من میدم بهت آفتاب لازم ندارن، فقط آب بده بهشون...

گلدونای جدیدم رو اوردم جلوی چشمام هستن الان :)


.......................................................


برم امروز با خیال رااااحت بیرون، ببینم چه خبره، اسفند گردی کنم! سفره هفت سین هم هیچ ایده ای ندارم براش فعلا! ولی دلم میخواد سنبل داشته باشه فراووون!


آخیش.... تموم شد کارام... ^_^


..........................................................


+ بعدا نوشت: سمیرای عزیز، کامنتت رو دریافت کردم.. منتها فعلا جواب مناسبی براش ندارم... چیزی که شما دنبالشی رو من نمیتونم توی چند خط توضیح بدم ضمن این که هرکس از دیگری متفاوته...ولی سعی میکنم تا چندروز آینده چیزایی بنویسم... ممنون از اینکه منو قابل دونستی.. آدرسی نداشتی نمیدونستم کجا جواب بدم.

+ date جمعه 21 اسفند 1394time 16:48 by eskey